متن زیر را یکی از خوانندگان وبلاگ، جناب کتولی در پاسخ به مقالهای که با عنوان آخرین آواز در روزنامهی همشهری مورخ ششم تیرماه ۸۵ به چاپ رسیده بود، فرستادهاند. با هم میخوانیم:

مقدمه: بنده در حدود دو هفتهی پیش متنی را که در زیر میخوانید، در نقد مقالهی « آخرین آواز » برای روزنامهی همشهری ارسال نمودم ؛ اما متأسفانه هنوز تا این تاریخ به چاپ نرسیده است ؛ و اصولاً چاپ دیرهنگام یک « جوابیه » از خاصیت و تأثیر اصلی خود دور خواهد شد! از این رو، قسمتی از متن مذکور را برای این وبلاگ ارسال نمودم.
||||| این حلقهی عشق را تمامی نیست
نوشتهی ع. کتولی
مقالهای در روزنامهی همشهری (مورخهی ۶ تیر ۸۵، صفحهی ۱۵) پیرامون آسیبشناسی آواز ایرانی و نقش استاد شجریان در این آسیب به چاپ رسید، که حاوی نکات تأملبرانگیزی میباشد. در این مسئله که حفظ و اعتلای هنر موسیقی و آواز این مرز و بوم میباید جزو وظایف ملی و دغدغههای هنرمندان و هنردوستان ما محسوب شود، تردیدی وجود ندارد ؛ اما اینکه طرز نگرش و دیدگاه ما در امر آسیبشناسی این هنر چگونه باید باشد، مطلبی است که نگارنده در حد بضاعت خویش بدان اشاره خواهم نمود.
سخن نخست آنکه، نقدنویس محترم در بند دوم از مقالهی خویش مینویسد:
« بنا بر دلایلی نمیتوان با قاطعیت اعلام نمود که شجریان واقعاً بیرقیب بوده است، چرا که در سال ۵۷ تمامی خوانندگان پیشکسوت و همدورهی شجریان به یکباره سکوت کرده و کنار رفتند. »
این موضوع را که شجریان در عرصهی آواز در چه حد و اندازهای بوده و میباشد ؛ باید از زبان افرادی نظیر شادروان استاد سید محمد طاهرپور ــ که خود از اساتید مسلم مکتب آواز در اصفهان بوده است ــ شنید. ایشان در مورد استاد شجریان گفتهاند:
« آقای شجریان بسیار زحمت کشیدهاند. قرنها دیگر مثل شجریان نمیآید، عجب اعجوبهای است. » ۱
هر چند نگارندهی این سطور معتقد است که هیچ انسانی تکرار ندارد، اما اینکه بهتر از آن انسان پای به عرصهی وجود نخواهد گذاشت نیز، قابل اثبات نمیباشد.
ولیکن پیش کشیدن این استدلال که « در سال ۱۳۵۷ تمامی خوانندگان پیشکسوت و همدورهی شجریان به یکباره سکوت کرده و کنار رفتند » ، از اینرو شجریان رقیبی نداشته است تا برتری او به محک گذاشته شود ؛ جای سؤال دارد. نگارنده در این جا برای روشنتر شدن موضوع، بدون آنکه به خود اجازه دهم که این سخن را بر زبان بیاورم، مطلبی را به نقل از یکی از اساتید بزرگ موسیقی یادآور شده و از این بحث خارج میگردم. استاد جلال ذوالفنون در جایی گفتهاند:
« من معتقدم آن عده از اهالی موسیقی که طی این سالها هیچگونه اقدامی انجام نداده و به اجرای برنامه نپرداخته یا اثری را ارائه نکردند، حرفی برای گفتن نداشتند ؛ وگرنه هنرمندی که حرفی برای گفتن و اثری برای ارائه داشته باشد، در هر شرایطی که باشد، هنر خود را عرضه خواهد کرد... اعتقاد دارم که هنرمند باید در هر شرایطی هنر خود را عرضه کند و کنار کشیدن او ثمرهای جز تنگتر شدن فضا نخواهد داشت » ۲
در ضمن، نباید فعال بودن یک هنرمند را صرفاً بر پايهی کنسرتهای بزرگ و باشکوه دانست ؛ بلکه حتی آن استادی که در طول این سالها در کنج آموزشگاهی مشغول تدریس موسیقی بوده است به نوبهی خود خدمت ارزشمندی به فرهنگ این آب و خاک انجام داده است:
مگو که نغمهسـرایان عشق خامـوشند
که نغمه نازک و اصحاب پنبه در گوشند
به هر حال شاید هم به قول نویسندهی مقاله، توانایی و سلامت جسمی برخی عزیزان هنرمند رو به تحلیل نهاده و یا شرایط سیاسی - اجتماعی، آنها را به انزوا کشانده است.
نقدنویس محترم پیشنهاد دادهاند که شجریان « باید با دست خود از خویشتن اسطورهزدایی کند » . مگر ایشان گفتهاند که بیایید مرا اسطوره خطاب نمایید! تازه اگر هم این « اسطورهزدایی » صورت بگیرد، بعدش چه خواهد شد ؟ آیا در هیاهوی کاذب پیرامونمان، و در گرد و غبار ناشی از رفتن « متن » به « حاشیه » و آمدن « حاشیه » به « متن » ، کار ما هم به جایی رسیده است که بهجای حل کردن مسئله، صورتمسئله را پاک نماییم؟!
بهنظر نگارنده بهتر است آسیبشناسی آواز ایرانی را از منظری دیگر و در جایی دیگر جستوجو نمود. چندی پیش یکی از اساتید موسیقی در یک جلسهی صمیمانه و خصوصی میفرمود:
« اینروزها همه دارند مثل فلان استاد، آواز میخوانند! این استاد بسیار برجسته و توانا هستند، اما موفقیت ایشان هم مرهون تلاش و تجربهی شخصی خود ایشان است... شما [شاگردان] بروید در همین روستاها و دهات کشور بگردید و اینقدر خود را در درون این کلاسهای تاریک محبوس نکنید. افراد زیادی در گوشه و کنار هستند که خیلی خوب آواز میخوانند. سه نوع « شوشتری » در منطقهی غرب خوانده میشود که یک نوع آن در ردیف آمده است... بروید از کسانی بیاموزید که اهل دل هستند و حرفی برای گفتن دارند. » کما اینکه استاد شجریان نیز خوشهچین نوای این سرزمین بوده است. از این رو، شاید یکی از دلایل اصلی بروز معضل « تقلید و تکرار » ناشی از شکلگیری فرهنگ و نگرش غلطی است که در بین برخی شاگردان جا افتاده است. اگر شاگردان، شیوهی آواز استاد شجریان را دنبال مینمایند، میتوانند از خلاقیتها و نوآوریهای او نیز درسهای فراوان بگیرند.
نویسندهی نقد معتقد است: « متأسفانه در تمامی این سالها، خود استاد نیز با وجود اشارههای گذرا مبنی بر نارضایتی از یکنواختی آوازها، در عمل بر خرسندیاش از این وضعیت صحه گذاشته است! ... و گزارشی ارائه نداد که در این آلبومها، کسی ظرفیت خوبی دارد یا نه. » بیان چنین مطلبی در مورد استاد شجریان به دور از انصاف میباشد، چرا که اولاً در این دنیا « شمس » پیدا میشود ؛ اما « مولانا » کم یافت میشود. دوم آنکه، به عنوان مثال، بر مردم هنردوست پوشیده نیست هنگامی که چهرهی مرجع و نکتهدانی مانند محمدرضا لطفی، با نگاهی مشفقانه و دوراندیشانه، در مورد کمانچهنوازی برخی شاگردانش و دیگر کمانچهنوازان اظهار نظر نمود، با چه واکنشی روبهرو گردید! و شاید در همین ماجرا بتوان یکی از دلایل و ریشههای « اشارههای گذرای شجریان » مبنی بر نارضایتی از یکنواختی آوازهای شاگردان و خوانندگان را جستوجو نمود.
لازم به ذکر است که در بحث « آموزش آواز » نباید گمان کرد که یک استاد و مدرس آواز حتماً باید از صدای ششدانگ و در حد شجریان برخوردار باشد تا بتواند خوب درس بدهد ؛ چنانکه مثلاً « خود آقای برومند هیچ صدایی برای آواز خواندن نداشت » ۳ ؛ اما الحق بهترین معلم و انتقالدهندهی عمق و معنا به شاگرد بوده است. از طرفی مگر شجریان در ابتدا خود دارای معلم و استاد مستقیم بوده است ؟ ایشان آنگونه که خود گفتهاند ۴ ، بیشتر از صفحات و صدای اساتید قدیم بهره و تأثیر گرفته است و بعدها نیز نزد استاد دوامی و برومند کیفیت کارش را کاملتر نموده است.
امروز نیز رهروان و شاگردان آواز میتوانند از شیوههای مختلف آوازی نظیر شیوهی مرحوم اقبالالسلطان، تاج، اديب و ديگران، استفادهی شایانی نمایند.
از طرفی نمیتوان از یک انسان انتظاری بیش از اندازه متوقع بود. استاد شجریان در جایی گفتهاند:
« توقعات از من بسیار زیاد است، از من انتظار میرود که تولید هنری در عالیترین سطح داشته باشم. شاگرد تربیت کنم، مرتباً کنسرت برگزار کنم، و در موسيقی ايرانی پدری هم بكنم ! » ۵
نویسندهی نقد در جایی اشاره کردهاند: « حتی همایون... جز تکرار کار پدر تا کنون چیزی از خود نشان نداده است » . بهگمان بنده حتی اگر همایون شجریان دست به نوآوریهای بدیع هم بزند، باز حالا حالاها نخواهد توانست از گزند اتهام « تکرار و تقلید صرف از پدر » در امان بماند، و این انتقاد همچنان بر سر او و آثارش سنگینی خواهد نمود!
ایشان در ادامه نوشتهاند: « در بهترین حالت میتوان کار همایون... را به عنوان یادگاری از استاد پذیرفت » ! باید گفت این مشکل ماست که میخواهیم پروندهی مغز بشری را بستهشده بیانگاریم! در ضمن نمیتوان تنها با ارائهی چند اثر از یک هنرمند، قضاوت نهایی را در مورد او و آیندهاش انجام داد ؛ چنانکه نقدنویس محترم نیز اشاره کردهاند که: « شجریان... هیچگاه از یادگیری و مرور... برای تکمیل، بهبود و تعالی کار خویش دست نکشیده است ». با این توضیح، شایسته نیست که قضاوت عجولانه در مورد یک هنرمند و آثارش صورت بگیرد و فاتحهی آثار هنریاش در همان ابتدای کار خوانده شود!
در بخش پایانی مقاله باید گفت، به نظر نگارنده، جدا از رفتارگرایی و طرز نگرش راهیان و شاگردان موسیقی که بدان اشاره گردید، مشکل آواز و کلاً موسیقی ایران را باید در جاهای دیگری مورد واکاوی قرار داد ؛ و در این میان نقش حساس حمایتهای دولتی و نیز وظیفهی خطیر نهادهایی مانند « خانهی موسیقی » در امر پرداختن پررنگتر و پایهایتر به مقولهی « آموزش موسیقی »، سامان دادن آموزشگاههای موسیقی، و ایجاد بستر و فرهنگ خلاقیت و نوآوری در بین هنرجویان را نباید فراموش نمود.
البته بدیهی است که اساتید بازماندهی موسیقی ــ در حد توان و امکان خویش ــ بنابر وظیفهی خطیر تاریخی و ملیشان، میبایست آنچه را که گذشتگان، با اخلاص و حوصله به آنان آموزش دادهاند، اکنون به نسل فعلی منتقل نمایند.
در انتها باید عرض نمایم که دغدغهی مقالهنویس محترم در مورد حفظ و ماندگار ماندن آواز ایرانی، دغدغهای ارزشمند میباشد ؛ و نگارندهی این سطور معتقد است همانگونه که در یک مقطع از تاریخ موسیقی ایران، اگر عشق و تعهد فردی افرادی نظیر محمدرضا شجریان، صدیف، مرحوم محمودی خوانساری و رضوی سروستانی نبود، آواز ما میرفت که به دست فراموشی سپرده شود ؛ امروز نیز جوانان متعهد ما با روح پاک ایرانیشان پرچم آواز را برافراشته نگاه خواهند داشت.
این حلقهی عشق را تمامی نیست...
پینوشتها:
۱. ماهنامهی مقام موسیقایی، شمارهی ۳۰، بهمن ۸۴، صفحهی ۲۰
۲. مصاحبه با استاد جلال ذوالفنون، همشهری ۱۷ / ۱ / ۸۵، صفحهی ۱۹
۳. هزار گلخانهی آواز، محمدرضا شجریان، صفحهی ۱۲۲
۴. همان، صفحهی ۲۲۲
۵. همان، صفحهی ۱۰۸
مردان هنر و صنعت از ديرباز علاوه بر عرضه هنر خود به مردم و هنر دوستان، تلاش كرده اند هنر خود را با تربيت شاگردان خود، زنده نگه دارند و اين شاگردان - به نوبه خود - پس از رسيدن به مقام استادی، چنان كرده اند كه استاد می كرده است. اين چنين بوده كه هنر ماندگار شده و تا به امروز رسيده است. موسيقی و آواز ايرانی، اين روزها به شدت از اين نقيصه رنج می برد و بيم آن می رود كه پس از فقدان برخی بزرگان صاحب سبک آواز ايرانی، عرصه آواز، ديگر بزرگان را به خود نبيند و ميدان به دست متوسط ها بيفتد. نوشته ای كه پيش رو داريد دغدغه ای است از اتفاقی كه - متأسفانه - در حال رخ دادن است.
آواز اصيل ايرانی به تبع مجموعه موسيقی ملی ما، سال هاست كه با بحران های مختلفی دست و پنجه نرم می كند، در اين شرايط بايد با واقع نگری ريشه های بحران ها را شناخت و در راه رفع آنها قدم برداشت. نگارنده در اين مطلب می كوشد تا ضمن آسيب شناسی هنر آواز، از نگاهی ديگر جايگاه خواننده نامی استاد محمدرضا شجريان را بررسی كند.
همواره بسياری از رويكردهای مردم ايران در زمينه های مختلف هنری دارای محدوده زمانی معين و به قول معروف «تاريخ مصرف» بوده است. بديهی است بيشتر اين رويكردها از شرايط فرهنگی، تاريخی، اجتماعی و حتی سياسی پيروی می كند. همچنين برای بعضی از اين سليقه های متغير می توان سمت و سو تعيين كرد و آنها را جهت داد. اما بعضی ديگر به كلی از حيطه كنترل افراد خارج است. به همين دليل تركيب رويكردهای پيش بينی ناپذير و قابل پيش بينی همواره اتفاق های غيرمنتظره ديگری را رقم می زند. مثلاً تا سال ۱۳۵۷ سينمای ايران بيشتر جولانگاه ستاره ها بود؛ اما در يكی دو دهه اول بعد از انقلاب، با حذف ستاره ها نقش كارگردان ها و جاذبه نام آنها بيشتر شد. در حيطه موسيقی نيز در سال های دور با پخش «برنامه گل ها» در راديو، ساز بين المللی ويولون، با شيوه نوازندگی ايرانی اش طرفداران زيادی پيدا كرد. مردم حتی نوازندگانی چون بديعی و ياحقی را به اسم می شناختند. از همين طريق نی استاد كسايی نيز به جايگاه و مرتبتی كه در ميان توده ها شايسته آن بود، رسيد.
در دهه شصت هم ساز سه تار در ادامه تلاش های استاد عبادی رونق يافت. سه تار اين بار توسط جلال ذوالفنون و با آلبوم هايی از نوع گل صدبرگ و آتشی در نيستان فراگير شد. چه بسيار جوانانی كه در آن دهه و نيمه اول دهه هفتاد اين ساز را بر دوش می گرفتند و به آموختن و نواختن آن مشغول بودند (البته با آزادی موسيقی پاپ، سه تار جای خود را به گيتار غربی داد.) آواز ايرانی نيز سال هاست با نام شجريان پيوند خورده است. تقريباً از سال ۱۳۵۷ مردم ايران، اين هنر را با نام او می شناسند. در اين سال ها بسيار ديده شده كه در كوچه و بازار صدايی در حال پخش است و به صرف سنتی بودن آن صدا مردم می گويند اين شجريان است كه دارد می خواند؛ حالا صاحب اين صدا می خواهد خود شجريان باشد يا ناظری و يا حتی سراج! يعنی اين كه شجريان، نماد و سمبل موسيقی آوازی ماست. به علاوه او ويژگی های - گاه منحصر به فرد - ديگری هم دارد: شجريان از بعضی لحاظ كامل ترين خواننده ايرانی در صد سال اخير است. اين موضوع البته به معنای بهترين بودن او در ميان همه خوانندگان ايرانی يک قرن گذشته نيست. هر چند كه عده ای - صحيح يا غلط - از او با اين صفت ياد می برند. اما به دلايلي نمی توان با قاطعيت اين نظر را تأييد كرد. مثلاً اين كه سال هايی در حدود يک چهارم از اين يكصد سال، او واقعاً بي رقيب بوده است؛ چرا كه در سال ۱۳۵۷ تمامی خوانندگان پيشكسوت و هم دوره شجريان به يک باره سكوت كرده و كنار رفتند. يا اين كه چون او به دليل حضور و تنفس در بهترين برهه زمانی از نظر پيشرفت تكنولوژی و ارتباط با مردم از نعمت پخش و حفظ آثارش در ميان علاقه مندان بهره مند بوده است. مثلاً از هيچ آوازخوانی به جز او به اين تعداد اثر در تک تک دستگاه ها و مايه های موسيقی با كيفيت مطلوب موجود نيست. به همين دليل آوازهای او به كرات توسط علاقه مندان و به ويژه هنرجويان شنيده شده است.
به جز اين ها صفت «كامل ترين» در مورد شجريان چند معنی را در خود نهفته دارد: او از نظر مقطع های زمانی زندگی هنری اش سه دوره را پشت سر گذاشته است: دوره اول از كودكی و نوجوانی تا سال ۱۳۴۵ كه به خوبی با آثار موسيقی قديمی و صفحه های موجود آشنا می شود و ضمن استفاده مستقيم و غيرمستقيم از هنر استادان قديمی و اجرای آواز در راديو مشهد، در پايان اين دوره به راديو ايران و برنامه گل ها راه می يابد. دوره دوم از ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۷ كه شجريان به جز راديو گاه در تلويزيون حضور می يابد. برگزاری موفق كنسرت های جشن هنر شيراز در اين دوره نام شجريان جوان را در كنار استادانی چون قوامی، بنان، اديب و تاج و آوازخوانان مردم پسندی چون گلپايگانی و ايرج مطرح می كند.
دوره سوم از زمان انقلاب تا امروز است كه شجريان با كنار رفتن تمامی آوازخوانان بزرگ و كوچک قبلی و به تبع آن سبک ها و شيوه های آوازی از صحنه موسيقی كشور به تدريج به شمايل آواز ايرانی تبديل می شود. ذكر اين نكته ضروری است كه شجريان در هر سه دوره مذكور هيچ گاه از يادگيری و مرور كار اساتيد زنده و از دست رفته آواز برای تكميل، بهبود و تعالی كار خويش دست نكشيده است.
در شرايط فعلی و نبود، كناره گيری يا كم كاری آهنگسازان و نوازندگان بزرگ موسيقی و به دليل جايگاه ويژه خواننده در موسيقی حتی می توان او را سمبل موسيقی سنتی ناميد. او احتمالاً تنها خواننده سنتی ايران است كه در قرن بيست ويكم می تواند آدم های زيادی را به صحنه بكشاند و پی گير و علاقه مند ديدن كنسرت هايش بكند. ويژگی ديگر شجريان تداوم كار اوست، او علاوه بر باز نايستادن از آموختن و تلمذ و تشنگی بی پايان در پی بردن به نكات تازه هنری، از سلامت جسمی و روحی نيز برخوردار بوده و در اين راه رنج های زيادی را بر خود همواره كرده است مثلاً چه بسيار هم دوره ای های شجريان كه هنوز زنده اند و حتی نيمی از توانايی دوران اوج خود را حفظ نكرده اند. به علاوه هوشمندی نسبی او در واكنش نشان دادن - يا ندادن! - به مسايل و اتفاقات ريز و درشت تمامی اين سال ها باعث شده تا از نظر اجتماعی نيز وجاهت خود را حفظ كند. به جز اين ها حضور در كنسرت های خارج از كشور و مجامع بين المللی - با كسب موفقيت هايی چون دريافت نشان پيكاسو - از او چهره ای جهانی ساخته است. اما مجموعه اين ويژگی ها باعث نمی شود تا نماد موسيقی و آواز ايرانی را مثل هر انسان بزرگ يا كوچك ديگری از نقد مستثنی بدانيم. او واجد مرتبت و جايگاهی است كه قطعاً اگر هر كس ديگری جای او را اشغال می كرد؛ آن حيطه را با خود به دنيايی ديگر رهنمون می شد به همين دليل حتی اگر بزرگی و جايگاه او نسبت به تماميت موسيقی اصيل ايرانی را چندان جدی نگيريم؛ نمی توانيم از كنار جايگاه نمادين او در رشته آواز به سادگی گذر كنيم. شجريان سال هاست بر قله هنری نشسته است كه هر اتفاق و پديده ای را با معيار او محک می زنند. به علاوه با مقياس كار او صدای هر خواننده ای را می سنجند. او همچنين بسيار هوشمندتر از آنی بوده و هست كه بر تبعات و پيامدهای اين مسأله آگاه نباشد. (اميد آن كه در اين بررسی از حد و مرزی كه خارج از حيطه اراده و اختيار شجريان است خارج نشويم. چرا كه مثلاً شرايط اجتماعی و سياسی روز و حتی سطح استعداد و توان آوازخوانان امروز نمی تواند ربطی به اين بزرگان داشته باشد. هر چند كه بزرگان همواره در بخشی از اتفاقات ريز و درشت مربوط به عرصه خود تأثيرگذار هستند)
مثلاً شجريان با وقوع انقلاب می دانست كه به لحاظ كيفی حداقل تا چند سال يكه تاز ميدان آواز ايرانی خواهد شد. او ظرف مدت كوتاهی در حدود سال های ۱۳۵۰ توانسته بود نام خود را به سياهه آوازخوانان برجسته اضافه كند؛ همچنان كه استاد بنان در همان سال ها او را بنان آينده آواز خوانده بود. در ادامه و از ميان سه چهار نام همچنان فعال، تنها شهرام ناظری بود كه با آوازهای «مجموعه چاووش» اميدهايی را برانگيخته بود. اما او نيز - به هر دليل - نتوانست به قطب دوم آواز ايرانی تبديل شود.
نام شجريان به مرور و پس از انتشار سلسله كارهای جديدترش نظير بيداد، آستان جانان، (نوا) مركب خوانی، سرّ عشق و دستان بود كه به عنوان خواننده اول ايران مطرح شد. در آن زمان و با شرايط موجود، آموزشگاه های خصوصی امكان فعاليت چندانی نداشتند و در تهران فقط «هنرستان موسيقی» و «مركز حفظ و اشاعه موسيقی» در كلاس های عصرگاهی خود رشته آواز داير كرده بودند. عده زيادی از علاقه مندان شجريان نيز می كوشيدند تا برای تلمذ به محضر ايشان راه بيابند؛ اما به دليل مشغله های فراوان و رسيدگی به امور تهيه و پخش آلبوم ها و برگزاری كنسرت های داخل و خارج فقط معدودی می توانستند در كلاس درس ايشان حاضر شوند. با افزايش شهرت و اعتبار شجريان او نام چند تن از شاگردان قديمی و شاخص خود را به طور رسمی اعلام كرد. از آن پس هنرجويان زيادی راه كلاس های اين افراد را در پيش گرفتند و به مرور شيوه شجريان بيشترين راهرو، هنرجو، هنرآموز و خواننده را در ايران پيدا كرد. همچنان كه صاحب اين شيوه خود بيشترين مقبوليت را در ميان مردم و اهل فن يافته بود.
نگارنده به خوبی به ياد دارد كه از همان سال ها به اين طرف، وقتی هنرجوی آواز يا خواننده ای برای فعاليت هر يک از سرپرستان گروه های موسيقی معرفی می شد آنها صدای او را با متر و معيار صدای شجريان می سنجيدند، حتی ديده می شد كه به بعضی ها آدرس كلاس درس مدرسان شيوه شجريان را می دادند تا آن اشخاص كم و كسری های خود را برطرف و به قولی بر اين شيوه تسلط پيدا كنند، غافل از آن كه همه اين افراد، آگاهانه يا ناخودآگاه پای در مسيری گذاشته بودند كه امروز از آن تحت عنوان معضل تكرار و يكنواختی در آواز ايرانی نام برده می شود؛ اين كه بيشتر افراد سعی می كنند صدای خود را شبيه فقط يك استاد توليد كنند، شعر را مانند او بخوانند، بافت و جنس تحريرهايشان مانند او باشد و در مجموع «او» را در اذهان تداعی كنند، اين معضل هنگامی به صورت تمام قد رخ نمود كه مشخص شد هيچ يک از اين رهروان يارای گذشتن از مرحله تقليد و بضاعت فراتر رفتن از مرحله هنرجويی را ندارند، اين مسأله به تدريج به كاهش سطح سليقه عمومی منجر شد. چرا كه در هنر هر قدر هم سطح آثار عالی يا متعالی باشد پس از مدتی قواعد و قوانين آن به شكل فرمول در ناخودآگاه جمعی ثبت می شود. در چنين مواقعی ديگر سطح كيفی آثار برای مخاطب مهم نيست، بلكه تنها متفاوت بودن مهم است. يعنی اگر - برفرض متعالی بودن سبک يا شيوه - عده زيادی آن را با استادی تمام تقليد و تكرار كنند مردم به دليل عادت ناشی از اين تكرارها، هر اثر هنری ديگری را كه تفاوت كم يا زيادی با اين شيوه غالب داشته باشد بر آن ترجيح خواهند داد. در خوش بينانه ترين وضع تنها اقبال عمومی به فرد مولد و مبدع شيوه حفظ خواهد شد. بدين ترتيب در اثر انباشت تكرار در اذهان خلائی شكل می گيرد كه نوعی از «هنر سطحی» آن را پر خواهد كرد. با رويكرد مردم به هنر سطحی، سليقه آنها تنزل می يابد و هنر به قهقرا می رود. مثلاً كافی است آهنگ های «مبتذل» و لس آنجلسی امروز را با بسياری از ترانه های مهوع دو سه دهه پيش اعم از كوچه و بازاری، فيلمفارسی و... مقايسه كنيم، آنگاه می بينيم كه آثار قديمی در مقابل ترانه های امروزی شاهكار به حساب می آيند!
امروز و در شرايط افزايش كانال های تلويزيونی ماهواره ای و معضلات و آسيب های موجود در عرصه هنری كشور، بهترين بستر براي گسترش ابتذال فراهم است، چرا كه هر قدر آن شبكه ها به خوراک شبانه روزی و توليد هنری نيازمند هستند؛ در اين جا نيز انواع مشكلات بر سر راه توليد هنری وجود دارد. در نهايت نيز آن چه قربانی خواهد شد؛ كيفيت آثار ارائه شده به بازار است... سال هاست كه شجريان مبدأ و مقصد آواز ايرانی است. هنرجويان و حتی خوانندگان با تجربه، اين هنر را با او شروع و به او ختم می كنند. واقعيت نيز چيزی جز اين را به ما نمی نماياند، چرا كه شجريان احتمالاً آخرين بازمانده از سلسله خوانندگان بزرگ ما و آخرين ميوه درخت تناور آواز ايرانی خواهد بود. اما حيف است كه ريشه اين درخت بخشكد و پس از او ديگر ميوه شيرينی ندهد.
استاد شجريان به خوبی چهار دهه در كار هنر دوام آورده و سبک و شيوه خود را به كمال رسانده است. اما او برای جاودانگی هنوز چيزی كم دارد؛ همان كه امروز حلقه مفقوده آواز ايرانی به شمار می رود. به زعم نگارنده اين صعب ترين مسير زندگی هنری شجريان است. او يگانه ای است كه بايد با دست خود از خويشتن اسطوره زدايی كند. چرا كه هيچ كدام از پيروان و رهروان شيوه شجريان در طول او قرار ندارند. هيچ يک نيز ادامه منطقی او به شمار نمی روند. همه در عرض شجريان هستند و با فاصله ای بعيد به او اقتدا كرده و چشم دوخته اند. حتی همايون شاگرد ژنتيک و فرزند برومندی كه استاد، اميد زيادی به او بسته جز تكرار كار پدر تاكنون چيزی از خود نشان نداده است. در بهترين حالت می توان كار همايون، وارث نَسَبی پدر، را به عنوان يادگاری از استاد - كه عمرش دراز باد - پذيرفت. اين هم بخش تراژيک كارنامه پربار شجريان است.به علاوه بيشتر افراد از ميان ده ها تن خواننده و هنرجويی كه به اين شيوه آواز می خوانند نيز با كمال تأسف هريك دارای صداهای مستعدی بوده اند، كه امروز در مدار بسته تقليد و تكرار در حال گردش هستند. متأسفانه در تمامی اين سال ها، خود استاد نيز با وجود اشاره های گذرا مبنی بر نارضايتی از يكنواختی آوازها، در عمل بر خرسندی اش از اين وضعيت صحه گذاشته است.
او خود بارها از نزديك اوضاع را زير نظر داشته است. از جمله در سال ۱۳۷۳ و فراخوان نوار كاست تست صدا برای انتخاب هنرجو در كلاس هايی كه هرگز تشكيل نشد و دو سه جلسه ای كه در دو سال ۱۳۷۷ و ۱۳۷۸ عده زيادی هنرجو در آنها آواز خواندند كه به سرانجامی نرسيد و البته استاد هم گزارشی ارائه نداد كه در اين آلبوم ها، كسی ظرفيت خوبی دارد يا نه. حالا در دهه هفتم زندگی، او بايد خود را برای اجرای مهم ترين آواز عمرش آماده كند. آوازی جاودانه كه بايد چون تيری از كمان آرش بر پيكر تقليد و يكنواختی فرود آيد؛ به موسيقی ايرانی گستره ای نو عطا كند و آن را حياتی تازه ببخشد.
شجريان می تواند چنين كند مگر اين كه ايده آل او در خوانندگی برای نسل بعد، همايون شجريان باشد.