
گفتند از آشتی بگو و از پدرانت! میخواهم بگویم باورم نیست که قهری بود هرگز... بیشک، در تمام این سالها، شما نیز چون من هر بار «بیداد»، «آستان جانان»، «جان عشاق»، «گنبد مینا» و... را شنیدید ؛ مهر این دو را به یکدیگر نیک دریافتید، گر جز این بود، نوای ساز و آواز این دو، اینگونه سحر عشق بر جانمان نمیفزود. آری، باورم نیست که قهری بود هرگز. بهار امسال اما، شادمانتر از سال پار، نوروز را پایکوبی میکنم. امید، روزگاری که همهجا آشتی سر بکشد، دوباره!
«آوا» شعر میگوید و اینبار هم آنچه نوشته، خیلی نزدیک به شعر است. گو اینکه قرار بود یادداشتی بنویسد دربارهی آن اتفاق تلخ و این اتفاق شیرین. وقتی اتفاق اول افتاد، آوا خیلی کوچک بود و احتمالاً بیشتر ناراحت بود از اینکه پدر، پدربزرگش و مادرش را نمیتواند یکجا ببیند. لابد وقتی بزرگتر هم میشد، این حس بود، اما او بیشتر و بیشتر با هنر آشنا میشد و میرسید به اینکه آن اتفاق، فقط جدایی پدر و پدربزرگ نبود. بین دو کوه شکاف افتاده بود. لابد حتی آن موقع نمیدانست که چرا پدربزرگ اسم گروهش را گذاشت «آوا». هنر باعث شد بیشتر و بیشتر حس کند که نوهی بزرگ شجریان بودن، میتواند نماد مهم این نوید باشد که این فاصله آنقدر عمیق نیست که تبدیل شود به یک جدایی ابدی. با هر فاصلهای او اولین نوهی استاد بود و این چیزی نبود که هیچ سوءتفاهمی بتواند آن را محو کند. آوا در تمام این سالها، حلقهی اصلی ارتباط این دو بزرگ بود. وقتی که هر دو هنگام قطع ارتباط در اوج بودند و یادگارهایشان همچنان در اوج مانده است و خودشان هم همینطور. خدا را شکر که آن تلخیها رفت. ما به آینده میاندیشیم...
منبع: شهروند امروز | کتاب سال ٨۷ [صفحهی ١١٠]
عکس: خبرگزاری فارس | حسین سلمانزاده
:: نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 7:30  توسط سهند سلطاندوست