
فروتنی با آنکه فضیلت به شمار میآید ولی میتواند به آفت هنرمند هم تبدیل شود، وقتی قرار باشد برای خیل مخاطبانت که آدمهای سمج و گریبانگیر هم در میانشان کم نیست وقت بگذاری، درها باز باشد، تلفنها بیپاسخ نماند و مردمداری و مدارا بشود مرام تو، دیگر برای کار حرفهای و ممارست و احیاناً ریاضت چه فرصتی باقی میماند؟ تازه فکر میکنی کار تواضع دست آخر به کجا میکشد؟ به تفاخر؟ به بزرگی؟ نه، آخر کار در چشم جماعت خوار و بیمقدار میشوی. پس نتیجه میگیریم که خوب نیست آدم همیشه و همهجا در دسترس باشد.
«همایون شجریان» افتادگی دلپذیری دارد. فروتنیاش البته توام با زمینخوردگی ریاکارانه نیست. وقتی مثلاً در مورد تجربهی کاری با آهنگسازی جوانتر از خودش صحبت میکند، میبینی از آن رندی رایج ناخوشایند خیلی از هندمندان، خبری نیست. در میانهی گفتوگو وقتی به او گفتیم پس کی همایون شجریان مسیر شخصی و مستقل خود را آغاز میکند، صادقانه گفت که مقیم کوی و مکتب پدر است و قرار نیست به تشویق تماشاچیان، آموزههایش را بگذارد و صرفاً بهقصد تنوع و تفاوت، احوال بگرداند.
رفته بودیم که گفتوگو کنیم بیتکلف و با خودمان قرار گذاشته بودیم که اگر طرف حکیم جامعالاطراف بود و کلماتی محیرالعقول بر لب میراند، قید مصاحبه را بزنیم و برگردیم. به بوی مشمئزکنندهی تملق هم که به حد آکندگی در هوا حضور دارد، نمیخواستیم چیزی اضافه کنیم ولی در مقدمهای نسبتاً بلند به مذهب منسوخ ادبی و فروتنی و یکی از پیروان نادر آن ادای احترام کردیم. چرا که ما «ز ره بازپس ماندگان» همچنان در حسرت آنیم که هنرمند ادبش را از دولتش دوستتر بدارد.
همایون شجریان با گروه دستان در بهمنماه امسال تور اروپایی خود را آغاز میکند و این کنسرت سال آینده ـ حوالی تابستان ـ به تهران میرسد. همکاری شجریان با دستان که یکی از گروههای برجستهی موسیقی ایرانی است، میتواند به تولید اثری حرفهای و شنیدنی بیانجامد.
قرار است با گروه «دستان» برای اولین بار به روی صحنه بروید، چطور شد همکاری با دستان را انتخاب کردید؟ به هر حال همکاری با گروه دستان با توجه به پراکندگی جغرافیایی محل سکونت اعضای آن دشواریهای خاصی دارد...
ارتباط من با گروه دستان از طریق آقای «فرجپوری» که از دوستان قدیمی و هنرمند شناختهشدهای هستند شکل گرفت و قرار شد کنسرتهایی را خارج از ایران برگزار کنیم. البته با توجه به این که هم من با پدر کنسرت داشتم و هم گروه دستان برنامههای مختلفی را در اروپا و آمریکا داشتند، زمان دقیقی را برای کنسرت مشخص نکردیم. تا این که ۶-۷ ماه پیش، صحبتها شکل جدیتری به خود گرفت و آقای «متبسم» در خارج از ایران کارهای هماهنگی با برگزارکنندگان و سالنها را دنبال کردند. طی این مدت به کمک دوستان قطعاتی را آماده کردیم که البته هنوز هم این همفکریها ادامه دارد. این ارتباطات بیشتر از طریق تلفن و ایمیل صورت میگیرد. از سوی دیگر آهنگسازی یکی از بخشهای کنسرت به عهدهی آقای فرجپوری است و از آنجایی که ایشان در ایران هستند، مشکلی در زمینهی مرور و کار بر روی آهنگها نداریم. آهنگسازی بخش دیگر را آقای متبسم انجام میدهند. ایشان کارهایشان را برای من فرستادهاند و من در حال کار بر روی آنها هستم که طبیعتاً نظراتم را به ایشان منتقل میکنم. فکر میکنم به اندازهی کافی زمان داریم که بتوانیم کار را به سطح مطلوب برسانیم.
از شما تا کنون ۵ آلبوم منتشر شده ولی این اولین کنسرت شما بهعنوان خواننده خواهد یود. در ایران خواننده در کنسرتها نقش ویژهای دارد و حتی کنسرتی که بدون خواننده برگزار شود، دید متفاوتی را در مخاطبان ایجاد میکند. از طرفی اعضای گروه دستان اصولاً نگاه ویژهای به موسیقی سازی دارند و میتوان گفت که برخورد آنها با این گونه از موسیقی یکی از شخصیتهای کلیدی گروه دستان را شکل داده است. با این حساب آیا برای شما که برای اولین بار بهعنوان خواننده روی سن میروید، حساسیت خاصی وجود دارد؟
این کنسرت بهعنوان اولین اجرای مستقل صددرصد حساسیت ویژهای برای من دارد. من تا کنون با پدر بهروی صحنه میرفتم و در آواز همراهیشان میکردم و هیچوقت بهطور مستقل نمیخواندم که بخواهم یک برنامه را با آواز اداره کنم. قضیه کاملاً فرق دارد، من دیگر روی صحنه پشتوانهی پدرم را ندارم. خودم هستم و خودم. بههمین خاطر باید خود را به بالاترین سطح آمادگی برسانم و بتوانم صحنه را اداره کنم تا برنامهای اجرا کنیم که جذابیت داشته باشد و مردم راضی از سالنها بیرون بروند. خوشبختانه توانایی گروه دستان باعث قوت بخشیدن به کار من میشود. با گروه دستان، پشتم قرص است. این گروه، همانطور که گفتید، هم توانایی اجرای قطعات سازی یا بیکلام را دارند و هم تصنیفها و آوازها را بهخوبی اجرا میکنند که من میتوانم وظیفهی آواز را در این بخش به عهده داشته باشم. من معتقدم میشود ترکیب خوبی از دو بخش بیکلام و باکلام درست کرد. در صحبتهایی هم که داشتیم، قرار بر این شد که توازنی در این کار بهوجود بیاوریم. در حقیقت نمیخواهیم سنگینی کنسرت، رو به موسیقی باکلام و آواز باشد، بلکه میخواهیم توازنی بین بخش آوازی و سازی وجود داشته باشد تا هم قطعات بیکلام بتواند بخش درخشان و جذابی باشد و هم بخش باکلام. منتها این دو بخش باید با هم ارتباط قوی داشته باشند و مکمل هم در یک برنامه باشند.
قطعاً تجربه با دستان شروع خوبی برای اجرای صحنهای خواهد بود، چرا که دستان یک گروه مهم و حرفهای است که با خوانندگان متفاوتی هم کار کرده؛ اما آیا شما ارتباط حسی هم با کار و آثار گروه دستان دارید و احساس میکنید میتوانید با آنها راحت و خوب کار کنید؟
بله. صددرصد. چون با شناختی که از شخصیت تکتک این افراد دارم و به حرفهای بودنشان اطمینان دارم، میدانم که تجربهی خوبی خواهد بود. همدلی هم باید در حین تمرینات ایجاد شود و ادامه یابد و تا کنسرت کامل شود. حال چقدر در ایجاد این همدلی موفق خواهیم بود، بستگی به جمع دارد. ببینید، من میتوانستم برای کنسرت اول خیلی زودتر اقدام کنم، ولی دوست داشتم از جایی محکم و زمانی مناسب شروع کنم. الآن احساس میکنم که شرایط مهیا است. به نظر من گروه دستان انتخاب خیلی خوبی است که بتوانم اولین اجرایم را با آنها داشته باشم، چون گروه دستان خودشان وزنهای هستند و اینجا من هستم که باید کارم را درست انجام بدهم. این شرایط با وقتی که شما بهعنوان نوازندهای روی صحنه قرار میگیرید که باید صحنه را اداره کنید و حتی نگران نوازندههای دیگر هم باشید، تفاوت دارد. اعضای گروه دستان هر کدام در عین حال که تکنواز هستند، در گروهنوازی نیز حرفهای بسیاری برای گفتن دارند. نوازندگان سازهای کوبهای، آقای حدادی و آقای سامانی نیز کارشان عالی و جذاب است. اینها از ویژگیهای مثبت مجموعه است.
تسلط نوازندگان گروه دستان که شما به آن اشاره کردید در مقابل جریان غالب موجود در موسیقی کشور که همان بحث خوانندهسالاری است، قرار دارد. شما در این باره چه نظری دارید، آیا فکر میکنید خوانندهمحوری تا این حد لازم است؟
نه. اصلاً. یک گروه، مجموعهای هستند که با هم تلاش میکنند اما متأسفانه این اتفاق در ایران افتاده که خواننده مورد توجه است، شاید بهخاطر شعر، یا حنجره که صدای طبیعی است. علتش برای من واضح نیست، چون خودم این احساس را ندارم. من همانقدر که از ساز لذت میبرم از آواز هم میبرم. حتی گاهی _مثلاً در چهارمضراب_ از ساز بیشتر لذت میبرم. در بعضی گروهها خواننده یا نوازنده یکی بر دیگری برتری دارد، در آن صورت است که این بحث پیش میآید. اما وقتی در یک گروه هر دو بخش، هموزن و همسنگ پیش میروند، همهی اینها جذابیت خود را دارند. البته گاهی یک خواننده آنقدر محبوب میشود که تمامی توجهات بهسوی اوست. مثلاً در کنسرتهایی که با پدر داریم، گاهی خود او از اینکه کانون توجه است، معذب میشود. من در آلبومهای خود هر جا احساس میکنم یک بخش آوازی و یا سازی زیاد است، آن را تغییر میدهم. من معتقدم که شنونده باید تمام آلبوم را با علاقه دنبال کند و احساس خستگی نکند، البته منظور شنوندهای است که همهی کار را دوست دارد، نه شنوندهای که فقط تصنیف دوست دارد و یا آواز. برای همین گاهی پیش میآید که بعد از ضبط و با وجود تمامی زحمات و هزینههای انجامشده، فکر میکنم که توازن برقرار نیست و باید تغییراتی صورت بگیرد. ماجرا مثل دُز دارو است که کم و زیاد شدنش اذیتکننده است.
در کار اولتان با «محمدجواد ضرابیان» از شما توقع میرفت که گام نخست را محکم بردارید، این توقع شاید از اعضای خانوادهی شجریان بیشتر باشد، چون الگوی خیلی خوبی داشتهاند و با این الگو رقابت میکنند. اما در مجموعه ۵ آلبوم شما فضاهای متفاوتی ارائه شده که شاید عدم یکدستی، آثار را از الگوی ذهنی شنونده دور میکند...
به نظر من کار «نسیم وصل» قدم محکم و مؤثری برای من بود و در آن کار به منظور خود رسیدم. جناب آقای ضرابیان و من قصد داشتیم کاری را ارائه کنیم که در قدم اول بتوانیم هم مخاطب عام و هم خاص و بیشتر جوانان، بهخصوص آنهایی که از موسیقی اصیل بهدور هستند و توجهی به آن ندارند و صرفاً به موسیقی پاپ علاقهمندند را جذب کنیم و فکر میکنم موفق هم شدیم. من میخواستم از این فرصت که خوانندهای از نسل آنها هستم استفاده کنم و آنها را دعوت به شنیدن موسیقی اصیل کنم، چرا که فکر میکردم شاید از زبان یک همنسل بهتر پذیرای آن باشند. برای همین منظور این فرم را انتخاب و تجربه کردیم. در مورد کارهای خودم باید بگویم که بهعمد کارها را یکدست انتخاب نکردم. چون دوست دارم فضاهای مختلفی را تجربه کنم. فکر میکنم درست نیست که در یک نقطه بمانم و فکر کنم که فلان سبک خوب است و فقط آن را ادامه بدهم و از تجربه کردن بترسم. من کار آهنگسازان مختلف را گوش میکنم و اگر به سلیقهی خودم نزدیک باشد، با آنها کار میکنم. از بزرگترین خوانندگان و آهنگسازان دنیا تا کسانیکه آماتور هستند، همیشه همهی کارهایشان درجه یک نیست. به هر حال همه بالا و پایین دارند، همیشه همهی آثار یک هنرمند کاملاً خوب نیست. چند وقت پیش با یکی از دوستان صحبت میکردیم که یک هنرمند یا بهطور کلی کسی که کارش میتواند مورد توجه قرار بگیرد و نامش نزد مردم ماندگار شود، شخصی است که بتواند هم عام را داشته باشد و هم خاص را. هیچ اشکالی ندارد اگر کسی فقط برای خواص کار کند یا فقط عوام، جامعه این تنوع را لازم دارد. ولی کسی که در آهنگسازی، تکنوازی، خوانندگی، نقاشی یا شعر اسطوره میشود، کسی است که اثرش هم مورد توجه خواص قرار گرفته و هم عوام. یعنی اگر یکی از این دو تا را نداشته باشد، آن شخص محدود میشود.
مسئلهی گستردگی مخاطبان که شما به آن اشاره کردید، مسئلهی بسیار مهمی است که باید به آن توجه ویژه داشت. «صاحب قابوسنامه» میگوید: «شعر از برای مردمان گویند نه از برای دل خود» این را میتوان به موسیقی هم تعمیم داد. اگر شما کاری بکنید، که مخاطب خاص داشته باشد، آن کار در یک پیلهی بسته قرار میگیرد، مخاطبانتان ریزش پیدا میکنند و عملاً امکان نقد و بررسی از بین میرود و ممکن است بهلحاظ کیفی هم افت پیدا کند. چیزی که گفتید و به آن اعتقاد دارید، ایدهی خوبی است، ولی مرز خیلی دشواری دارد. چطور میشود این مرز را حفظ کرد؟ چطور میشود هم مخاطب خاص را راضی کرد و هم مخاطب عام را؟
صرفاً نباید به یک سو متمایل شد. مثلاً این که کسی برود دنبال مخاطب عام که منفعت مالی دارد یا افراد بیشتری او را بشناسند، یا برود سراغ مخاطب خاص که بگوید من کار فاخری انجام میدهم. خیلیها ترجیح میدهند تمام تمرکزشان را روی تخصص خود بگذارند و سراغ بخش دیگری هم نمیروند. یک نفر که محقق است، ارزشش کم از دیگران نیست. او کارهایی میکند که از توان من و شما خارج است و ما میتوانیم از کارهای او خیلی استفاده کنیم و حتی مدیون او باشیم. او محقق است و نامش خیلی جاها نیست و فقط خواص او را میشناسند.
اما در موسیقیای که من در مکتب پدر آموزش دیدهام و ادامه میدهم، فرمی ارائه شده که به دل عوام هم مینشیند در صورتی که ممکن است حتی معنی شعر را هم ندانند. پدرم آواز نمیخواند که فقط تکنیک آواز را نشان بدهد و معنی شعر و حال و هوای آن را در نظر نگیرد تا کسی هم که بشنود بگوید چه خوب چهچه میزند. بلکه او این ابزار، صدا و دانشی که دارد را برای روح دادن به حرفش و به دل نشاندن آن به خدمت میگیرد. شنونده با شعر سریعتر ارتباط برقرار میکند، مثلاً کسی با دو دانگ میخواند ولی آنقدر زیبا شعر را اجرا میکند که آن شعر و حال و هوای آن همیشه در ذهن شنونده باقی میماند و فراموش میشود که چه صدایی بود، چه تونالیتهای داشت، اوج میخواند، چه تحریر و یا تکنیکی داشت. حتی شنوندهی خاص هم میگوید که او چه خوب میخواند، این دو دانگ صدای او به صد شش دانگ نادرست میارزد. شاعر هم تأیید میکند و میگوید او شعر مرا خراب نکرد.
«محمدرضا شجریان» در جایی گفتهاند که شما در شرایط سنی یکسان نسبت به ایشان در موقعبت بهتری هستید. چون از کودکی در محضر معلمی چون شجریان آموختهاید. فکر میکنم اوایل دههی پنجاه که آقای شجریان در شرایط سنی امروز شما بودهاند، دورهای است که هنرمندانی مثل «پایور»، «شهناز» و «کسایی» حضور داشتند و از سوی دیگر «لطفی»، «علیزاده» و «مشکاتیان» درخشش خود را آغاز کرده بودند. شما در این باره چه فکر میکنید؟
شرایط آن دوران شرایط خاصی بوده و ما دیگر نامهایی که شما به آن اشاره کردید و بسیاری دیگر را امروز نمیبینیم. هر کدام از این بزرگان برای خود وزنهای بودند. اغلب ایشان هم که در قید حیات هستند، سرمایهی موسیقی هستند. اکنون هم که به چنین معانیای فکر کنیم، میبینیم چقدر از این معانی دوریم. چقدر وجودشان مغتنم است. من فکر میکنم دیگر آن آدمها به آن شکل نیستند، چون دیگر زندگی شکلش عوض شده. تکنولوژی، ریتم جامعه و تمام مجموعهای که زندگی امروز را تشکیل داده، تأثیر خودش را گذاشته و باعث شده که حال و هوا و فضای آن موقع دیگر وجود نداشته باشد. حتی آن موقع، شکل بهوجودآوردن یک اثر هم فرق میکرد. هنرمندان دور هم مینشستند و ارتباطشان بهگونهای بوده که بهتر میتوانستند با هم کار کنند، همنفس، همدل و همنظر شوند و زندگی کنند و در آخر اثری را با هم خلق کنند. امروزه دیگر اینطور نیست، مثلاً برایمان سیدی میفرستند که گوش کنیم و نظرمان را بدهیم، دیگر ارتباطات به آن شکل وجود ندارد و کارها و گرفتاریها نمیگذارد آن فضاها تکرار شود. اما از این جهت که آن استادان تجربههایی را با مشقت و با امکانات آن روز به دست آوردند و پروراندند و امروزه راحتتر میتوان آن را به دست آورد، خیلی خوب است. نسل امروز میتواند تمام آنها را یکجا داشته باشد. ولی از جهتی دیگر، آن همنفس شدن با استاد دیگر از بین رفته. آن زمان اینگونه بود که شاگرد و استاد و حتی دو نفری که میخواستند با هم کار کنند، واقعاً یک زندگی مشترک داشتند. شاگردها خدمت استاد میرفتند، با هم حشر و نشر داشتند. ولی امروزه هم استاد گرفتار است و هم شاگرد و فقط به درس گرفتن اکتفا میشود. شاگرد از روی نوار و سیدی موسیقی را میآموزد.

تفاوت این دو نسل را در چه چیزهایی میبینید؟
شاید بتوان گفت میان نسل جدید سردرگمی وجود دارد. همنسلان من اصرار دارند کارهای جدید انجام دهند اما چون هنوز به آن مرحله نرسیدهاند، دچار سردرگمی میشوند تا حدی که آن کار تنزل میکند. ببینید، در موسیقی ما بخش تکنوازی محور است. تفاوت اصلی که نسل جدید با نسل قبل دارد، این است که امروزه کمتر تکنواز خوب میبینیم. در حالی که در گروهنوازی بسیار قوی و باتکنیک هستند و از نسل قبل چیزی کم ندارند و حتی گاهی سر هستند. اما بحث تکنوازی یا ادارهی صحنه که پیش میآید، میبینیم که هنوز باید خیلی پختهتر شوند. شاید این نسل با گذر زمان بتواند خودش را تکمیل کند و به سطح مطلوب برساند. امروزه در نسل خودم کمترند کسانیکه هم تکنواز خوبی باشند و هم گروهنواز خوب. شاید هم خیلی به دنبالش نمیروند. من با هر کدام از دوستان که صحبت میکنم _البته نه اینکه قصد نصیحت داشته باشم_ همیشه افسوس میخورم، مثلاً میگویم تکنیکت عالی است اما وقتی ساز میزنی و آواز میخوانم، تو ریتم مرا متوجه نمیشوی. باید ریتم آواز مرا پیدا کنی و حفظش کنی. بعضی وقتها هم جملهبندیها ناقص است. شاید امروزه به اینها زیاد توجه نمیکنند، در گذشته خیلی مهم بود که جملهها و موتیفها چه باشد و آن را پرورش میدادند. مخصوصاً در مکتب اصفهان همین پرورندان موتیفها و جواب آوازها خیلی اهمیت داشت. پدر خاطرهای تعریف میکنند: «یکبار استاد شهناز جواب آوازی داد که من فهمیدم باید شعر را آنگونه میخواندم، تأکیدی روی کلمهای گذاشتم که معنی آن را تغییر داد، اما آقای شهناز طوری آن ملودی را نواخت که من وزن درست خواندن شعر را فهمیدم.» در اینجاست که تکنواز به خواننده یادآوری میکند.
شما به این موضوع اشاره کردید که نسل جدید علاقه دارند که کارهای نو انجام دهند، سؤال من این است که چقدر میتوانیم در موسیقی سنتی نوآوری کنیم؟ اصلاً در سنت میشود نوآوری کرد؟ و چقدر دستمان باز است؟
چیزی که ما در مورد سنت از دیگران یاد گرفتیم این است که موسیقی سنتی، موسیقیای است که در آن دخل و تصرفی صورت نمیگیرد و عین سنت رعایت میشود. ولی موسیقیای که ما به آن اصیل یا کلاسیک میگوییم، هر چند بر اساس سنت عمل میکند ولی فضایی نو را ایجاد میکند که مختص خودش است. مثلاً آواز شور خوانده میشود ولی آن آواز شوری نیست که از قدما سینه به سینه نقل شده، یعنی حتماً از همان نقطهی خاص شروع نمیشود. بلکه میتوان مثلاً از دو پرده بالاتر شروع کرد. آواز، آواز شور است ولی طبق آن سنت نیست. یا فرم اجرای کار، پیشدرآمد و آواز و تصنیف نباشد و مثل خیلی از کارها ابتدا از تصنیف شروع شود. آن تصنیف اصیل است. مقامش اصیل است، شعرش غزل است ولی فرم با تصنیف شروع شده و بعد از آن آواز آمده است. این را نمیتوانیم بگوییم طبق سنت پیش رفته اما موسیقی، موسیقی اصیل است.
هماکنون در حال انجام پروژهای با آقای «درویشی» هستم که به آثار «عبدالقادر مراغی» مربوط میشود. به جرئت میگویم که فضاها خیلی متفاوت است، نه این که هیچ ربطی به موسیقی امروز ندارد، بلکه خیلی متفاوت است. شعر فارسی است حتی خیلی جاها نام گوشهها در شعرش میآید، گوشههایی که امروز هم در موسیقی وجود دارد اما همان گوشهی امروزی نیست. موسیقی طبیعتاً با نیاز بشر و زندگی اجتماعی تغییر میکند. اگر قرار باشد فقط موسیقی سنتی اجرا کنیم، باید برگردیم و همان موسیقی عبدالقادر را اجرا کنیم. در طی زمان موسیقی دستگاهی و ردیفی بهوجود میآید که بهعنوان الگو قرار میگیرد و استادان تشخیص میدهند که باید تدریس شود و هنرجوی موسیقی برای شناختن زبان موسیقی باید گوشهها که همان الفبای موسیقی ماست را یاد بگیرد. اما چون گوشهها وزن است و ملودی، خود نوازنده میتواند دهها گوشه اضافه کند، مثل «کرشمه»، حالا اگر کسی یک ملودی به آن اضافه کند، آن هم میتواند سنتی بشود برای آینده.
پس میتوانیم نتیجه بگیریم که شما با نوگرایی در موسیقی، بهصورت مشروط موافق هستید...
چرا که نه. به نظر من هر کس بتواند حرف زیبایی بزند و کاری انجام بدهد که باارزش و عمیق باشد _حالا به هر فرم و زبانی_ باید حرفش را بزند. باید امتحان کرد. من هیچ اشکالی نمیبینم که امتحان کنیم اما سنجیده جلو برویم تا دیگران هم ایرادش را بگیرند. البته جامعهی ما کمتر این فرصت را میدهد، آدمها هم کمتر جرئت میکنند پایشان را فراتر بگذارند و میگویند ما در این فرم جا افتادهایم. من از اول سعی کردهام که در یک فرم جا نیفتم که بگویند همایون باید این فرم را بخواند. در یکی از قطعات آلبومی که با آقای «قمصری» کار کردیم از ساز گیتار استفاده شد. یک علت برای استفاده کردن گیتار این بود که کمی ذهنها را بشکنیم. باید آزمون و خطا کرد تا چیزهای نو به وجود بیاید. خیلیها هم این کار را کردند. تا امروز عناصر تازهای در موسیقی ما وارد شده و آن را متنوعتر کرده است.
موسیقی کشورهای شرق بهنسبت دیگر کشورها کهنتر محسوب میشود. بهطور مثال موسیقی هندوستان اکنون در دنیا جایگاه خاصی دارد و حتی دستمایهی خلق بسیاری از آثار قرار میگیرد. موسیقیدانان هندی نیز شناخته شدهاند. این اتفاق در مورد موسیقی ایرانی کمتر افتاده است. چرا جریان پویایی نیست تا موسیقی ایرانی _چه موسیقی سنتی ما و چه موسیقی محلی و مقامی_ را که دستکم به همان اندازه از پتانسیل و جذابیت برخوردار است، در دنیا مطرح کند؟ چرا نتوانستهایم این پویایی را در موسیقی ایرانی بهوجود بیاوریم؟ فکر میکنید چه راهی برای بهوجود آمدن این حرکتها میتوان جست؟
البته موسیقی ما در دنیا سال به سال بیشتر مورد توجه قرار میگیرد و بیشتر شناخته میشود و این هم از همت هنرمندان بوده است. خودشان بهطور شخصی، گروهی تشکیل دادهاند، کنسرت دادهاند یا در دانشگاهی سخنرانی گذاشتهاند. اما در نگاه کلی کاملاً درست میگویید. شاید بخشی از این مسئله بهخاطر این است که موسیقی در کشور ما آنطور که باید حمایت نمیشود. مثلاً در فرهنگ هندی، موسیقی بخش بسیار مهمی است. حتی ممکن است شنیده باشید که کسی آنجا در منزلش مینشیند و ساز میزند و در منزلش بهروی همه باز است تا هر که میخواهد بیاید و بشنود. ولی در جامعهی ما به این شکل نیست. آنطور که باید موسیقی هم و غم نیست و مهم جلوه نمیکند این در حالی است که موسیقی بخش مهمی از فرهنگ است، از مشخصههای یک ملت است. موسیقی در ایران، همیشه خیلی شخصی و سینه به سینه بوده و هیچ حمایت اصولی و جدی از سوی نهادی که امکانات و بودجهاش را دارد، به عمل نیامده است.
این بحث عدم حمایت و برنامهریزی از سوی ارگان یا جای خاصی که تواناییاش را داشته باشد، کاملاً درست است، اما آیا فکر نمیکنید که این مشکل به خود موسیقیدانان هم برمیگردد؟
بله، یقیناً. ما میتوانیم موسیقی خودمان را پیش ببریم و مطرح کنیم. ولی موسیقیدانی که ریشهاش در این مملکت است، احتیاج به آبیاری دارد. اگر به این ریشه توجهی نشود، نمیتواند بر فرهنگهای دیگر تأثیرگذار باشد یا روی زمینهای دیگر سایه بیفکند. وقتی این توجه نباشد و همهچیز با هزینههای شخصی، استرسهای فردی و... همراه باشد، این کار جامعیت پیدا نمیکند. ما در کنسرتهای خارج از کشور توانستیم کارمان را مطرح کنیم، بدون این نیاز که به جایی وابسته باشیم. در ایران هم اگر قرار بوده کنسرتی اجرا شود یا آلبومی منتشر شود، بالاخره شده، تیراژ محدودی دارد که این چرخ را میچرخاند و کار ما هم بدون مشکل عرضه میشود. اما خیلیها اینگونه نیستند. مثلاً جوانانی که میخواهند تکنوازی کنند هیچ شرکتی حاضر نیست کارشان را پانصدهزار تومان بخرد. کار گستردهای هم صورت نمیگیرد که مخاطب به آن تکنوازی جذب شود. این وظیفهی هنرمند است که سلیقه و فرهنگ جامعه را پرورش بدهد و بالا ببرد. به نظر من برای این که این موسیقی بتواند بر جاهای دیگر سایه بیفکند، باید ریشهاش خیلی محکم باشد.
صدای محمدرضا شجریان را بسیاری از موسیقیدوستان، عاشقانه میشنوند. این جنس صدای اورژینال و صیقلخورده را یک نفر پرداخته و بر صدر نشانده است. شباهت صدای شما را شاید بتوان ژنتیکی یا بر اساس آموزهها دانست ولی متأسفانه خیلیها برای رسیدن به صدای شجریان در ورطهی تقلید افتادهاند. با این همه هنوز مجموعهای به اقتدار آلبومهای مختلفی از ایشان مثل «بیداد»، «آستان جانان»، «نوا»، «دستان» و... نشنیدهایم. علت چیست؟ آیا مشکلی در ادامهی مسیر هست و باید راه تازهای انتخاب کرد؟
کارهایی که پدر انجام میدهد، زبان حال خودش است که برگرفته از جامعه و مردم کشورش است، چیزی است که واقعیت دارد. در مورد فاصلهای که شما به آن اشاره کردید، شاید مشکل از بقیه نیست، پدر به جایی رسیده که دیگران هر چه تلاش میکنند به او نمیرسند. در ساز هم این اتفاق افتاده. نوازندگانی چون کسایی، شهناز و دیگران هر کدام در نوازندگی کارهایی کردهاند که همه میخواهند مثل ایشان بشوند. ولی من معتقدم که حتی اگر مثلاً یک نفر مانند آقای کسایی نی بزند، هیچگاه به ظرافتهای نوازندگی ایشان دست نمییابد. این ظرافتها در نوازندگی نکاتی است که متخصصان میتوانند آنها را از هم تمییز دهند. در ثانی اگر این نوازنده به فرض بتواند عیناً مانند استاد بنوازد تازه به مرحلهای رسیده که پیش از این شخص دیگری به آن رسیده بود. اگر نوازندهی ما بتواند از حد استادی که سعی دارد به او برسد فراتر برود تازه قابل تأمل است. منظور این که کسی بدعتی را میگذارد که شما وقتی آن را میشنوید دیگر چیزی راضیتان نمیکند و سعی میکنید همهچیز مانند آن باشد. البته به کسانیکه سعی میکنند که مانند هنرمندان دیگر بخوانند و یا بنوازند ایرادی وارد نیست، چرا که آنها شخصی را بهعنوان برترین برگزیدهاند و سعی میکنند مانند او باشند. این کاملاً مثبت است که این افراد نمیخواهند از الگوی خود چیزی کمتر نشان بدهند. در چنین شرایطی گام بعدی این است که آن شخص بتواند از حد الگوی ذهنی خود فراتر برود. این مسئله برای مخاطبان هم وجود دارد. شما وقتی میگویید کارهای جدید نتوانسته جای کارهایی مثل «آستان جانان» یا «بیداد» را بگیرد به این دلیل است که برای شما این کارها در قلهاند.
از سوی دیگر هر خوانندهای خصوصیات خود را دارد، مثل رنگ صدا، تکنیک، حس و حال و... این خصوصیات است که سبک و سیاق خواننده را مشخص میکند. وقتی مشخصات صدای یک خواننده به سبک خاصی نزدیک است، باید در همان سبک ادامه دهد، نه این که به دنبال این باشد که مثلاً شبیه شجریان بخواند. پدر همیشه به شاگردانی که مختصات صدایشان در سبکی متفاوت از ایشان بود هم همین توصیه را میکردند که نزد فلان استاد، سبک متفاوتی را ادامه دهند. بخش دیگری از این ماجرا به وجهه و جایگاه استادان برمیگردد. بعضی وقتها استادی بهدلیل یک حرکت اجتماعی در جایگاهی قرار میگیرد که دیگر مهم نیست که خوب ساز میزند یا ردیفدان خوبی است و یا خوب آواز میخواند.
شما بهعنوان هنرمندی که در مکتب محمدرضا شجریان کار میکند، قصد ندارید که عرصهی کار خود را گسترش دهید و بهقول خودتان فراتر بروید؟
فرض کنید فردی مثل من که از بچگی در همین فضا بزرگ شده و تمام موسیقی بر پایهی همین مکتب در ذهنم شکل گرفته بخواهد کار متفاوت انجام دهد. مثلاً پاپ بخواند و یا شیوهی دیگری را کار کند. به نظر من این تغییر مسیر کاملاً بیهوده است. چون افراد درجه یک بسیاری هستند که در شیوههای دیگر مشغول به فعالیت هستند. اما در همین شیوه باید حرکتهایی صورت گیرد. پدر بر شیوهی اکثر قدما مانند «طاهرزاده»، «ظلی»، «جانسوز»، «قمر»، «بنان»، شهناز و بسیاری دیگر کار میکرد و هرگز از مسیر هدف خود خارج نشده و در طول و عرض همین مکاتب فعالیت کرد و در کنار آن با تمام گوشه و کنار موسیقی ایرانی آشنا شد تا به شرایط امروز رسید که عصارهی بیشتر سبکهای آوازی و سازی موسیقی ایران در سبک ایشان وجود دارد. بهطوری که اگر لازم باشد میتوانند عیناً مانند هر کدام از این سبکها، کاری را ارائه دهند. یک خواننده باید به سبکهای مختلف آشنا باشد. من هم کمابیش با همهی این سبکها آشنایی دارم اما چون همهی آنها در کار پدر جمع بوده، راه ایشان را ادامه دادم و سراغ کار دیگری نرفتم. اما گسترش طول و عرض این مکتب باید در آینده اتفاق بیفتد، من نمیتوانم اکنوان با خود کلنجار بروم که به طول و عرض بیفزایم و یا شیوهی دیگری بیابم.
احترام به استادان و رابطهی پدر و فرزندی در جای خود محفوظ، اما اگر بپذیریم که شما میراثدار سلسلهی شجریان هسیتد و میراثداران ناگزیرند که به اقتضای زمانه، قلمروی خویش را گسترش دهند، بیآن که به جایگاه بنیانگذار خدشهای وارد شود، شما چه خواهید کرد؟
شما گفتید اقتضا، من هم میگویم که باید این مسئله پیش بیاید. بنیان این سلسله آن قدر قوی است که من نمیتوانم دربارهی آن فکر کنم. منی که هنوز خودم به اصل آن بنیان نزدیک هم نشدم و لیاقت قرار گرفتن در مختصات بنیادین این سلسله را هم ندارم. گسترش این مکتب در زمانی اتفاق میافتد که من در خود احساس کنم که میتوانم شعر را بهگونهای دیگر بخوانم که زیباتر باشد. اما تا زمانی که من هیچ ایدهای ندارم و معتقدم که هر کدام از آثار پدر را نمیتوان بهتر از آن چه هست اجرا کرد، نمیتوانم به این موضوع فکر کنم. تا زمانی که نیاز در من شکل نگرفته تا کاری را به کمال برسانم، نمیتوانم این اقلیم را گسترش دهم. ممکن است کس دیگری بتواند اما در حال حاضر من نمیتوانم.
چند خوانندهی همنسل شما هستند، مثل «علیرضا قربانی»، «سالار عقیلی»، «علیرضا شاهمحمدی»، «سینا سرلک» و... که جملگی در مسیر محمدرضا شجریان حرکت میکنند، نظر شما در مورد ایشان چیست؟
من کار هر کدام از این افراد را که میشنوم لذت میبرم. یعنی نمیتوانم بگویم خوب نخواندهاند. چون در این زمینه نمیشود کسی را با کسی مقایسه کرد. صدای هر کسی ویژگی، تکینیک و حال خاص خود را دارد. من به وجود همهی این عزیزان که با جدیت آواز را دنبال میکنند و اینقدر در کارشان موفق هستند، افتخار میکنم. به نظر من کارشان را عالی و بهدرستی انجام دادهاند. این که در آینده دامنهی فعالیتشان به کجا برسد، به همت خودشان بستگی دارد. حتی در کنسرتهای اروپایی که میپرسند در ایران چه کسانی خوب میخوانند، من همیشه این دوستان را نام میبرم که البته بیشترشان هم شناخته شده هستند.
احساس رقابت با آنها ندارید، چون صدایشان هم به شما نزدیک است؟
نه. من در درجهی اول احساس همدلی میکنم و فکر میکنم همهی ما بر یک کشتی سوار هستیم. حتی اگر روزی ضعفی در کار هر کدام از دوستان پیش بیاید، من احساس ناراحتی میکنم. چنین اخلاقی نداشتهام، و همیشه کار خودم را کردهام. رقابتم با خودم است. همیشه کارم را زیر ذرهبین میگذارم.
منبع: فرهنگ و آهنگ ۱۷ (مهر و آبان ۸۶)
گفتوگـو: مسعود صالحی و بهرنگ تنکابنی
وبسایت: www.culture-music.net