تبليغاتX
همایون شجریان - گزارش جدیدی از کنسرت استاد شجریان و گروه شهناز/ مسعود صالحی

» جمعه هفتم تیر 1387، ساعت 14:40

این گزارش توسط یکی از کاربران عزیز وبلاگ همایون شجریان، جناب آقای «مسعود صالحی» ارسال شده است. ضمن تشکر از این دوست گرامی، به‌خاطر دیرکردی که در ارائه‌ی این گزارش رخ داد، صمیمانه از ایشان عذرخواهی می‌کنم.

استاد محمدرضا شجریان در کنسرت تابستان ٨۷/ عکس: حسین سلمان‌زاده

گزارش کنسرت استاد محمدرضا شجریان و گروه «شهناز»
نویسنده:
مسعود صالحی | ارتباط با نویسنده | وبلاگ نویسنده

پیش‌درآمد: من از بوشهر می‌آیم

من از بوشهر می‌آیم. جایی‌که شما آن‌را به‌نام نیروگاه اتمی‌اش می‌شناسید و گرمای سوزان تابستان‌هایش زبانزد خاص و عام است.

ما اینجا، هر روز، خلیج فـــارس را می‌بینیم و می‌توانیم در آن شنا کنیم؛ در حالی‌که شما روی «پارسی» بودنش حساس هستید که نکند اعرابِ از همه‌جا بی‌خبر، این دریای پربرکت ایرانی را به‌نام جعلی «خلیج عربی» جا بیندازند. در واقع شما فقط در پاسبانی از نام خلیج فارس سهیم هستید و ما در همه‌چیز آن! و «عسلویه» که نیاز به توضیح ندارد. یک ثروت بی‌همتای ملی و یک نعمت بی‌پایان الهی که ما را در زمره‌ی ثروتمندترین کشورهای جهان قرار می‌دهد. این بار نیز بر خلاف چیزی که باید باشد، ما فقط دودهای سمی مجتمع‌های عظیم گازی آن‌را استنشاق می‌کنیم و شما از گاز ارزان‌قیمت آن حال می‌برید.

حتماً می‌گویید این‌ها چه ربطی به کنسرت دارد؟! بله، این‌ها هیچ ربطی به کنسرت ندارد ؛ اما اینجا فرصتی است تا به شما که در پایتخت زندگی می‌کنید و از امکانات بی‌نظیرش استفاده می‌برید و باز هم ناراضی هستید، بگویم: کمی هم قدر بدانید. کنسرت فقط یکی از این امکانات منحصر به‌فرد برای شما پایتخت‌نشینانِ ناراضی‌ست. هر چند که معتقدم و شما هم می‌دانید که تهران نیز از امکانات اولیه‌ی یک پایتخت واقعی در قرن ٢١ فاصله‌ی زیادی دارد.

شاید شما از استان ما، گرم و شرجی بودن و محرومیت مفرط و بی‌منتهایش را فقط می‌دانید ؛ ولی ما این‌ها را می‌بینیم و لمس می‌کنیم و با محرومیت زندگی می‌کنیم و با محرومیت زجر می‌کشیم. و همین بس که شما با کنسرت فاصله‌ای ندارید ؛ ولی ما باید دو روز مسافرت و بدخوابی به اضافه‌ی هزینه‌ی کرایه و غذا و اسکان و... و همچنین دوری از خانواده را تحمل کنیم.

و اما کنسرت...

بلیت‌فروشی اینترنتی برای من و امثال من که در شهرستان زندگی می‌کنند، یک نعمت بوده برای رسیدن به یک آرزو، که روزی دست‌نیافتنی می‌نمود.

سال‌ها بود که لذت شنیدن صدای استاد را با سی‌دی و نوار و... تجربه می‌کردیم و حالا این شانس را داشتیم که در فاصله‌ی کمتر از ١٠ متر، از آوای استاد لذت ببریم. این‌گونه است که با وجود تکنولوژی‌های خیره‌کننده‌ای چون موبایل، ماهواره، هواپیما و غیره، باز هم «اینترنت» به‌عنوان بزرگ‌ترین اختراع بشر برگزیده می‌شود. هر چند که بلیت‌فروشی اینترنتی نیز به اعصاب‌خردی‌ها، دربه‌دری‌ها، صرف وقت و پشتکار فراوان و تحمل مشقات مخصوص به خودش انجام شد. پس از دو روز تلاش پیگیر، درهای سایت فروش بلیت بر روی علاقه‌مندان گشوده گردید و رؤیامان به واقعیت پیوست.

شوق دیدار استاد و شنیدن صدای گرم او، تحمل مسافرت بوشهر - تهران را آسان نمود. از شب قبل از کنسرت، صبوری از دلم نمی‌آمد و چشم‌هایم میل خوابیدن نداشت و این تقصیر دلم بود:

خواب را بر چشم خود کردم حرام          تا ببینم صبحدم سیمای دل

با کمی جست‌وجو «دل‌آواز» را یافتم و بی‌هیچ دردسری، در کسری از ثانیه بلیتم را دریافت کردم و این برایم جالب بود. ساختمان شرکت دل‌آواز همانند وب‌سایت آن، چیزی نبود که من در ذهنم مجسم کرده بودم. شاید هم واقعاً نیازی به ساختمانی مجلل‌تر از این نیست. بی‌تردید تا زمانی که نام «شجریان» بزرگ بر تارک دل‌آواز می‌درخشد؛ همین برای شکوه و عظمتش کافی‌ست. و حالا دیگر آماده بودم تا در هیاهوی چشم‌گیر بازی‌های جام ملت‌های اروپا، از لذت تماشای یک فوتبال ناب اروپایی بگذرم و از صدای مهربانی جان بگیرم که بسیاری با شنیدن آن، اشک‌شان جاری می‌شود و مرغ دل‌شان با «مرغ سحر» او به پرواز در می‌آید و اوج می‌گیرد.

زودتر از موعد مقرر، به تالار رسیدم و طبق معمول بازار آزاد خرید و فروش بلیت در آنجا به‌راه بود. با دیدن افرادی که حاضر بودند هر طور شده و به‌هر قیمتی، جایگاهی در این بزم شبانه به‌دست آورند، مرغ دلم بال‌بال می‌زد و من با وعده‌ای قریب‌الوقوع آرامش می‌یافتم که:

لحظه‌ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه‌ام، مستم
باز می‌لرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
ای نخورده مست
لحظه‌ی دیدار نزدیک است...

از گذرگاه کنترل بلیت‌ها عبور کردم و اینجا نیز سیستم الکترونیکی کنترل بلیت‌ها یاری می‌کرد تا خیلی سریع، اصل بودن بلیت تأیید شود و علاقه‌مندان بدون کمترین دردسر به درهای ورودی سالن برسند. مسئولین برگزاری کنسرت با لباس‌هایی متحدالشکل، در همه‌جا دیده می‌شدند و حضار را راهنمایی می‌کردند. در میان جمعیت مشتاق، وجود بانوان سالخورده که به همت فرزندانشان بلیت در دست داشتند، برایم جالب بود و اینجا دانستم عشق و عاشقی و دلدادگی سن و سال نمی‌شناسد. دسته‌های گل توسط برخی دیگر آماده شده بود تا تقدیم شمع تابناک آواز ایران‌زمین شود.

١٠ دقیقه مانده به ساعت ٨، درهای سالن باز شد و این در حالی بود که روی بلیت‌ها این عبارت خودنمایی می‌کرد: «درب‌ سالن رأس ساعت ٨ بسته خواهد شد»! تأخیر در هر چیزی، عادت مألوف ما ایرانی‌ها شده و به‌راحتی آن‌را می‌پذیریم که این جای سؤال و تعجب دارد.

وارد سالن می‌شویم. اندک‌اندک جمع مستان می‌رسند و بر صندلی‌های خود آرام می‌گیرند و خیره می‌شوند تا ستاره‌ای بدرخشد و ماه مجلس شود. پشت صحنه، با خط زیبای استاد کابلی آذین بسته شده؛ با غزلی از حضرت حافظ که قرار است امشب به‌عنوان حسن ختام کنسرت اجرا شود: «یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان، غم مخور...»

بیدلی در کنارم نشست.
گفتم: «حیف که این بار همایون نیست.»
گفت: «خودش چیز دیگری‌ست»
گفتم: «جایگاه ما خوب است، نه؟»
گفت: «مهم این است که در سالن باشی، هر جا که باشی عشق می‌کنی!»
و من دیگر هیچ نگفتم.

ساعت ۸:۳۰ را نشان می‌داد و حالا ظرفیت سالن تکمیل شده بود. انتظار و اشتیاق بود که از نگاه‌ها بر روی صحنه می‌ریخت. «دلم ز پرده برون شد؛ کجایی ای مطرب؟!» ...
و ۳ دقیقه بعد همه قیام کردیم و صدای تشویق حضار، سالن را پر کرد. استاد بزرگ آواز به‌همراه مجید درخشانی، از دو سمت جایگاه، پیشاپیش سایر هنرمندان گروه «شهناز» بر روی صحنه آمدند و دیگر اعضای گروه به‌دنبال آنها. هر که عاشق‌تر بود، بیشتر تشویق می‌کرد که معشوق در مقابل بود؛ بی‌هیچ پرده و حجابی.

ملامت‌گر چه می‌داند میان عاشق و معشوق          نبیند چشم نامحرم خصوص اسرار پنهانی

برای من و امثال من که اولین بار بود کنسرت استاد را تجربه می‌کردیم، همه‌چیز رنگ و بوی تازه‌ای داشت و هیجان انگیز بود. هنرمندان پس از پاسخگویی به ابراز احساسات حضار، بر جایشان نشستند و حالا همه‌چیز آماده بود. گوش‌ها منتظر و چشم‌ها خیره و نفس‌ها در سینه حبس.

دوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟          اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟

نمی‌توانم از اجرای کنسرت، چنان که باید و شایسته است بنویسم. اصلاً هر چه که بنویسم و هر طور که تشریح کنم به‌مصداق ضرب‌المثل «شنیدن کی بود مانند دیدن» باز هم حق مطلب ادا نمی‌شود و علاوه بر این، من چیز زیادی از دستگاه‌های موسیقی ایرانی نمی‌دانم.

در کنار استاد، از یک طرف مجید درخشانی، نوازنده‌ی تار و سرپرست گروه «شهناز» و در طرف دیگر دختر استاد، نوازنده‌ی سه‌تار، مژگان شجریان نشسته بود. گاهی ناخودآگاه احساس می‌کردم که استاد از وجود دخترش در کنار خودش و در گروه شهناز و هنرنمایی او با سه‌تار لذت می‌برد و افتخار می‌کند. نمی‌دانم، شاید این احساس را فقط من در بین حضار داشتم؛ چرا که خود نیز به این دخترم چنین حسی دارم.

با گوشه چشم درخشانی به اعضای گروه، پیش‌درآمد آغاز گردید و دل‌های مشتاقان بال و پر گشود و اندکی بعد نوبت به ساز و آواز رسید. شکوه لحظه‌های ماندنی از راه رسید، زمانی‌که استاد مطلع زیبای یکی از غزلیات خواجه‌ی شیراز را خواند:

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست          سخن‌شناس نه‌ای دلبرا خطا اینجاست

به‌راستی آنان‌که سخن‌شناس نیستند و ما را به‌خاطر پرداخت پول برای کنسرت و تحمل مشقات تهیه‌ی بلیت و... به باد ملامت می‌گرفتند، حالا کجایند؟ ای کاش بودند و می‌دیدند و می‌شنیدند:

آنکه را دیده در دهان تو رفت          هرگزش گوش نشنود پندی

آنها اینجا نیستند تا بی‌اختیار لگام از دل‌هایشان برداشته شود و در برابر شکوه و عظمت هنر بی‌بدیل تک‌ستاره‌ی پرفروغ آواز ایران زمین، سر تعظیم فرود آورند و چشم‌هایشان را در این زلال جاری بشویند و دنیا را جوری دیگر ببیند. هر چند که تمامی ایرانیان، خواسته یا نخواسته و دانسته یا ندانسته، بارها از این صدای ماندگار و ملکوتی لذت برده‌اند و دل و جان‌شان صفا یافته؛ آن‌گاه که در غروب‌های پربرکت ماه مبارک رمضان، ندای دعای «ربنا»ی شجریان را با گوش دل شنیده‌اند و بی‌اختیار بر صاحب این صدا آفرین گفته‌اند.

از این فکر بیرون آمدم، زمانی‌که استاد ما را به بیت دیگری از غزل حضرت حافظ میهمان نمود و مرا به خود آورد:

در اندرون من خسته دل ندانم کیست          که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

نوای دلنشین سازها بود که فضا را می‌شکافت و احساس را جاری می‌نمود. ترکیب زیبای صدای سازها با صدای استاد بود که دل‌ها را مجروح می‌ساخت:

مکن یارا دلم مجروح مگذار          که هیچم درجهان مرهم نباشد

حسن ختام بخش اول کنسرت، تصنیف «رندان مست» بود. اوج زیبایی را در اینجا، با تمام وجود حس کردم و لذت بردم. دوست داشتم زمان متوقف شود و این تصنیف تا ابد، از حنجره‌ی استاد بی‌همتای آواز تکرار. صدای دف «رضایی‌نیا» دل را می‌لرزاند و من می‌دیدم که حتی اعضای گروه نوازندگان نیز چنین حسی دارند: «مستان سلامت می‌کنند، جان را غلامت می‌کنند»

و همه‌ی گروه به استاد جواب می‌دادند: «مستان سلامت می‌کنند...»

خدا را شکر کردم که این فرصت طلایی را عطا کرد تا این لذت بی‌مانند را حس کنم و حسرت خوردم که ای کاش همسرم هم در کنارم بود تا این همه شور و زیبایی را با او قسمت کنم ؛ اما حیف که به این خاطر نتوانست بیاید.

با اجرای این تصنیف زیبا، بخش اول کنسرت هم به اتمام رسید. گروه و حاضرین برای یک استراحت نیم‌ساعته سالن را ترک کردند. نکته‌ی قابل‌توجه آنکه تالار بزرگ وزارت کشور از داشتن یک نمازخانه محروم بود و مردم مجبور بودند در یک اتاق سه در چهار که گنجایش بیشتر از بیست نفر را نداشت، نماز بخوانند و باز جای شکرش باقی‌ست (!) که از آن جمعیت سه هزار نفری، فقط بخش اندکی نمازخوان بودند وگرنه معلوم نبود نمازهایشان را باید کی و کجا می‌خواندند؟!
بوفه‌ی تالار نیز رونق عجیبی داشت و با وجود گرانی جالب توجه اجناسش، حسابی شلوغ بود و مردمی که روحشان سیراب شده بود، حالا می بایست جسم‌شان را هم سیراب می‌کردند!

مشتاق‌تر از قبل به سالن برگشتم تا حتی یک لحظه را هم از دست ندهم:

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق          ساکن شود بدیدم و مشتاق‌تر شدم

بخش دوم کنسرت به‌زیبایی بخش اول آغاز گردید. «مجوی عیش خوش از دور واژگون سپهر...»
این قطعه‌ای بود که استاد خواند تا هر کسی، برداشتی داشته باشد از آن. نمی‌دانم، شاید هم استاد واقعاً سیاسی می‌خواند. اما کمی بعد که نسیم باد نوروزی از کوی یار آمد و بر جان مشتاقان نشست، همه از این نغمه‌ی روح‌نواز مددی گرفتند برای جدا شدن از تمام آن مسائل... دنیا و غم‌هایش را باز فراموش کردند و چراغ دل‌هایشان فروزان گردید.

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی           از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

به بروشور نگاهی انداختم. چیز زیادی به پایان کنسرت نمانده بود و من تمام حواسم را متمرکز کردم تا چیزی از دست نرود. با این وجود گویا هر چه بیشتر می‌گذشت، تازه می‌فهمیدم چیز دیگری هم هست و استاد این را برایمان خواند تا مطمئن شوم از این امر که:

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست          آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

با این شعر، حسرت کنسرت سال‌های قبل که رفته بودند و من محروم و مشتاق و مهجور مانده بودم به دلم گذشت؛ اما خوشحال بودم که این بار در سالن هستم و بی‌هیچ واسطه‌ای.

هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود          در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

حالا همه غرق بودند؛ نه تنها حضار که حتی اعضای گروه شهناز و حتی خود استاد همه به وجد آمده بودند از یک اجرای رؤیایی.

«رفت عمرم بر سر سودای دل»... با اجرای این مصراع، آرزو کردم که شجریان با مردمی که صمیمانه دوستش دارند و برایشان عاشقانه می‌خواند، جاویدان و همیشگی بماند.

دل به قصد جان من برخاسته          من نشسته تا چه باشد رای دل

معنای زیبای اشعار از یک سو و نوای زیبای استاد از طرف دیگر عقل و هوشم را می‌برد به جایی فراتر از افکار روزمره‌ی زندگی. کنسرت به تصنیف پایانی‌اش رسید و چه زود گذشت. این کنسرت سه‌ساعته، یکی از طولانی‌ترین اجراهای استاد بود؛ اما دیگر در حال اتمام بود و بالاخره استاد تصنیف پایانی را خواند: «یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان، غم مخور...»

شاید این شعر، این نوید را می‌داد که سال آینده هم امیدوار باشیم تا باز کنسرتی باشد و ما هم باشیم. ترکیب زیبایی بود. زیبایی کلام حافظ با زیبایی کلام استاد ؛ و این ترکیب زیبا ناگسستنی به‌نظر می‌رسید. حافظ و سعدی و مولوی گویا غزل‌هایشان را برای امشبی سروده بودند تا فرزند خلف آنها به حرف حرف غزل‌هایشان روح ببخشد و قرن‌ها پس از آنها، جاودانگی را برایشان تضمین نماید.

کنسرت به پایان رسید و همه مستانه به پا خاستند. جمعیت به احترام ِ گروه و گروه به احترام جمعیت. استاد و سایر هنرمندان را با تمام وجود تشویق کردیم و استاد، خاضعانه صدای «دوستت داریم» جمعیت را با حرکات دست‌هایش بر دیده می‌نهاد. گروه منتظر درخواست نهایی مردم بود: مرغ سحر... و گویا آنها از قبل می‌دانستند که مردم این بار هم مرغ سحر را می‌خواهند.
استاد به این تقاضای دوست‌دارانش پاسخ مثبت داد و گروه مجدداً بر جایگاهشان نشستند تا این بار هم مرغ سحر در آسمان تهران به پرواز درآید و مردم نیز مرغ دلشان را همراهش کنند. و این باز نیز مرغ سحر با زیبایی همیشگی‌اش اجرا شد و به پایان رسید و کنسرت نیز همچنین:

ای خدا! ای فلک! ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن...

بالاترین Oyax Delicious Digg StumbleUpon Facebook FriendFeed Twitter Google Bookmarks Add This RSS Feed    بالای صفحه
دسته: مقاله | نویسنده: سهند سلطاندوست | کد مطلب: 133-9 | لینک ثابت |



استاد شجریان: خواستم سازسازان را سر لج بیاورم!
گزارش اختصاصی از مراسم چهلمین روز درگذشت زنده‌یاد پرویز مشکاتیان/ ندا حبیبی
دانلود موسیقی متن فیلم سینمایی «شهرآشوب»
هرگز ساز مشکاتیان را زمین نخواهم گذاشت/ سیامک آقایی
اثر جدید شجریان پسر با سازهای ابداعی پدر
گزارش تصویری از کنسرت استاد شجریان و گروه شهناز در آمستردام
گزارش تصویری از کنسرت استاد شجریان و گروه شهناز در زوریخ
گفت‌وگوی رادیو فرانسه با استاد محمدرضا شجریان
یادنامه‌ی پرویز مشکاتیان در روزنامه‌ی اعتماد
دوستان دستی که کار از دست رفت/ علی میرزایی