دوست عزیز و همراه ارجمند وبلاگ، سرکار خانم «فرحناز» که در شب هفتم کنسرت استاد شجریان حاضر بودند، لطف کرده و مطلبی پیرامون آن برایم ارسال کردهاند. در انتهای این شبهگزارش، از حواشی بسیار جالبی سخن گفته شده که خواندن آن خالی از لطف نیست.

شنیده بودیم که واپسین شب کنسرت استاد با دیگر شبها تفاوتی دارد.
برنامه همان برنامهی شبهای پیش بود؟ استاد همان «شجریان» شبهای گذشته بود؟ سازها همانها بودند؟ مژگان شجریان همان نوازندهی سهتار خاموش و کمنوای شبهای پیش بود؟ جهان آبادی همان کمانچهزن شب نخست و دوم بود؟ دف رضایینیا پیشتر هم چنین شوری با خودش داشت؟ همه به کنار... آیا استاد، شب آخر، همان شجریان شبهای پیش بود که سه - چهار باری صدای خویش به اوج میکشاند و میترسیدی و دل میزدی که صدایش همراهش نیاید؟
نه، نبود. نبودند. هیچکدامشان هنرمندان و زمینیان شبهای پیشین نبودند. شب شور کنسرت. شب شگفتیها و تحسینها، شب شناختن یک اسطوره، شب خیزابههای سرکش قدیم... شب شجریان هفتادساله در کنسرتهای قدیم.
شجریان را میدیدی زندگی میکند، نه در حال و پارسال و سالهای اخیر. شجریان امشب، شجریان دههی چهل و پنجاه زندگیاش بود. شجریانی که اوجهایش فرود نمیآمد؛ مگر آنکه خود میخواست. شجریانی که برایت در یک مصرع، از پایینترین نت، صدایش را تا بالاترین آن مینواخت. شجریانی که سه ساعت در اوج خواند و بر اوج ماند و صدایش همراهیاش کرد. شجریانی که نمیگفتی شاید نتواند... استادی که سن و بیماری و خستگی را به سخره گرفته بود، بلندآوازهای که کوتهبینان و خردهگیران را به ریشخند تواناییاش خاموش کرد.
شهسواری که یگانگیاش را مدیون هیچ دوره، فرد، گروه، حزب، قشر و حکومتی نیست.
بگذریم از آنچه چونان شبهای پیش بود. از نورپردازی ضعیف، صدابرداری غیرقابل قبول و از سالنی پر از نقطهی کور! از دوربینهای در رفت و آمد، از ترافیک سنگین، از تأخیر، از ... بگذریم که تنبک سمت چپ گروه بود و صدایش را از سمت راست میشنیدی، بگذریم که نمیدانم چه بر سر تار درخشانی آمده بود، بگذریم که رفتار مسئولین انتظامات توهینآمیز بود، بگذریم که چشمچشم میکردی که دست کم همایونِ استاد را در میان تماشاچیان ببینی و نبود، بگذریم.
همین بس که شجریان امشب، ششدانگش را همراهش آورده بود. همین بس که مرغ سحرش را به اوج کشید. همین بس که مؤدبانه عذرخواهی کرد بهخاطر دوربینهایی که از بودنشان گریزی نبود. همین بس که دف را و نی و کمانچه و عود را بر طنازیهایشان استوار میدیدی. همین بس که شهریار را نستوه و بشکوه ایستاده بر ستیغهای آواز ایران مییافتی. همین بس که تکنوازی سهتار مژگان شجریان و همراهیاش با نی شاهو عندلیبی که خیرهکننده بود به افتخار این شب پدیدار شده بود. همین بس که لطفی را و علیزاده را به احترام شجریان ایستاده و کفبرکفکوبان مینگریستی. همین بس که معممی را پوشیده در ردا و عمامه، در حال سپاسگزاری از هوراکشان مردم شگفتزده میدیدی...
واپسین شب، شب ِ شجریان بزرگ بود. شب خسروی آواز ایران.
حواشی آخرین شب برگزاری کنسرت استاد محمدرضا شجریان و گروه شهناز:
١. محمدرضا لطفی و حسین علیزاده میهمانان ویژهی این شب بودند. گذشته از اینکه مردم با دیدن آنها برپای خاستند و کفزنان گرامیشان داشتند؛ خود استاد شجریان هم مقدمشان را گرامی داشت و از آنان به «یاران و همراهان دیرین» تعبیر نمود.
٢. همان آغاز کار، شخصی فریاد کشید: «خسرو آواز ایران؛ استاد شجریان» و مردم هلهله سر دادند (شاید میخواست مطمئن شود که کنسرت را اشتباهی نیامدهایم!)
٣. درخشانی رفت تا با گروه بنشیند؛ اما بازگشت و دیگربار در برابر لطفی سر فرود آورد و ثابت کرد که قدر پیشینیان را میداند.
٤. لبخندهای دختر و پدر، در طول کنسرت ادامه یافت حتی به هنگام تکنوازی دختر.
۵. پیش از اجرای «مرغ سحر»، «دلآواز»های محترم (!) با بدترین زبان و لحن، مؤدبانهترین اخطارها را برای جلوگیری از رفتن مردم به سمت سن میدادند.
۶. مجید درخشانی بر «مرغ سحر» پیشدرآمدی ساخته است که ذهن شنونده را به تعلیق میکشاند. مطمئن نیست که استاد چه خواهد خواند و چند ثانیهای میگذرد تا به یکباره: «مرغ سحر ناله سر کن»
۷. در انتهای کنسرت، مژگان شجریان به هر یک از اعضای گروه شاخه گل رزی را هدیه نمود و صمیمانه پدرش را در آغوش کشید. این شاید یکی از نایابترین و احساسیترین صحنهها و لحظات کاری استاد شجریان بود که دوربینها هم آن را ضبط نمودند!!
۸. تکنوازی مژگان شجریان خوب بود و پس از پایان برنامه، علیزاده و لطفی را میدیدی که تشویق و تحسینش میکنند.
٩. استاد با حرکتی نمادین، گل سرخش را پیشکش به حضار بهوجدآمده کرد.
١٠. اولین حرف واضحی که بعد از اتمام برنامه و رفتن استاد به پشتصحنه شنیدم، این بود: آلمان صفر، اسپانیا یک!!