تبليغاتX
همایون شجریان
 

از درج آخرین مقاله‌ام در این وبلاگ و دیگر فعالیت‌های تحقیقی‌ام، بیش از نه ماه می‌گذرد. مقاله‌هایی پژوهشی را به رشته‌ی تحریر درمی‌آوردم که بنا بر دلایلی نسبتاً شخصی و بیشتر بیرونی، این حرکت متوقف گردید. خلاصه‌ی کلام آنکه:

« ز آب خُرد ماهی خرد خیزد          نهنگ آن به که از دریا گریزد »

اما این بار، فرا رسیدن ۳۱ اردیبهشت‌ماه (که روزی آشنا برای اهالی این وبلاگ است) نگارنده را بر آن داشت تا لَختی قلم را به حرکت درآورم.

اولین دیدارم با همایون شجریان سه سال پیش در چنین روزهایی بود، که بعدها این دوستی تا حدی در مسیر فعالیت‌های نگارنده در وبلاگ ادامه پیدا نمود. هر چند که پژوهشگری فاقدِ شهرت و فارغ از آن بودم، با این حال همایون حرکت ما را پاسخ گفت ؛ هم‌او که شهرتی فراگیر داشت و می‌توانست کاری غیر از این کند. اما او می‌دانست که نام و شهرت فانی است و تلاش متعهدانه‌ی حاشیه‌نشینان و حرمت نهادن به نیت‌های پاک آنان است که ماندگار و باقی است.
این هم شاید از صفای جوانی همایون باشد که امیدوارم در سال‌های دور از جوانی هم این توفیق همچنان فراراه ایشان باقی بماند ؛ وگرنه دیگرانی که از آنان انتظار نمی‌رود گاهی از این خُلق نیکو فاصله می‌گیرند، یا شاید هم صلاح را در این رفتار تصور می‌نمایند.

بنده طبق عادت همیشگی، رک و راست، راست و حسینی عرض کردم: اگر ملاک «شرافت» است که بسم‌الله، و اگر ملاک «شهرت» است... بنده گم‌نامم ؛ پس ما را به‌خیر و شما را به‌سلامت... اما همایون، چون خود شریف بود پس مسیرمان یکی گردید.

« هر آنـکـه جـانـب اهـل ولا نگه دارد          خداش در همه حال از بلا نگه دارد »

نگارنده، بعدها نیز در برخوردهایی که با ایشان داشتم متانت و نیک‌رفتاری‌شان را می‌دیدم و لبخندی که از لبان همایون محو نمی‌گشت. رک‌گویی ذاتی و درشت‌لحنی غیرعامدانه‌ام در مقابل امواج پرمهرش ناپدید می‌شد.
همایون استغنای طبع یک محقق را بیش از دیگران درک می‌کرد. همه می‌دانند که محققان در این عرصه (و هر عرصه‌ی دیگری) بیشترین زحمت و پایه‌ای‌ترین کارها را انجام می‌دهند و در مقابل، کمترین نفع دنیوی (چه از لحاظ مالی و چه از نظر شهرت در نزد عموم مردم) نصیب‌شان می‌گردد. پس طبیعتاً وقتی یک محقق قدم در این راه می‌نهد، خواسته یا ناخواسته از این منفعت‌های چندروزه چشم می‌پوشد و به خاطر هدفش است که پا پیش می‌گذارد. اینجاست که دیگر از چنین پژوهشگری نباید انتظار داشت که مثلاً برای یک ملاقات پژوهشی، مشورت تخصصی، هم‌نشینی هنری با هنرمندان (آن هم به هدف قرابت و هم‌حس گردانیدنِ تئوری موسیقی با اجرای آن، از طریق هر چه بهتر نگاشتن این حال و هوا برای عموم علاقه‌مندان در قالب یک تحقیق) و مواردی از این دست، زیر بار ناز و منت رفته و عبور از فیلترهای آن‌چنانی را برتابد ؛ چرا که یک پژوهشگر آزاد و مستقل، از روحیه‌ی مُریدی و مرید بازی و ذوب گشتن در جاذبه‌ی شخصیت و دانش افراد پرجذبه و دارای شهرت به‌دور است، و مبنای برخوردش را در حد همان احترام به مخلوق خالق قرار می‌دهد. آخر چنین محققی را، با چنان خصلت‌هایی که برشمردیم، نمی‌توان با افرادی که به‌دنبال عکس یادگاری و امضاء گرفتن یا نزدیک شدن به شخصیت‌های مشهور با اهداف خاص کذایی و دنیوی هستند، در یک رده گنجانید و به یک نحو برخورد نمود.

صداقت و درستی در لحن و سلوک محقق واقعی مشهود و آشکار می‌باشد. او برای هدفش گام برمی‌دارد و جایگاهی محترم دارد، هر چند که گرد و خاک دیگر شهرت‌های چندروزه، این جایگاه را موقتاً کم‌رنگ نماید.
این مقدمه را عرض کردم برای این که بگویم همایون ـ لااقل بیش از دیگران ـ ما را فهمید و درک نمود. چرا که او خود مرد کار بوده است و کارنامه‌اش نیز گواه این سخن می‌باشد. همایون نسبت به جایگاهش تا به‌حال کمتر حرف زده و بیشتر عمل کرده است.
آری، همایون گویا حس می‌کرد که ما به‌صورت خودساخته و خودآموخته و بر مبنای تعهد فردی‌مان برای «فرهنگ ایرانی» تلاش می‌کنیم ؛ بنابراین او نیز به‌عنوان یک جوان ایرانی با ما همراه و همدل گشت.

گویا در همین روزها نیز، همایون و همراهانش مهیای برپایی کنسرت در آن سوی مرزها هستند، تا باز در حرکتی هنری، «فرهنگ و هویت ایرانی» را به جهانیان بشناسانند. امید توفیق برای آنان و همه‌ی جوانان این سرزمین داریم و...، روز تـولـد ایـشـان را هـم تبـریـک مـی‌گـویـیـم.

پی‌نوشت: متن جالب زیر را نیز یکی از خوانندگان وبلاگ به‌نام خانم «رومینا» به‌مناسبت این روز فرستاده‌اند:

هنوز هم مثل همیشه، آسمان دل‌مان که تنگ می‌شود، چه روزهای آفتابی و چه ابری، دفتر خیس کلمات‌مان را نسیم وصل تو ورق می‌زند، آنجا که دلِ افسردگان به سرودی پرفروغ روشن می‌شود.
آن زمان که در شب‌های طوفانی و پرموج درون، مثل دریا ناله سر می‌کنیم، صبوری‌مان به بهانه‌ی شوق دوست پناه می‌گیرد.
در انتظار هنگامه‌ی باران مهربانی و امید، آنگاه که ستاره‌ی غربی‌مان با سوسویش فریاد بر می‌آورد، ناشکیبایت پهنای قفس تنهایی‌مان را در هم می‌شکند. اکنون ندای پرخروش و فریاد آرامش توست که بر لوح وجودمان نقش خیال محبت را حک می‌کند و شب‌های روشن در نگاه‌مان به وسعت پنجره‌ها با ستاره‌های گرم و روشنت بر روح خسته‌مان تاب و توان است.

 


این مطلب را به «بالاترین» بفرستید | این مطلب را به «دنباله» بفرستید | این مطلب را به «Del.icio.us» بفرستید | این مطلب را به «Digg» بفرستید | دسته: مــقالــه | لینک ثابت |
:: نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:15  توسط ع. کتولی

انتخاب بهترین آلبوم موسیقی سنتی سال ۱۳۸۶ | از نگاه بازدیدکنندگان وبلاگ اختصاصی همایون شجریان | تایپوگرافی: سهند سلطاندوست

سالی که آخرین روزهای آن را سپری می‌کنیم، از حیث برگزاری کنسرت‌های موسیقی متعدد، کم‌نظیر بود. اجرای اساتید بزرگی همچون محمدرضا شجریان، محمدرضا لطفی، پرویز مشکاتیان، حسین علیزاده و... خود گواه این مدعاست. اما باید بپذیریم که علی‌رغم برپایی کنسرت‌های پرشمار، همچنان به‌مانند چند سال اخیر آلبوم‌های موسیقی زیادی روانه‌ی بازار موسیقی نشدند. می‌توانم بگویم که از نظر عرضه‌ی آثار موسیقایی، نسبت به سال قبل پیشرفت قابل توجهی روی نداد که امید می‌رود با وجود پویایی قابل قبولی که این روزها، موسیقی ملی‌مان از آن برخوردار است، این نقیصه نیز در سنوات آینده بر طرف شود.

بر خلاف سال گذشته، استاد آواز ایران، محمدرضا شجریان روزهای پرکاری را گذراند. انتشار سه آلبوم موسیقی «ساز خاموش»، «سرود مهر» و «غوغای عشقبازان» مؤید همین مطلب است. دو آلبوم اول در آغازین روزهای سال ۸۶ و آخری در اواسط سال عرضه شدند. شجریان پسر اما آلبوم جدیدی را ارائه نداد؛ گر چه برگزاری کنسرت اروپایی همایون شجریان با گروه دستان نوید این خبر را می‌دهد که در اواسط سال آتی، آلبومی از همایون شجریان منتشر شود.

علیرضا قربانی، دیگر خواننده‌ی جوان موسیقی سنتی، سال نسبتاً پرکاری را گذراند. او علاوه بر برگزاری کنسرت‌هایی در خارج از کشور، ابتدا آلبوم «سوگواران خموش» را همراه گروه ایرانی به‌سرپرستی پژمان طاهری ارائه داد و در پایان سال نیز اثر «روی در آفتاب» را از او شنیدیم. به‌نظرم «روی در آفتاب» که به‌مناسبت سال مولانا و با کمترین پوشش خبری ممکن منتشر شد، نسخه‌ی آپدیت شده‌ی «از خشت و خاک» است؛ با همان سازبندی اما به‌جای اشعار فردوسی، غزلیات مولانا را می‌شنوید.

گروه شمس به‌سرپرستی کیخسرو پورناظری آلبوم «پنهان چو دل» را با آواز حمیدرضا نوربخش منتشر کردند که به استناد هفته‌نامه‌ی «شهروند امروز» همچنان جزو آثار پرفروش موسیقی سنتی است. سینا سرلک، از شاگردان با استعداد استاد شجریان نیز، امسال نخستین آلبوم خود، «راه و ماه» را همراه گروه قمر تهیه کرد. «راه و ماه» به‌گفته‌ی برنانیوز، پرفروش‌ترین آلبوم موسیقی مهرماه ۸۶ بود.

اما آلبومی هم از استاد علیزاده و گروه هم‌آوایان به‌نام «سرود گل» به‌صورت غیرمجاز به بازار موسیقی راه یافت که شامل آخرین آثار این گروه با آواز افسانه رسایی و پوریا اخواص بود. این آلبوم تنها در خارج از کشور پخش شده بود؛ اما به‌همت سودجویان و قاچاقچیان فرهنگی (!) در طرفة‌العینی به ایران هم رسید. هر چند اخیراً سایت مرکز موسیقی ققنوس، نسخه‌ی اصلی این آلبوم را با قیمت عجیب و غریب ۱۲ هزار تومان به‌فروش می‌رساند!


به پیشنهاد یکی از دوستان، تصمیم گرفتم از شما خوانندگان محترم وبلاگ بخواهم تا فارغ از تعصب به هنرمندی خاص، بهترین و تأثیرگذارترین آلبوم موسیقی سنتی سال ۱۳۸۶ را از بین آلبوم‌هایی که در بالا نام برده شد، انتخاب فرمایید تا ان‌شاءالله پس از مشخص شدن اثر برگزیده، پستی ویژه را درباره‌ی آن تهیه کنم.

>| برای شرکت در نظرسنجی بخش کناری وبلاگ را ببینید |<

چند نکته

نام آلبوم‌ها به ترتیب حروف الفبا مرتب شده و ترتیب خاصی مدنظر نبوده است.

چنانچه هیچ‌یک از ۸ آلبوم معرفی شده، مدنظر شما نبود، گزینه‌ی «سایر» را انتخاب کرده و در صورت امکان نام آلبوم موردنظرتان را در بخش نظرات همین پست بنویسید.

این نظرسنجی به‌مدت یک‌ماه (تا تاریخ دهم فروردین ۸۷) ادامه خواهد داشت.

هر فرد با یک IP مشخص تنها می‌تواند یک بار در نظرسنجی شرکت کند و انتخاب‌های بعدی منظور نخواهد شد.

در بین این ۸ آلبوم، آثار تکنوازی و صرفاً سازی را قرار ندادم. آثاری چون «از سنگ تا الماس» (حسین بهروزی‌نیا)، «ز بعد ما» (گروه سنتورنوازان به‌سرپرستی سیامک آقایی)، «نغمه‌ی ساز ضربه‌ی آغاز» (دونوازی ارژنگ سیفی‌زاده و نوید افقه)، «شرح دلدادگی» (دونوازی فرهاد ریحانی و مرتضی یگانه راد)، «نظم و نثر» (دونوازی سعید نایب‌محمدی و حمید قنبری) و بسیاری دیگر، هر یک از ارزش هنری بالایی برخوردارند؛ اما ترجیح می‌دهم بهترین ِ آن‌ها در یک نظرخواهی جداگانه و در رقابتی برابر از سوی شما خوانندگان عزیز وبلاگ انتخاب شود.

در بین این آثار، آلبوم‌های تلفیقی مانند «در سایه‌ی باد» اثر شنیدنی مسعود شعاری و گروه همساز و نیز آلبوم‌های موسیقی فیلم مانند «زیر تیغ» استاد علیزاده یا «خاک سرخ» محمدرضا علیقلی را وارد نکردم. در ضمن با وجود آنکه به جرئت می‌توان گفت سال ۸۶، سال مهمی برای شوالیه‌ی موسیقی ایرانی، استاد «شهرام ناظری» بود؛ اما با توجه به این‌که هیچ آلبومی از ایشان به‌طور رسمی منتشر نشد، در این رأی‌گیری خبری از آثار شوالیه نیست.

نویسنده‌ی گرامی، جناب هوشنگ سامانی نیز نظرسنجی جالبی را راه‌اندازی کرده‌ و خواسته‌اند مهمترین اتفاق موسیقی در سال ۸۶ را انتخاب کنید. دعوت می‌کنم در این نظرخواهی نیز شرکت نمایید.

 


این مطلب را به «بالاترین» بفرستید | این مطلب را به «دنباله» بفرستید | این مطلب را به «Del.icio.us» بفرستید | این مطلب را به «Digg» بفرستید | دسته: مــقالــه | لینک ثابت |
:: نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 16:0  توسط سهند سلطاندوست

روی جلد شماره‌ی ۴۲ ماهنامه‌ی «مقام موسیقایی» | عکس: خبرگزاری فارسدو سه هفته پیش بود که خبرگزاری فارس، خبر از انتشار جدیدترین شماره‌ی ماهنامه‌ی «مقام موسیقایی» داد. مجله‌ای که زیر نظر حوزه‌ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی منتشر می‌شود و از معدود مجلات تخصصی موسیقی کشور به‌حساب می‌آید که در چند وقت اخیر به‌طور منظم به‌چاپ رسیده است. خبر اما حاوی نکته‌ی جالب و قابل‌توجه دیگری نیز بود و آن اینکه «مقام موسیقایی» پرونده‌ای را برای «محسن نامجو»، پدیده‌ی جنجال‌برانگیز موسیقی ایران در سال ۸۶، ترتیب داده است. به انضمام اینکه روی جلد مجله نیز عکسی از نامجو کار شده بود و تعدد تیترهای مربوط به او نشان می‌داد که در واقع با «نامجونامه»ای طرف هستیم!

به فاصله‌ی بیست و چهار ساعت پس از انتشار این خبر، در صبح روز نهم بهمن‌ماه تمامی خبرگزاری‌های رسمی کشور، با انشایی مشترک، خبر برکناری مدیر بخش موسیقی حوزه‌ی هنری و سردبیر مجله‌ی مقام موسیقایی را روی خروجی خود فرستادند. خبر بسیار کوتاه بود و البته در متن آن، از جایگزین رضا مهدوی،‌ مدیر پیشین، نامی برده نشده بود و همین مسئله بیان‌گر آن بود که تصمیم عزل مدیر، با برنامه‌ریزی قبلی صورت نگرفته و گویا بیشتر ناشی از یک واکنش آنی و نه‌چندان حساب‌شده به کنشی نامعلوم بوده است.

ناقوس سقوط رضا مهدوی، اما از چندی پیشتر به صدا درآمده بود. آنجا که انتشار آلبوم موسیقی «ترنج» از سوی حوزه‌ی هنری آغازگر حرف و حدیث‌های فراوان شد و اصطکاک دنباله‌دار حوزه‌ی هنری و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را در پی داشت. به ادعای برخی منابع، پس از آنکه محسن نامجو با وجود تلاش‌های بسیار نتوانست مجوز نشر آلبوم «ترنج» را از کانال معمول ارشاد به‌دست آورد، این حوزه‌ی هنری و در رأس آن مدیر جوان و جوانگرا (بخوانید پــدیــده‌گرای) آن بود که با آغوشی باز پذیرای نامجو شد. یادآوری این نکته نیز لازم است که تا پیش از این، در سال‌های اخیر، حوزه‌ی هنری به‌عنوان نهادی مستقل، تنها فعال عرصه‌ی نشر و پخش موسیقی بود که به مجوز ارشاد نیازی نداشت و در نشر آثار به‌گونه‌ای خودمختار عمل می‌کرد. انتشار «ترنج ِ» نامجو نخستین جرقه‌ی اختلافات بود. اتفاقی که خیلی سریع واکنش مسئولان ارشاد، خانه‌ی موسیقی و همین‌طور فعالان عرصه‌ی موسیقی جدی کشور را در برداشت. پس از این بود که اولین موضع‌گیری‌های دو نهاد یادشده علیه یکدیگر شکل گرفت و به‌دنبال آن خبر دستور ارشاد مبنی بر جمع‌آوری «ترنج» و جلوگیری از ادامه‌ی پخش آن به‌گوش رسید.

زمزمه‌هایی که از انتشار اثری از «محسن چاووشی» دیگر چهره‌ی جنجالی و در پی مجوز (!) از سوی حوزه‌ی هنری مطرح شد، بحث را جدی‌تر کرد. به‌نظر می‌رسید که حوزه، سیاست لجبازی را پیش گرفته است و با توجه به اختیاراتی که در زمان کار دولت قبلی به آن داده شده، قصد ندارد به این سادگی عقب‌نشینی کند.

اتفاق بعدی لغو عجیب‌وغریب اجرای گروه موسیقی «آژنگ» بود که قصد داشت در تالار اندیشه‌ی حوزه‌ی هنری کنسرت بدهد. مرکز موسیقی حوزه‌ی هنری علاوه بر آنکه در نشر آلبوم‌ها مستقل عمل می‌کرد ؛ گویا در برگزاری کنسرت‌ها نیز ملزم به اخذ مجوز ارشاد نبود... اما با این وجود، در حالی‌که بلیت‌فروشی هم انجام شده بود و مردم برای تماشای کنسرت سنتی امیرحسین مدرس و مرجانه دلدار گلچین، مجری - بازیگرهای تلویزیونی (!) در خیابان حافظ تجمع کرده بودند، کنسرت با پاتک وزارت ارشاد و به‌کمک نیروی انتظامی بی‌فرجام ماند.

رضا مهدوی، مدیر برکنار شده‌ی مرکز موسیقی حوزه‌ی هنری | عکس: ایسنادیگر، اختلاف وزارت ارشاد و حوزه‌ی هنری کاملاً علنی شده بود. [با این توضیح که اکنون آب‌ها از آسیاب افتاده!] ارشاد از خودسری‌ها و استقلال‌طلبی‌های حوزه انتقاد می‌کرد و حوزه از دخالت‌ها و سنگ‌اندازی‌های ارشاد. حدس زدن چهره‌ی بازنده‌ی تمام این ماجراها کار چندان سختی نبود. قطعاً مسئولان بلندپایه‌ی حوزه‌ی هنری نیز به این نتیجه رسیده بودند که ماجراجویی‌های رضا مهدوی در پدیدآوردن این اختلافات و کمک به ادامه‌ی غائله بی‌تأثیر نبوده است. حالا نوک پیکان به سمت مدیر گرفته شده بود و این خبر هر چند ناگهانی، اما قابل‌پیش‌بینی بود.

× × ×

آنچه مرا به نوشتن این سطور وا داشت این است که پس از گذشت قریب به یک ماه، هنوز اثری از شماره‌ی جدید «مقام موسیقایی» در کیوسک‌های مطبوعاتی کشور نیست. موضوعی که بی‌تردید با آنچه تا اینجای مقاله آمد بی‌ارتباط نیست. علت این قضیه را می‌توان در ۳ فرضیه‌ی زیر جست‌وجو کرد:

اول آنکه پرداختن ِ این‌چنینی به محسن نامجو در «مقام موسیقایی» به مذاق تصمیم گیرندگان فعلی خوش نیامده و می‌دانیم که نامجو چهره‌ی چندان موجهی به‌شمار نمی‌رود و از نمایندگان اصلی موسیقی زیرزمینی، معترض و به تعبیر دیگر «مسئله‌دار» کشور است. هر چند خود او منکر این قضیه باشد. از این‌رو تفکر جدید قصد ندارد با انتشار این ویژه‌نامه مسائل متعاقب پدید آید.

فرضیه‌ی دوم آنکه در «مقام» شبه‌کودتایی رخ داده و دست‌اندرکاران و تحریریه‌ی مجله در عدم انتشار این شماره نقش داشته‌اند. شاید آنها در مقام دفاع از سردبیر سابق و طرز تفکر او برآمده و شرایط جدید را نپسندیده‌اند. شاید خواسته‌اند با نوعی خودزنی، موضع خود را اعلام کنند.

و فرضیه‌ی سوم که اندکی ساده‌لوحانه می‌نماید آن است که هیچ‌یک از دو فرض فوق صادق نبوده و اصولاً پای هیچ‌گونه اختلافی در بین نیست! یعنی همه‌چیز به خوبی و خوشی پیش می‌رود.
«کمبود کاغذ، تعلل چاپخانه، چپ کردن وانت نیسان حامل مجله و...» برخی از دلایل احتمالی هستند که به کمک این فرض می‌آیند. همان‌طور که می‌بینید این فرض بیشتر به شوخی نزدیک می‌شود تا واقعیت.

در اینکه این روزها در مرکز موسیقی حوزه‌ی هنری و اطراف آن اتفاقات چندان مثبتی روی نمی‌دهد، شک ندارم و معتقدم از آنچه در چند وقت اخیر بر این نهاد و میان او و دیگران گذشته، چیزی عاید موسیقی ما نمی‌شود. کما اینکه پیش از این نیز سیاست‌گذاری‌ها و عملکرد انتقادآمیز و بحث‌برانگیز رضا مهدوی در پاره‌ای موارد سبب ضربه‌خوردن موسیقی می‌شد ؛ اما به‌هر روی «تلاش بیهوده به از خفتگی».

پی‌نوشت: دوست عزیز، جناب آقای کتولی در مطلبی که پیش از این منتشر شد، به گوشه‌هایی از عملکرد انتقادآمیز سردبیر ماهنامه‌ی «مقام موسیقایی» اشاره کرده بود که خواندن آن خالی از لطف نیست.

در همین زمینه بخوانید...

کارنامه‌ی یک مدیر موسیقی - وبلاگ موسیقی ما


این مطلب را به «بالاترین» بفرستید | این مطلب را به «دنباله» بفرستید | این مطلب را به «Del.icio.us» بفرستید | این مطلب را به «Digg» بفرستید | دسته: مــقالــه | لینک ثابت |
:: نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:45  توسط سهند سلطاندوست

طـــرح: برگرفته از روی جلد کتاب «نوشتن برای رادیو»/ چاپ دفتر پژوهش‌های فرهنگی

توضیح: در مقاله‌ی قبلی‌ام با عنوان «مقام موسیقیدانان در مقام موسیقایی» نقدی منصفانه، مستدل و به‌دور از شتاب‌زدگی را در مورد مجله‌ی «مقام موسیقایی» به رشته‌ی تحریر در آوردم. حدود یک ماه پس از آن، وقتی خبر برکناری سردبیر این مجله (و مدیر سابق حوزه‌ی هنری) را خواندم، به‌دنبال این خبر مطالبی را از برخی نویسندگان دیدم که در سایت‌ها نیز بر آن صحه گذاشته شد. این مطالب حاوی انتقادهایی علیه آقای رضا مهدوی بود، که تا او را از کرسی مدیریت کنارزده دیدند، شروع به درج این مطالب نمودند. انتقادها و اتهام‌هایی به ایشان بستند که صحت و سقم آن جای بررسی دارد و از طرفی دست ایشان هم دیگر به جایی بند نیست تا بتواند از خود دفاعی نماید ؛ آری... «وقتی درخت می‌افتد، تبرزن زیاد می‌شود». الغرض خوب است که همه‌ی ما در نوشته‌ها و گفته‌های خویش مرام انسانی، اصول اخلاقی و عدم افراط و تفریط را رعایت نماییم.

اما ذهنیت اولیه‌ی من برای نوشتن مقاله‌ی ذکرشده و مقاله‌ای که در زیر خواهد آمد، مربوط به یک سال پیش بود. منتها تا به این تاریخ صبر نمودم تا شاید اوضاع بهتر شود و نیازی هم به قلم‌پراکنی امثال ما نباشد. به‌هر تقدیر، باشد که نوشته‌های سراپا تقصیرانی همچون ما ـ که نه بر سبیل حاشیه‌پردازی و تخریب ؛ بل از روی درد و دوستی به رشته‌ی تحریر در می‌آید ـ ثمری مثبت را به‌دنبال داشته باشد. بِمنّه و کَرَمِه.

برنامه‌ی شاد و مفرّح جمعه‌ی ایرانی که در صبح‌های جمعه از رادیو سراسری پخش می‌شود، با جذابیت‌ها و جنبه‌ی فکاهی‌پردازانه‌ای که دارد در میان مردم طرفدار داشته و این برنامه سال‌هاست که با به‌کارگیری ظرفیت‌های موجود در طنز به شاد کردن دل مردم ایران مبادرت می‌ورزد. بدیهی است که این قبیل برنامه‌های طنز از آنجا که در راستای زدودن و شاد کردن دل انسان‌ها گام برمی‌دارند، شایسته‌ی تقدیر و تحسین می‌باشند. از طرفی می‌دانیم که «طنز» همچون سلاحی کارآمد است که با زبان و لحنی فکاهی‌گونه و کنایه‌آمیز به مبارزه با تاریکی‌ها و ناهنجاری‌های اجتماعی رفته و زشتی و کژی را به باد ریشخند و انتقاد می‌گیرد.
در عین حال تهیه‌کنندگان برنامه‌های طنز شایسته است که در مسیری متعادل و صحیح حرکت نموده و سلاح «طنز» را در مسیر درستش به‌کار بگیرند ؛ به‌قول شاعر:

تو را تیشه دادم که هیزم شکن          نگفتــم که دیـوار مسجــد بکن!

از سویی مسئولان صدا و سیما نیز موظف به‌رعایت تعادل و عدالت در بها دادن به انواع برنامه‌ها و موضوع‌های مختلف (اجتماعی، فرهنگی، هنری و ...) هستند. مثلاً اگر یک برنامه یا برنامه‌های رادیو و تلویزیونی علی‌رغم ایرادها و اشکالات فراوانی که در خود دارند، به‌راحتی مجوز پخش ـ آن‌هم در رسانه‌ی ملی و عمومی ـ را دریافت می‌کنند، پس برنامه های وزین و جدی نیز می‌بایست لااقل به همان اندازه از حمایت و پشتیبانی برخوردار گردند (این مسئله در ادامه‌ی مقاله بیشتر توضیح داده خواهد شد).

در همین‌جا دفعتاً می‌توان باب نقد را گشود و گفت، تعجب ما از آقایانی است که تا به موسیقی اصیل و تاریخی می‌رسند، به‌طور تلویحی موضع‌گیری نموده و پرداختن به موسیقی (با همه‌ی ابعادش) را مساوی با «عدم رستگاری» اعلام می‌نمایند! اما در مقابل انواع موسیقی‌های نازل و غیر فاخری که به‌طور شبانه‌روز، آن‌هم از رسانه‌ی ملی، در معرض شنوایی مردم قرار می‌گیرد سکوت اختیار می‌کنند! این قبیل برخوردهای ضد و نقیض از سوی این اشخاص و برخی از متولیان امور به همین‌جا خلاصه نمی‌شود. مثلاً اینان که در برخوردهای متعصبانه و حذفی‌شان، دیواری کوتاه‌تر از موسیقی ملی گیر نیاورده‌اند، در مقابل اهانت‌هایی که به اعتقادات مردم در همین برنامه‌ی «جمعه‌ی ایرانی» صورت می‌گیرد، دَم بر نمی‌آورند! در برنامه‌ی رادیویی مذکور (مورخه‌ی ۲۹/۱۰/۸۵) «حج و عمره» را به باد تمسخر می‌گیرند و صدای کسی بلند نمی‌شود ؛ آنجا که در انتقاد طنزگونه از «گران‌شدن گوجه‌فرنگی» چنین می‌گویند: «جایزه‌های بانکی ما برای افتتاح حساب شما شامل این موارد است: سفر حج و عمره، سفر عتبات عالیات، هزار سکه‌ی طلا... و جایزه‌ی ویژه‌ی ما هم: یـک کیلـو گوجــه فرنگــی!!!». و یا در برنامه‌ی مورخه‌ی ۲۳/۰۶/۸۶ (به‌مناسبت فرا رسیدن ماه رمضان) حضرات طنزپرداز «جمعه‌ی ایرانی»، لطیفه‌هایی را در همین زمینه ایراد نموده و ماه مبارک را به باد استهزاء می‌گیرند!

البته فعلاً مرا با این مباحث کاری نیست، چرا که احترام امامزاده را باید متولی‌اش نگاه بدارد ؛ اما در همین‌جا خواهم توانست به‌عنوان یک موسیقی‌نویس، گریزی به مبحث مرتبط با موسیقی داشته باشم. شما استحضار دارید که در طی سالیان اخیر موسیقی جدی و سنتی در برنامه‌های صدا و سیما به محاق غربت و انزواء رانده شده است، و این در حالی است که مثلاً در همین برنامه‌ی «جمعه‌ی ایرانی» و امثال آن شاهد یکه‌تازی انواع موسیقی‌ها و ترانه‌های جاهلی و کوچه‌باغی هستیم ؛ تا جایی که در برخی از برنامه‌های «جمعه‌ی ایرانی» موسیقی‌های مخصوص مجالس رقص و عروسی همراه با صدای کف‌زدن تماشاچیان و هلهله‌هایی که مخصوص تهییج مجالس مذکور می‌باشد پخش می‌گردد! حتی در برنامه‌ی مذکور صدای تک‌خوانی یک خواننده‌ی خانم همراه با تنبک را می‌شنویم که این اشعار را می‌خواند:
اسفند دونه دونه، اسفند و اسفند دونه، اسفند سی و سه دونه! ... (برنامه‌ی مورخه‌ی ۰۲/۰۶/۸۶)؛ و یا خواننده‌ی خانم دیگری همنوا با آهنگی با ریتم تند همراه با کف‌زدن تماشاچیان، این اشعار را می‌خواند: پنجره‌ها را وا کُن / بچه‌ها را صدا کن / با «جمعه‌ی ایرانی» / دل‌ها را پرصفا کن! ... (مورخه‌ی ۲۳/۰۶/۸۶)

این‌همه در حالی است که ما گاه و بیگاه شاهد لغو و به تعطیلی کشاندن کنسرت‌های وزین موسیقی سنتی‌ای بوده‌ایم که قرار بود در آن خوانندگان زن، برنامه‌ی «همخوانی» (نه «تک‌خوانی») را اجرا نمایند. (البته این قبیل هنرنمایی‌های خوانندگان زن در دیگر برنامه‌های صدا و سیما هم دیده می‌شود ؛ به‌خصوص در برنامه‌ی مخصوص کودکان (چه در رادیو و چه در تلویزیون) خوانندگان زن جوان، به‌اصطلاح با اندکی تغییر در صدا و کودکانه‌کردن صوت خویش (البته به‌اصطلاح!) عملاً به خوانندگی می‌پردازند و کسی را هم با آنان کاری نیست).

باید تأکید نمایم که غرضم از بحث فوق، تأیید یا تکذیب و وجود یا حذف موسیقی‌های ذکرشده در صدا و سیما نمی‌باشد ؛ بلکه می‌گویم اگر این قبیل موسیقی‌ها از فیلتر تأیید، تصویب و مجوز متولیان عبور نموده و این‌چنین مجال جولان پیدا می‌کنند ؛ پس موسیقی سنتی و جدی در کدامین سرفصل برنامه‌های شنیداری و دیداری این سرزمین جای دارد؟ در زاویه‌ی دیگری از همین بحث، می‌توان نقد دیگری را وارد میدان نمود و آن هم این است که متأسفانه برنامه‌ی «جمعه‌ی ایرانی» و همچنین برخی از برنامه‌های طنز تلویزیونی، به‌تدریج به محلی برای تمسخر هنرمندان و بزرگان فرهنگ و ادب ایران تبدیل گشته‌اند. سؤال ما این است که آیا بزرگانی که عمری است در وادی عرفان و ادب گام برداشته و همه‌ی مردم آنها را با شخصیت و آثار الهی، عرفانی و ادبی‌شان می‌شناسند سزاوار توهین و تمسخر هستند؟! جالب است که در پایان اجرای چنین برنامه‌های تمسخرآمیزی در «جمعه‌ی ایرانی»، از آن شخص که تقلید صدای هنرمندان و شخصیت‌های محترم را انجام داده است، با عنوان «هنرمند» تقدیر می‌شود! آیا چنین اشخاصی که هنرشان تمسخر و تقلید صدای بزرگان و اساتید می‌باشد با عنوان «هنرمند» قابل‌تقدیر هستند، اما شخص هنرمندان و اساتید وارسته‌ی ما شایسته‌ی تمسخر و توهین؟!

اشاره کردیم که «طنز» همچون یک سلاح است برای مقابله با ظلم، فساد و بی‌عدالتی‌های اجتماعی در هر کشوری. حال، دست‌اندرکاران برنامه‌های طنز ایران اگر راست می‌گویند در همان مسیر اصلی خود حرکت کرده و به‌طور عمیق و واقعی (نه سطحی و صوری!) به نقد این مفاسد و ناهنجاری‌ها بپردازند ؛ نه آنکه فرهیختگان و مفاخر کشور خویش را دست بیندازند. پس عجالتاً اگر طنزپردازان ما از مسیر اصلی خویش منحرف گشته‌اند، به‌ناچار ما را به این گمان نزدیک می‌کنند که آنها را از تیره و تبار «نایب کریم» معروف به «کریم شیره‌ای» (مقلد و طنزپردازِ معروف دربار ناصرالدین شاه) بدانیم. هم‌او که در مورد او در کتب تواریخ چنین آمده است:

«مردی شوخ و بذله‌گو و رند بود، و به همه لیچار می‌گفت. نایب کریم در عین حال می‌دانست به چه کسانی لیچار بگوید، به‌طوری که افراد بانفوذ از تمسخر او در امان بوده‌اند! از این‌رو بقیه‌ی افراد برای مصون ماندن از زبان نایب کریم، در اعیاد و دیگر مواقع، به او باج می‌دادند!»

در نتیجه اگر سخنگوی قوه‌ی قضائیه به‌طور رسمی اعلام می‌کند که: «فقط یک فقره از میزان فساد اقتصادی مربوط به وزارت نفت برابر با ۵۹۵ هزار دلار بوده است» (اخبار ۰۵/۱۰/۸۶) ؛ و طنزپردازان شجاع و هنرمند «جمعه‌ی ایرانی» این خبر و امثال آن را نشنیده گرفته و حرفی از آن به‌میان نمی‌آورند، می‌گوییم شاید در همان مسیری  هستند که «نایب کریم» بوده است! (با این توضیح که به گفته‌ی مجری برنامه، در تاریخ ۰۶/۰۷/۸۶، حمایت‌کننده‌ی اصلی برنامه‌ی جمعه‌ی ایرانی، شرکت ملی نفت سپاهان زیرمجموعه‌ی وزارت نفت است).

البته این عزیزان به نقد معضلات اجتماعی پرداخته‌اند و می‌پردازند، منتها متأسفانه گاهی کم‌لطفی نموده و به‌عنوان مثال اشعار طنز خود را در نقد «معضل تورم و گرانی»، با تقلید صدا و تمسخرِ «مثنوی‌خوانی» و تصنیف‌خوانی هنرمندی مانند شهرام ناظری اجرا می‌نمایند! (برنامه‌ی مورخه‌ی ۰۲/۰۹/۸۶). همان شهرام ناظری‌یی که درست در همان ایام بالاترین نشان فرهنگی فرانسه را دریافت نموده و نام او در تمام محافل هنری جهان طنین‌افکن گردید ؛ اما قدردانی رسانه‌ی ملی کشور خودش از او ... همان بود که در بالا اشاره کردیم.

مقاله را با گریزی به خارج از بحث موسیقی پایان می‌دهم. عزیزان طنزپرداز در برنامه‌ی «جمعه‌ی ایرانی»، جدا از مضحکه نمودن اساتید و هنرمندان، خرده‌فرهنگ‌های بومی و لهجه‌های مختلف شهرستان‌ها را نیز به تمسخر می‌گیرند. خلاصه بگویم، به خنده آوردن دیگران خوب است اما به چه قیمتی؟ به این قیمت که ما مردمان نجیب و فهیم شهرستان‌ها و نواحی ایران را افرادی اُمُّل و پرت‌افتاده تلقی نماییم ؛ و خود را قومی اصیل، پایتخت‌نشین، شهری و برتر بدانیم؟! افرادی که یکی از روزنامه‌های کشور را به‌دلیل قضیه‌ی آن کاریکاتور توهین‌آمیز (آن‌هم تنها در توهین به یکی از قومیت‌های ایران)، در یک اقدام درست به‌مدت چند ماه توقیف و تعطیل می‌نمایند ؛ خوب است که همین ابزار قانونی خویش را در مورد برنامه‌ی «جمعه‌ی ایرانی» و امثال آن نیز به‌کار بگیرند ؛ تا شاید در روند فعلی برنامه‌شان که شامل انواع توهین‌ها، تحقیرها و تمسخرها در حقّ اکثر قومیت‌ها، لهجه‌ها و فرهنگ‌های بومی مردم شریف ایران ـ به‌مدت دو سه ساعت در طول هفته ـ می‌باشد، تجدید نظر نمایند.

پیش از ختم مقاله، مجدداً یادآور می‌شوم که تلاش عزیزان طنزپرداز در برنامه‌ی «جمعه‌ی ایرانی» با هدف خنداندن و شاد نمودن دل مردم، امری بس ارزنده و در خور تحسین بوده و زحمات افراد متعهد را در تهیه و تدوین این قبیل برنامه‌ها نباید نادیده گرفت. هدف این حقیر نیز از بیان مطالب پراکنده‌ی فوق، تنها یادآوری برخی از اصول حرفه‌ای، حفظ حرمت فرهنگ ملی و بومی، و در نهایت نزدیک شدن به «طنز فاخر» بوده است. با آرزوی توفیق برای عزیزان «جمعه‌ی ایرانی».

در همین زمینه بخوانید:

سه تصویر از رسانــه‌ی مـلــی - وبلاگ دل‌آواز


این مطلب را به «بالاترین» بفرستید | این مطلب را به «دنباله» بفرستید | این مطلب را به «Del.icio.us» بفرستید | این مطلب را به «Digg» بفرستید | دسته: مــقالــه | لینک ثابت |
:: نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 22:45  توسط ع. کتولی

مقام موسیقی‌دانان در مقام موسیقایی | ک. حسینی کتولی | طرح: سهند سلطاندوست

علی‌رغم حصارِ تنگ و انحصارطلبانه‌ای که برخی از مجلات و مطبوعات موسیقی به‌دور خویش کشیده‌اند ؛ باز جای خرسندی است که قلم به‌دستان متعهد و دردآشنایی هستند که مشغول فعالیت، تحقیق و نویسندگی آن‌هم در وبلاگ‌ها و سایت‌های موسیقی می‌باشند ؛ همانند دوستان‌مان در وبلاگ‌هایی نظیر: وبلاگ تحریر، دل‌آواز، دود عود، نیواک، نغمه، کرشمه، همنوا با سوز نی و دیگر دوستان بزرگوار...
برای همه‌ی این عزیزان (و همچنین مدیر محترم این وبلاگ، سهند سلطاندوست) آرزوی توفیق روزافزون داریم.

در این مقاله قصد دارم نکاتی گذرا و اجمالی را در مورد ماهنامه‌ی «مقام موسیقایی» مطرح نمایم ؛ چه که: در خانه اگر کس است / یک حرف بس است
در مجله‌ی مقام موسیقایی (جدا از مقاله‌ها، مصاحبه‌ها و تحلیل‌های مفید و خوبی که ارائه می‌گردد) متأسفانه شاهد برخی اهانت‌ها و مطالب ناروایی خطاب به اساتید وارسته و هنرمندان نجیب این سرزمین هستیم، که این موارد از فقدان تقوای نوشتاری و شاید هم اغراض پشت‌پرده‌ی برخی از قلم به‌دستان نشئت می‌گیرد. من برخی از این مطالب را (که حتی تکرار آنها هم کراهت‌بار است) عیناً نقل می‌نمایم و خواهید دید که گویی اساساً حفظ حرمت و مقام هنرمند، یا حداقل مقام انسان، برای برخی از افراد معنا و مفهومی ندارد!

در مقاله‌ی « با خشم به گذشته منگر! » می‌خوانیم: « برخی از استادان بزرگ تا شاگردان کوچک و پرمدعایشان، با سرسختی تمام، گذشته‌شان را می‌پوشانند و انکار می‌کنند تا بتوانند از این رهگذر در چشم مردم برای خود اشرافیتی(!) جدیدالتأسیس و یا وجهه‌ای عرفانی(!) کسب کنند... » (مقام موسیقایی - شماره‌ی ۳۴)

در مصاحبه‌ای با یکی از افراد (در همان شماره) این سخنان را می‌بینیم:
« کنجکاو شده بودم که بدانم با چه ملاک و معیاری می‌توان «مطربان عشق» را از «مطربان زر !» تمییز داد... دریافتم در سطح عالی موسیقی کلامی ایران عده‌ی «قاریان راستگو» به تعداد بسیار بسیار اندکی می‌رسد (!)... » « چه در زمینه‌ی موسیقی و چه هنرهای دیگر... بسیاری از ایشان برای رسیدن به آن ثروت و شهرت و محبوبیت، حتی هنر را فدای خود کرده‌اند (!) »

در مقاله‌ای دیگر آمده است:
« هنرمند و روشنفکر ما... از مخاطب فقط یک انتظار دارد: تحسین و کف زدن (!). به‌قول یکی از ظریفان، تمام آن مجاهدت‌ها و ریاضت‌ها همه برای آن کف آخر مجلس است (!) » « طبقه‌ی روشنفکر جماعت مملکت ما، شخصیت خودشان را معمولاً پشت هنر و فضل و دانش‌شان پناه می‌دهند. » « موسیقی‌دان‌های ما یک مشکل فرهنگی تاریخی بزرگ دارند که در روحشان ریشه دوانده است و آن غرور و تعصب و احساس سیادت و سروری است (!). » (شماره‌ی ۴۱ - صص. ۳۱ و ۳۲)
و مطالب دیگری از این دست...

آیا این است شأن و مقام موسیقی‌دانان ما در نگاه مجله‌ی مقام موسیقایی ؟!
روند این انتقادها (یا به‌عبارتی اهانت‌ها) به‌گونه‌ای است که این سؤال جدی برای مخاطب به‌وجود می‌آید که چرا این افراد، مثلاً طی یک مقاله‌ی انتقادی از یک اثر موسیقایی یا نقدی در مورد یکی از موسیقی‌دانان، بی‌محابا تمامی اهل موسیقی و اساتید و هنرمندان را آماج توهین قرار می‌دهند. گویی اینان هر سوژه‌ای را دستاویزی قرار می‌دهند برای اینکه صنف موسیقی‌دانان را مورد هجمه‌ی خویش قرار دهند. چرا؟ پاسخ به این سؤال را باید در ناآگاهی، و شاید هم برخی طراحی‌های پشت‌پرده ارزیابی نمود. این قبیل نقدهای احساسی و غیر علمی، و گاهی هم مغرضانه، در تاریخ نشریات و کتب هنری بی‌سابقه نبوده است. مثلاً می‌توان به قضیه‌ی آن کاریکاتور و مقاله‌ی انتقادی که بر علیه مرحوم وزیری در روزنامه‌ی «ناهیدِ» آن سال‌ها چاپ گردیده بود اشاره نمود، که تصویری از وزیری را در حالی که با تبر مشغول خرد کردن سازهای «موسیقی ایرانی» بود نشان می‌داد!
و یا « نگاه کنید به مطبوعات زمان شاه، مثلاً روزنامه‌ی فردوسی، نگین، خوش و ده‌ها مجله و روزنامه‌ی ویژه‌ی اهل هنر که بدون رعایت اخلاق حرفه‌ای همدیگر را با قلم‌هایشان ریزریز کرده‌اند. این سنت متأسفانه مقداری هم از طریق درگیری‌های رهبران احزاب و سازمان‌ها با هم قوت می‌گرفته است. » آری:

ناجوانمـردانـه با ما غمزه بازی می‌کنند                  ما که با سیمای درویشی به میدان آمدیم

گزیده‌ی متنهر چند که معمولاً همه‌ی مجلات در نخستین صفحه‌ی خود چنین می‌نویسند که: « مطالب چاپ شده در این مجله، الزاماً مطابق با دیدگاه‌های مسئولان و گردانندگان مجله نمی‌باشد » ؛ اما این سخن یک جور کلی‌گویی و توجیهی نه چندان قابل‌قبول می‌باشد که در مورد آن باید گفت: « دیوار حاشا بلند است، اما دیوار توجیه از آن‌هم بلندتر می‌باشد! » از طرفی بنده می‌توانم چند نمونه از اظهارات و نوشته‌های شخص سردبیر مجله‌ی مقام موسیقایی را در اینجا نقل قول نمایم که شاید نشان‌دهنده‌ی بخشی از مکنونات قلبی ایشان برای ما بوده و نیز این بار دیگر « مطابق با دیدگاه‌های مسئولان و گردانندگان مجله » هم باشد.

ایشان در جایی از ماهنامه‌ی مورد بحث، از « لشکر مدعیان (!) حراست از بنای رفیع موسیقی ایران »، و یا از « تمام دغدغه‌ها و اندیشه‌های محدودکننده‌ی (؟!) نسل و نسل‌های پیشین موسیقی » یاد می‌کنند (شماره‌ی ۱۱ - ص. ۲) و یا دفعتاً و بی‌چون و چرا معتقدند که: بخش اعظم (؟!) ساخته‌های موسیقایی ما (از مجاز تا غیرمجاز) در سطحی نازل، غیر قابل اعتنا و گاه خجالت‌آور بوده و فاقد روحیه‌ی متعالی و متفکر و سرافراز می‌باشد!(شماره‌ی ۳۳ - ص. ۳) جناب سردبیر در  همان‌جا پس از بیان یک شبه‌مقدمه در مورد عنوان «موسیقی فاخر»، و آوردن بُریده‌ای از جملات برخی اساتید بزرگ، چنین نتیجه می‌گیرند که علت فقدان یا کمبود در تولید «موسیقی فاخر» تماماً به‌خاطر کم‌کاری خود اهل موسیقی بوده و «هر اشکالی هست از موسیقی‌دانان است»! (همان مأخذ)

سردبیر ماهنامه‌ی مقام موسیقایی بر این عقیده است که: « دیگر دوره‌ی ردیف‌خوانی‌های مکرر گذشته و مردم... حوصله نمی‌کنند که ۴۵ دقیقه بنشینند و مثلاً به دستگاه دل‌انگیز سه‌گاه گوش بسپارند(!) ... به‌ویژه در زمانی‌که قحط‌الرجال نوازنده و آهنگساز حرفه‌ای است (؟!) ... روزگاری شده است که خواننده و نوازنده‌ی سنتی از شنونده طلبکار است و غرق در تفکرات و اصول خودساخته‌ی خویش... (!) » ؛ بنابراین آقای سردبیر نتیجه می‌گیرد که: نظر اکثر اهل موسیقی برای خودشان محترم بوده! چرا که الآن سطح فروش نوارهای موسیقی ایرانی (از ردیف‌نوازی تا تصنیف‌خوانی) پایین آمده است و این صدای ... و ... خواننده است که از لحاظ اقتصادی جواب می‌دهد (!؟)  (شماره‌ی ۱۵ - ص. ۴۴)

گزیده‌ی متنجالب است که ایشان از یک طرف (و در مطالب نقل قول شده در بالا) پرونده‌ی موسیقی ملی و ردیفی را می‌بندند و از طرف دیگر و در همان شماره‌ی مجله، از «مرکز موسیقی» گلایه می‌کنند که چرا در اوایل انقلاب دستور به حذف چهارمضرابِ سه‌گاه درویش‌خان از نوار گروه شیدا ـ آن‌هم به‌دلیل «ضربی و محرک بودنِ» آن! ـ صادر نموده ؛ اما امروز همین مرکز موسیقی برای صدای ... و ... (از خوانندگان پاپ) مجوز صادر می‌کند! (همان - ص. ۴)

آقای سردبیر را با اهل موسیقی ماجراهاست! ایشان در جایی پس از توضیحاتی پیرامون عرفان و معنویت در موسیقی ایرانی، می‌نویسند: « عرفان ... نیازی به ظاهرسازی و عوام‌فریبی و تغییر شمایل ندارد... امروز برخی از موسیقی‌دان‌های ما... به اصطلاح آن‌قدر عرفانی می‌شوند که می‌زنند به درویش‌بازی و یا آن‌قدر دور که منکر حقیقت می‌شوند! » (شماره‌ی ۴۱ - ص. ۳) ایشان درست پس از بیان این مطالب، به نیمه‌ی اول سال ۸۶ و اجرای کنسرت توسط لطفی، شجریان، ذوالفنون و... اشاره می‌نمایند! که اگر بخواهیم خوش‌بینانه قضاوت کنیم نباید این کنار هم گذاشتن مطالب و برآیند نهایی آن‌را حاصل ترفندی روزنامه‌نگارانه و یک نتیجه‌گیری کنایت‌آمیز و هجوگونه تلقی نماییم.

مدعی گو لغُز و نکته به حافظ مفروش            کلــک ما نیز زبـانــی و بیـانــی دارد

به هر تقدیر، این‌ها بخشی از روحیه‌ی کلی حاکم بر مجله‌ی مقام موسیقایی بود که من صرفاً به آن اشارتی نمودم و قصد نداشتم که به‌صورت جزء‌به‌جزء و دقیق به آن‌ها بپردازم ؛ چرا که این خود موضوع مقاله‌ی علی‌حده‌ای است که واقعاً ارزش نوشتن را هم ندارد.
در پایان باید یادآور شوم که عناصر و نویسندگان خدوم و متعهدی هم در ماهنامه‌ی مقام موسیقایی مشغول به فعالیت یا همکاری غیرمستقیم می‌باشند که مطالب مطرح‌شده در این مقاله، هیچ تعارضی با نیت‌های پاک این عزیزان نداشته و چیزی از ارزش‌های کار این قبیل افراد دلسوز و دردآشنا کم نخواهد کرد. به‌طوری که ما شاهد درج مطالبی مفید، پژوهشی و علمی نیز در این ماهنامه بوده و هستیم ؛ و از جمله کارهای ارزشمند این ماهنامه را می‌توان پرداختن مفصل به موسیقی مقامی و فرهنگ بومی، موسیقی نقالان و خنیاگران، ارائه‌ی گزارش‌های دقیق و دلگرم‌کننده از جشنواره‌ها و فعالیت‌های مربوط به موسیقی ملی و نواحی دانست.
از سویی این حقیر، تمامی انتقادهای نقل قول شده در این مقاله و همچنین دیگر موارد ذکرنشده را نمی‌توانم و نباید، ناشی از غرض‌ورزی ارزیابی نمایم ؛ بلکه بخشی از این انتقادها ممکن است تنها برخاسته از حس آرمانخواهی جوانانه باشد و نه چیز دیگر.
     والله اعلمُ بحقایق الاُمور...

 


این مطلب را به «بالاترین» بفرستید | این مطلب را به «دنباله» بفرستید | این مطلب را به «Del.icio.us» بفرستید | این مطلب را به «Digg» بفرستید | دسته: مــقالــه | لینک ثابت |
:: نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 2:0  توسط ع. کتولی

تحول در موسیقی ملی/ ک. حسینی کتولی/ وبلاگ اختصاصی همایون شجریان

به تصدیق اهل فن امکان تغییر و بازنگری در ردیف دستگاهی وجود دارد؛ به‌طوری‌که می‌توان گوشه‌های جدید به آن اضافه نمود و یا گوشه‌های موجود را با حالت و بیانی دیگر اجرا نمود. بالاتر از آن امکان خلق ردیفی جدید نیز وجود دارد؛ یعنی، ردیف فعلی به قوت خویش باقی بماند و ردیفی دیگر، که حتی شاید دیگر در نام «ردیف» هم نگنجد، به‌وجود بیاید. همه‌ی این‌ها امکان‌پذیر است و نمی‌توان پرونده‌ی مغز بشری را مختومه اعلام نمود؛ منتها چنین جنبشی نه پهلوان، بل پهلوانانی را می‌طلبد که آن‌هم نه دور از هم بلکه گرد یکدیگر و در یک اجماع بلند پژوهشی، پایه‌های چنین تحولی را پی بریزند.
امروز روزی است که دیگر می‌بایست معدود شاگردان بازمانده‌ی آخرین بازماندگان سنت‌ها و اصالت‌ها گرد هم آیند و همان کنند که به صلاح این هنر و اقتضای تاریخ آن است.

پس از بیان شبه‌مقدمه‌ی فوق، اذعان می‌دارم که از پس عنوان پرطمطراق مقاله (تحول در موسیقی ملی) بر نخواهم آمد، لیکن «به‌قدر وُسع بکوشم.»
بر آنیم که بی‌شک ردیف برادران فراهانی چه از لحاظ کمّی و چه کیفی حرف آخر را نزده است و خود آن بزرگواران بی‌ادعا نیز هرگز مدعی چنین قال و مقالی نبوده‌اند؛ بلکه مکتب آنان پرورش‌دهنده‌ی شاگردانی فعال و جریان‌ساز (نه مریدانی منفعل) همچون علینقی وزیری، غلامحسین درویش، یا آن گل شاداب بوستان هنر «ابوالحسن صبا» بوده است که بعدها خود، صاحب ردیفی جدید و پویا گردیده بود. پس اگر نخواهیم از کم‌لطفی برخی خودی‌های ناامید که معتقدند موسیقی ملی را باید برای همیشه به موزه‌ها سپرد، متأثر گردیم و در عوض با تلنگر برخی غیرخودی‌های منصف که سازمان یونسکوی‌شان «ردیف موسیقی» ما را به‌عنوان یک میراث فرهنگی اعلام نموده و برای حفظ آن هم بودجه‌ای اختصاص داده است، مصمم‌تر به‌خود بیاییم ؛ آنگاه خواهیم توانست داشته‌های دیروز را با افزوده‌های امروز عجین نموده و چرخه‌ی خلاقیت و به‌روز نمودن هنرهای ملی را همچنان در حرکت نگاه داریم. باری «هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است»
و بعد... اعتدالیون هنر موسیقی معتقدند هر گونه تغییر یا تطور در موسیقی ردیف نیاز مبرم به دانش و اشراف کامل دارد، و در واقع گردآوری و کنار هم قرار دادن نغمه‌ها و الحان (یا به عبارتی «ردیف» نمودن آنها) می‌بایست با هم‌خوانی و توازن و توالی لطیف همراه باشد. نقل است که مرحوم صبا یکی از گوشه‌ها را شاید در ده روایت مختلف به خاطر داشت، اما وقتی همان گوشه را به‌طور اتفاقی در پرسه‌خوانی‌های یک درویش رهگذر شنید، از جا جست و با فراست و نیز تحلیل عمیقی که از متون ردیفی در چنته داشت، دریافت که این روایت تازه از نغمه‌ی مذکور باید همان باشد که در شخصیت آن گوشه می‌گنجد و خوب می‌نشیند.

از طرفی برخی صاحب‌نظران با صلاحیت، در نگاهی تازه به موسیقی دستگاهی، اخیراً این سؤال را مطرح و تا حدی در عمل هم اجرا کرده‌اند که: « آیا می‌شود ساختار ردیف‌های کنونی را کرسی‌بندی جدید نمود؟ آیا می‌شود بیات اصفهان را در جایی از آواز شور گنجانید یا خیر؟ ». و نیز معتقدند: « شاید روزی بشود در یک صورت‌بندی تعریف شده‌ای که از پی تحقیق برآمده باشد، راهی برای ایجاد ردیف‌های دیگر باز کرد؟ ».

می‌دانیم که اساس موسیقی غرب دو گام است و موسیقی ما علاوه بر این دو گام از سه گام دیگر نیز بهره‌مند می‌باشد ؛ غربی‌ها با همین دو گام تنوع و رنگ‌آمیزی فراوانی به موسیقی خویش داده‌اند و ما...  باید بیش از این تلاش نماییم. اشاره کردیم که ردیف فعلی موسیقی پایان راه نیست ؛ یا می‌توان تحولاتی در آن به‌وجود آورد و یا اینکه صرف‌نظر از دست بردن در ردیف، ساختار جدیدی از موسیقی را جست‌وجو و پایه‌گذاری نمود.
برخی موسیقیدانان به‌درستی تابع این طرز فکرند که موسیقی ملی ما دارای وسعتی نهفته در کمون خویش است و هنوز قابلیت‌های بسیاری را برای مکاشفه‌های گوناگون در اندرون خویش دارد، به‌طوری‌که هر گوشه از دستگاه‌های مختلف موسیقی می‌تواند همچون آوردگاهی برای جلوه‌گری موسیقیدانان صاحب‌ذوق باشد. اینان می‌گویند در حالی که ما هنوز از همه‌ی ظرفیت‌های ردیف فعلی حظ کافی و وافی را نبرده‌ایم، پس نامربوط است اگر بخواهیم به مباحثی نظیر «تحول در ردیف»، «ردیف‌های جدید و امروزی» و... دامن بزنیم. دغدغه و خاستگاه این طرز تفکر، بجا و ارزشمند است اما ؛ این دیدگاه نباید سدّ راه و به عبارتی شامل حال کسانی باشد که امروز از مرز اجتهاد هنری عبور کرده و سیاق هنرشان به‌گونه‌ای گردیده است که خود دیگر صاحب یک سنت جدید و مکتب پویا گشته‌اند.

اگر هنوز از همه‌ی ظرفیت‌های موسیقی رسمی استفاده‌ی کامل نشده است، باید بدانیم که همه‌ی ظرفیت کل موسیقی ایران هم در همین مقدار خلاصه نمی‌شود. پس تکلیف موسیقی فراز پایه‌ی بومی و محلی، موسیقی تعزیه، موسیقی صنفی و شغلی (مانند موسیقی قالیبافی و...)، موسیقی ورزش باستانی و... چه می‌شود؟ معمولاً مسیر موسیقی در یک سده‌ی اخیر از حالت تعادل به‌دور بوده است ؛ یا در به کرسی نشاندن موسقی پاپ، نوین و غربی کشمکش کرده‌اند و یا به سنت‌های قدیم بسنده نموده‌اند و به‌دنبال آن هم تمام حمایت‌ها و بودجه‌ها به هر سمت و سویی کشیده شد الّا به سمت موسیقی مناطق و بارور نمودن موسیقی ملی توسط انواع موسیقی‌هایی که در دل فرهنگ کهن ما ریشه دارد. بنابراین آنان‌که از صلاحیت هنری و توان علمی در موسیقی برخوردارند نمی‌توانند چشم خویش را بر این حقیقت ببندند که موسیقی ما با همه‌ی ابعادش (اعم از مقامی، تعزیه، آئینی و...) دارای پهنه‌ای وسیع و در عین حال بکر و دست‌نخورده می‌باشد که حیف است بیش از این گمنام و بلااستفاده باقی مانده و به‌صورت رسمی و ملی در دسترس عموم قرار نگیرد. در همین موسیقی بومی ما که وسعتی به درازای وسعت تمام روستاها و مناطق ایران دارد، نغمه‌ها و الحان فراوانی وجود دارد که علی‌رغم دلپذیر بودنشان هنوز به موسقی ملی راه پیدا نکرده‌اند. فقط به‌عنوان نمونه، گوشه‌ی «شوشتری» را در برخی مناطق ایران در چند نوع مختلف و حالتی لطیف و موزون می‌خوانند و می‌نوازند، منتها فقط یک الی دو روایت از آن به ردیف موسیقی راه یافته است ؛ آن‌هم نه به‌خاطر کارآمد نبودن این الحان و امثال آن، بلکه به‌دلیل «نخواستن» و در مواردی هم «غفلت» از این گنجینه‌های نهفته در سینه‌ی مردمان و روستاییان این سرزمین.

همین وضعیت را در مورد موسیقی پرطنین و ریشه‌دار ورزش باستانی هم شاهد هستیم. موسیقی زورخانه از دیرباز تا به امروز از کیفیتی انرژی‌بخش و حماسی و یا حتی تفکربرانگیز برخوردار بوده است. چندی پیش اجرای یکی از مرشدهای زورخانه را می‌شنیدم که شعری را با حالتی مطبوع و خوش‌وزن در مایه‌های راست‌پنجگاه (شبیه به ضربی «نغمه پروانه») می‌خواند، که این ملودی و امثال آن خود می‌تواند سرچشمه‌ی مکاشفه‌های بسیاری برای موسیقی ملی گردد.
البته برخی محققین معتقدند در موسیقی زورخانه و دیگر انواع مختلف موسیقی، الحانی وجود دارد که اصلاً در چهارچوب ردیف دستگاهی نگنجیده و شخصیتی کاملاً مجزا و مستقل دارند. این است که می‌گوییم هنوز تمامی ظرفیت‌های موسیقی ایران‌زمین را نشناخته‌ایم، چه رسد به اینکه آنها را در حیطه و ذائقه‌ی موسیقی رسمی و ملی به‌کار گرفته باشیم.

برخی باور کرده‌اند که تمام موسیقی ما همین موسیقی سنتی (ردیفی) است، حال آنکه موسیقی سنتی فقط بخشی از سنت‌های موسیقی ایران است نه تمام آن. سنت‌های موسیقایی دیگری هم وجود دارد که ریشه‌ای بس کهن دارند. مانند:
موسیقی مذهبی زرتشتی (در قالب اوستاخوانی و گاتاخوانی)، نغمات مخصوص تنبور در منطقه‌ی کردستان و کرمانشاهان (به‌ویژه نغمات معروف به «کلام»، که دارای رگه‌هایی بس کهن و باستانی می‌باشند)، و موسیقی‌های مذهبی دوره‌ی اسلامی (نظیر دعاها، مناجات‌ها و زیارت‌نامه‌ها)

بیاییم به‌جای افراط و تفریط در مواجهه با فرهنگ و هنر ملی (یعنی دچار شدن به خود برتر بینی یا آنکه از خود بیگانگی)، این گنجینه‌ها را دریابیم، بشناسیم و بشناسانیم ؛ تا با بهره‌گیریِ (صد البته) بجا و علمی از تمامی پهن‌دشتِ این خاکِ حاصلخیز، به افق‌هایی جدیدتر و بازتر دست یازیم.
از طرفی لازم به توضیح است که اصراری نیست این قبیل نغمه‌های یاد شده را حتماً در چارچوب ردیف دستگاهی بگنجانیم تا قابل عرضه در سطح ملی گردد ؛ بلکه حتی می‌توان به ساختاری جدید (و البته علمی و مستحکم) در عرضه و ارائه‌ی انواع موسیقی فکر کرد، چرا که غایت نهایی این است که ذائقه‌ی ملی از تمام گنجینه‌های آشکار و نهان خویش مستفیض گشته و به سمت تفکر و تعالی سوق داده شود.

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
مـا همچنــان در اول وصــف تو مانـده‌ایم

 


این مطلب را به «بالاترین» بفرستید | این مطلب را به «دنباله» بفرستید | این مطلب را به «Del.icio.us» بفرستید | این مطلب را به «Digg» بفرستید | دسته: مــقالــه | لینک ثابت |
:: نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 22:0  توسط ع. کتولی

واضح است که پرداختن کامل به زندگی پر از تلاش و جدیت استاد شجریان در حوصله و مجال یک یا دو مقاله نمی‌گنجد. بنابراین من صرفاً به بخشی از حدود چهار-پنج دهه فعالیت و زندگی هنری ایشان اشاره‌ای گذرا می‌نمایم و بیشتر مطالبم نیز بر حول این محور می‌چرخد که اجتماع و جو دوران زندگی و سلوک هنری استاد شجریان در طول این چهار-پنج دهه چگونه بوده است و ایشان چگونه در این مسیر، به حرکت هنری‌شان ادامه دادند.

دوران کودکی محمدرضا از فضایی معنوی و مذهبی آکنده بود و او با صدای خوشی که داشت حنجره‌اش را در برخی مراسم مرتبط با این فضا به‌کار می‌گرفت. او بعدها و در ایام جوانی به سمت موسیقی کشیده شد و به‌طور جدی طالب یادگیری موسیقی گشت. اما صحبت از حدود ۵۰ سال پیش است و طبیعتاً یادگیری آن نوع موسیقی جدی و اصیل که محمدرضا خواستار آن بود، کاری سخت و حتی شاید مخاطره‌آمیز بود. بنابراین تهرانِ پایتخت، برای او که یک جوان خراسانی بود می‌توانست مکان مناسب‌تری در زمینه‌ی آموزش موسیقی باشد. بی‌شک و طبق خاطرات خود اهالی موسیقی، در آن دوران ابتذال و تباهی در کشور موج می‌زد ؛ و این که یک جوان می‌توانست در همان روال عادی زندگی‌اش راه درست را رفته و منحرف نگردد، در جای خود کاری شاق و ارزنده را انجام می‌داده است، چه رسد به اینکه اهدافی والا در سر داشته، با هنر خویش در اجتماع ظاهر گردد و حامل پیام و رسالتی معنوی - ملی باشد.

گزیده‌ی مقالهمحمدرضا که جویای موسیقی‌یی بود که از آبشخور پاک فرهنگ ایران نشئت گرفته باشد، بنابراین به سمت آموزگارانی کشیده شد که چنین هنری را در سینه داشتند و هر کدام‌شان مردانی بودند پاک‌نهاد و متصف به اخلاق نیکو. آری، صحبت از دورانی است که به گفته‌ی خود اساتید بازمانده، برای هر نوع هنری حتی با هر کیفیت نازل و کم‌ارزش، آزادی کامل وجود داشت ؛ به‌جز هنر اصیل و ملی! بنابراین کسانی‌که در این عرصه گام برمی‌داشتند با تنگنا مواجه می‌شدند. این سیاست‌های غلط حتی به فرهنگ عمومی هم سرایت می‌کرد. اینجانب خود از یکی از تارنوازان معروف ایران شنیدم که می‌گفت: «من در دوران نوجوانی که تار را به‌دست گرفته و راهی کلاس درس استاد علی‌اکبر شهنازی می‌شدم، دخترها و پسرهایی که مرا می‌دیدند آن‌قدر مرا مسخره می‌کردند که من از شدت ناراحتی از چنین برخوردهایی، دیگر به مرز گریه‌کردن می‌رسیدم.»
از سویی، معدود حرکات مثبتی هم که در راستای اعتلای موسیقی ایرانی صورت می‌گرفت، یا دچار انواع سنگ‌اندازی‌ها و کارشکنی‌ها می‌گردید و یا از اساس، با اهدافی پنهان و اغراضی خاص پایه‌گذاری می‌شد و محمدرضا شجریان و جوانان هم‌دوره‌ی او می‌بایست با چنین اوضاع و احوالی دست و پنجه نرم کرده و راه خویش را ادامه می‌دادند.

استاد بزرگوار سیدمجید کیانی (نوازنده‌ی سنتور، ردیف‌دان، محقق و معلم موسیقی) چنین نقل می‌کند:  در همان دوران هنرجويی هم از وضعيت جامعه احساس نارضايتی داشتم. مثلاً دعوت می‌شدم به جشن هنر شيراز كه موسيقی سنتی ايران را اجرا كنم و می‌ديدم همگی ما نوازندگان موسيقی سنتی بايد با يک مينی‌بوس (كه بليتش را هم خودمان بايد تهيه می‌کردیم) رفت‌وآمد كنيم، ولی در همان دوران يک نوازنده‌ی خيلی عادی از خارجه، با خدمتكار و حتی با حيوان خانگی‌اش با بليت اختصاصی در هواپيما به ايران می‌آمد و صدای اعتراض ما بلند می‌شد. البته ما كه سياسی نبوديم ؛ اما يک جوّ سياسی حاكم بود. وضعيت خطرناک بود. ما كه جوان بوديم، حساس می‌شديم و اعتراض می‌كرديم. مثلاً ما را كه به شيراز می‌بردند، در اطاق‌های بسيار كوچک كثيف و خوابگاه‌های دانشجویی نگه می‌داشتند. يادم هست در همان‌جا يک اطاق خيلی كوچک به استاد بهاری دادند تا اقامت كند. در حالی‌كه در همان شيراز و در هتل لوكس «داريوش»، از مهمانان ايرانی و خارجی كه از حيث هنری هيچ كدام در سطح استاد بهاری نبودند، پذيرايی می‌شد. اين‌ها باعث نارضايتی ما می‌شد. ما خدمت آقای برومند (كه تازه از سفر آمريكا برگشته بودند) می‌رفتيم و از رفتار آن‌ها گله می‌كرديم. آقای برومند گفتند صبر كنيد به تهران كه رفتيم اين مسائل را با مسئولان در ميان گذاشته و حل می‌كنم. ما در خوابگاه‌های گروهی ۱۰ نفری نسبت به اين بی‌احترامی اعتراض كرديم و با هم صحبت كرديم و ناخواسته يک جوّ سياسی ايجاد شد. هر چند برنامه را خوب اجرا كرديم، اما وقتی به تهران برگشتيم، پس از چند روز همگی يک حكم اخراج دريافت كرديم! همه‌ی كسانی كه در آن جمع بودند، اخراج شدند!! ...  [مقام موسیقایی - شماره‌ی ۲۱]

استاد کیانی اضافه می‌کند: « در دوران [جوانی] من كه اصلاً نه تنها كسی اهل اين فرهيختگی [در موسیقی] نبود، حتی كسی هم جرئت نمی‌كرد از مقوله‌ی «معنا» در موسيقی صحبت كند! »
(شاید درک و باور چنین فضایی، برای نسل حاضر که در دورانی زندگی می‌کنند که بازار مقوله‌هایی نظیر «عرفان»، «معنا» و «معنویت» ـ ولو در حد ادعا و ظاهرسازی ـ داغ می‌باشد ؛ کمی سخت و مشکل باشد.)

غرض از بیان این مطالب، به تصویر کشیدن گوشه‌ای از آن فضا و صعوبت سلوک هنری جوانان آن دوران در مسیری صحیح و شرافت‌مندانه می‌باشد.
جناب مهدی آذرسینا نیز در همین زمینه تعریف می‌کند:  ابتذال تمام وجود موسيقی اصيل و پاک ايرانی را در هم ريخته بود و نشانه‌های اصلی موسيقی ايران، چنان ازدست‌رفته می‌نمود كه عن‌قريب كمترين هويتی برای موسيقی و موسيقيدان بر جای نمی‌ماند و انگشت‌شمار استادانی هم كه ناچار در همان دستگاه‌ها، دست‌اندركار موسيقی بودند، دم گرمشان بر آهن سرد مسخ‌شدگان در نمی‌گرفت و تحمل می‌كردند و خود را در كناری مشغول می‌داشتند. موسيقی‌گران مدعی اصالت، بی‌محتواترين و مشمئزكننده‌ترين موسيقی را در صحنه‌هایی آكنده از لاابالی‌گری و لودگی تهيه می‌كردند و با اين كارشان اهل موسيقی را در پست‌ترين حد ابتذال فرو می‌كشيدند.  [همشهری آنلاین]

به هر حال محمدرضا شجریان به راهی که انتخاب کرده بود، ادامه داد و به موفقیت‌های بزرگی نیز دست یافت. به عقیده‌ی راقم این سطور، خداپرستی و توجه به ایمان و معنویت که برخاسته از فضای معنوی خانواده‌ی او بود، از مهم‌ترین عوامل صعود این هنرمند می‌باشد. وجود و جریان‌داشتن یک بستر معنوی در دوران کودکی و نوجوانی، سرنوشت بسیاری از بزرگان و مفاخر ما را رقم زده است. پرفسور حسابی‌ها از چنین خاستگاهی به‌پا خاستند و در موسیقی نیز هنرمندانی نظیر مرحوم تاج اصفهانی، قوامی فاخته‌ای و... جناب شجریان از چنین مسقط‌الرأسی برخاستند. این قبیل بسترها و طرز تفکرهای بس مهم، یعنی توجه به اخلاق و معنویت، همان چیزی است که امروزه از ذهنیت و دستور کار بسیاری از افراد خارج گشته است و در گرد و غبار روشنفکرمآبی، مدرنیته‌خواهی افراطی و ژست متمدن بودن، به حاشیه رانده شده است.

استاد شجریان پس از انقلاب و با فضای جدیدی که به‌وجود آمده بود، می‌توانست کارها و آثاری را که با این فضا و نیز دیدگاه برخی افراد ظاهربین سازگاری داشت، ارائه دهد ؛ اما چنین نکرد و بنابر گفته‌ی خودش «از اقبال زمانه سوءِ استفاده» نکرد ؛ به‌طوری که دو نوار «تلاوت قرآن مجید» را هم بنابر اصرار و خواسته‌ی مرحوم پدرش منتشر گردانید.
اما، دوران پس از انقلاب نیز برای موسیقیدانانی نظیر استاد شجریان مضیقه‌های خاص خود را داشت. من در این مقاله، بیشتر به دوران جوانی استاد شجریان و فضای مربوط به آن سال‌ها پرداختم و در نتیجه همه‌ی ابعاد زندگی هنری ایشان را از آغاز تا به امروز ـ با تغییر و تحولاتی که به‌خود گرفته است ـ مورد بررسی و تحلیل دقیق قرار ندادم. فقط باید اشاره نمایم که در سال‌های پس از انقلاب، بسیاری از هم‌دوره‌ای‌های شجریان و یا موسیقیدانان دیگری که در زمینه‌ی موسیقی سنتی فعالیت می‌کردند، یا به راه دیگری رفتند، یا دست به آثار تلفیقی زدند (که البته آن هم اگر با کیفیتی صحیح اجرا گردد، در جای خود لازم بوده و می‌باشد)، و عده‌ای دیگر هم خود را کنار کشیده و به هر دلیلی قادر به خلق آثار موسیقایی نگشتند، و برخی نیز جلای وطن نمودند. اما عده‌ی معدودی که در این میدان باقی ماندند به دو دسته تقسیم شدند: گروه اول موسیقیدانانی بودند که در پشت صحنه، با عشق و جدیت زائدالوصفی به تربیت و آموزش شاگردان و انتقال دانسته‌های خویش کمر همت بربستند و هر چند که دست به اجرای کنسرت و انتشار نوار نزدند و در میان عموم مردم شناخته شده نبودند، اما نام خود را در تاریخ هنر این گزیده‌ی مقالهدیار ثبت نمودند. و گروه دوم، استاد شجریان و تعداد اندک دیگری بودند که موسیقی جدی و اصیل را از به حاشیه رفتن و فراموش گشتن از ذهن و ذائقه‌ی مردم و مخاطبان حفظ نمودند. آری، این استاد شریف در حد توان خویش خدمت بزرگی را به موسیقی ملی این دیار انجام داد، تا جایی که استاد لطفی، دوست و یار دیرینه‌ی استاد شجریان، با همه‌ی کنایه‌های صریح یا غیرصریحی که در زبان و نوشتار خویش دارد، در عین حال به نقش مهم و پررنگ استاد شجریان در طول دو-سه دهه‌ی پس از انقلاب اذعان نموده و می‌نویسد:

 بعضی از موسیقی‌نوازان رادیویی بر این باورند که [هوشنگ ابتهاج] سایه [در زمان تصدی بر رادیو] ... تقریباً ۷۰ درصد برنامه را به عهده‌ی این هنرمند گرامی [شجریان] می‌گذارد... اما «سایه» این کار را آگاهانه انجام می‌داد ؛ چرا که می‌اندیشید شجریان پرچم‌دار موسیقی‌یی خواهد شد که ما امروزه بدان موسیقی هنری دستگاهی یا رسمی خطاب می‌کنیم.  [روزنامه‌ی شرق، ویژه‌نامه‌ی تیر ۸۵]

 


این مطلب را به «بالاترین» بفرستید | این مطلب را به «دنباله» بفرستید | این مطلب را به «Del.icio.us» بفرستید | این مطلب را به «Digg» بفرستید | دسته: مــقالــه | لینک ثابت |
:: نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 3:0  توسط ع. کتولی

چندی پیش خبرگزاری ایرنا مطلب بحث‌برانگیزی را با عنوان «شجریان و انتظارات مردم» روی خروجی خود فرستاد. مطلبی که به‌مانند بسیاری نقد و نظرهای دیگر به‌دور از انصاف نوشته شده بود و مسائلی عجیب و غریب را مطرح کرده بود. امروز جناب پوریا پارسا، از روزنامه‌ی اعتماد، در نوشته‌ای با عنوان «صدای ملی و رسانه‌ی ملی» به بررسی مطلب منتشرشده در ایرنا پرداخته‌اند.
از شما خوانندگان عزیز وبلاگ دعوت می‌کنم ابتدا اصل مطلب ایرنا را بخوانید و سپس جوابیه‌ی اعتماد را مطالعه نمایید و در نهایت اینکه نظرات و دیدگاه‌های خود را از من دریغ نفرمایید.


شجریان و انتظارات مردم

ایرنا: استاد محمدرضا شجريان از مشاهير بنام موسيقی ايرانی است كه آوازه‌ی صدای دلنشينش نه تنها در سراسر ايران اسلامی بلكه در تمامی جهان پيچيده است.
اجرای موسيقی توسط وی كه به تازگی در تالار بزرگ كشور انجام شد، نويد دور جديدی از فعاليت‌های وی را به علاقه‌مندان داد.
از تابستان سال جاری، حوزه‌ی موسيقی برنامه‌ها و اجراهای متنوعی را در دستور كار خود دارد كه نشانگر اهتمام مسئولان حوزه‌ی هنری و فعالين اين حوزه برای رونق بخشيدن به موسقی ملی كشور است. اين اجراها كه بنا به دلايلی با فترتی نسبتاً طولانی همراه بود، در حالی بار ديگر آغاز شد كه با استقبال نسبتاً مناسبی از سوی مخاطبين همراه بود. اين استقبال و تحركی كه در اين حوزه ايجاد شده، ضمن ترسيم فضايی روشن برای علاقه‌مندان، وظيفه‌ی همه‌ی عوامل و مسئولان اين حوزه را نيز سنگين‌تر خواهد كرد.

مروری بر كنسرت گروه آوا كه با صدای استاد شجريان در تالار بزرگ كشور اجرا شد می‌تواند تا حدودی ضمن طرح مسائل و مشكلات موجود، جايگاه اين نوع از موسيقی در كشور را نيز مشخص سازد.
اشاره به برخی نكات در اجرای شجريان به همراه گروه آوا، كه همان‌گونه كه ذكر شد با استقبال مواجه شد، تا حدودی می‌تواند مسير آينده را نيز در اين خصوص ترسيم سازد.

شجريان كه يكی از هنرمندان و اساتيد بزرگ موسيقی كشور به شمار می‌رود، در حالی به اجرای كنسرت در تهران پرداخت كه صدايش تا مدت‌ها پنهان بود! ايشان كه سهم بزرگی در موسيقی ايران دارند، هرگز نتوانسته دين مردم كشورش را نسبت به صدای ماندگارش ادا كند.
مردمی كه صدای شجريان را در ربنای ماه رمضان می‌شنوند و با نوای وی همنوا می‌شوند، انتظاراتی فراتر از يک استاد آواز و يا سرپرست يک گروه كنسرت از وی دارند.
صدای شجريان كه امروزه يک صدای ملی است، زمانی بر ماندگاری و جاودانگی تكيه خواهد زد كه، صاحبش نيز "برای مردم" و "با مردم" بخواند.
او ديگر نمی‌تواند از "اين" و يا "آن" مسئول گله‌مند باشد و در حاشيه بخواند و با اجرای كنسرت‌های چندصدميليونی، صدای خود را در الواح چندهزار تومانی محبوس سازد.
استاد بايد برای همنوايی با مشتاقان خود در سراسر ايران اسلامی "صدای ملی‌اش" را در اختيار "رسانه ملی" قرار دهد و علاوه بر صدای ماندگار "خاطرات ماندگاری" را نيز از خود بر جای گذارد.

از استاد انتظارات و توقعاتی می‌رود كه توجه به هر كدام از آنها می‌تواند، ضمن آن كه رضايت‌مندی آحاد مردم را به‌دنبال خواهد داشت، موجب نااميدشدن كسانی نيز خواهد شد كه عرصه‌ی هنر و موسيقی ايران را محلی برای تفريح و درآمد می‌دانند.

رجوع به منبع...


صدای ملی و رسانه‌ی ملی

اعتماد: يکشنبه ۲۸ مرداد در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی اعتماد مطلبی آمده بود از قول خبرگزاری ايرنا. با تمام احترامی که برای خبرگزاری ايرنا و فعاليت‌های چشمگيرش در چند هفته‌ی گذشته در عرصه‌ی موسيقی قائل هستم، اما نتوانستم نظرم را در مورد خواسته‌ی نابجا از محمدرضا شجريان، بازگو نکنم.

نويسنده خواسته است که استاد «صدای ملی‌اش را در اختيار رسانه‌ی ملی قرار دهد.» اما صدای ملی يعنی چه؟ کدام‌يک از خبرگان موسيقی اصيل با رسانه‌ی ملی همکاری می‌کنند که ما از شجريان چنين توقعی داشته باشيم؟ با کمی دقت متوجه می‌شويم که موسيقی جدی در رسانه‌ی ملی جايی ندارد، حال اين چه خواسته‌یی است که از شجريان مطرح می‌شود که وی با چنين وجهه‌ی هنری و جهانی پا در رسانه‌يی بگذارد که نگاهی ابزاری و غيرحرفه‌ای به پديده‌ی موسيقی دارد؟

در قسمتی ديگر خوانديم که «شجريان در حالی به اجرای کنسرت در تهران پرداخت که صدايش تا مدت‌ها پنهان بود.» اگر کسی در اين هياهوی کرکننده تأثير شگرف کنسرت‌های شجريان (داخل يا خارج از وطن) بر فرهنگ شنيداری را لمس نمی‌کند، تقصير شجريان چيست؟ اگر کسی به خود زحمت حضور در محافل فرهنگی را نمی‌دهد و اين نکته را نمی‌داند که شجريان فعال‌ترين موسيقيدان در ۳۰ سال اخير بوده است، تقصير شجريان چيست؟ بله، اگر به‌دنبال اين هستيد که پيچ تلويزيون را بچرخانيد و صدای او را روی تصويری از گياهان و حيوانات بشنويد يا اگر می‌خواهيد صدای استاد از راديو پخش شود (که می‌شود) و به يک‌باره و البته بی‌ربط مجری شروع به حرف‌زدن کند (که می‌کند) و در نهايت هيچ نامی هم از صاحب اثر برده نشود بايد گفت زهی تأسف.

در همين مورد نويسنده از نامه‌يی که شجريان خطاب به صدا و سيما نوشته و خواسته که صدايشان جز در مورد «ربنا»ی ماه رمضان، از اين رسانه پخش نشود، گله می‌کند.
بايد گفت اگر در اين ميان کسی پيدا شده است که حرف دل اهالی موسيقی را مکتوب می‌کند و به نشانه‌ی اعتراض با جامه‌يی کاغذی حرف می‌زند، بايد گفت استاد صدايش را پنهان کرده است؟ موسيقيدان صاحب بی‌چون و چرای اثرش است و استفاده از اثر وی بدون اجازه‌ی شخص صاحب اثر، تجاوز به حقوق مؤلف است و بی‌احترامی به صاحب اثر و حتی مخاطب است؛ عملی که همه‌روزه در راديو و تلويزيون شاهد آن هستيم.

در ادامه‌ی مطلب آمده بود که شجريان «هرگز نتوانسته دين مردم کشورش را نسبت به صدای ماندگارش ادا کند». اما اگر منظور دين مردم به شجريان است، بايد گفت کدام دين؟ اگر هم منظور دين استاد نسبت به مردم است، باز هم بايد گفت کدام دين؟ اگر کسی به‌جای شش دانگ صدا هشت دانگ صدای خدادادی دارد و همه‌ی عمرش را صرف آموختن موسيقی و علوم مرتبط به آن کرده است و طی سال‌ها تحمل رنج و سختی فراوان با پشتکاری ستودنی، دل اهالی موسيقی را به‌دست آورده است بايد او را مديون مردم کرد؟ اين يک تعامل عاشقانه بين مردم و هنرمند است، يک گفتمان به زبان ساده و شيرين موسيقی است، همين. باور کنيد در اين ميان هيچ‌کس مديون کس ديگری نيست.

آنچه نيروی من را برای اين اظهار نظر دوچندان کرد، قسمتی از مطلب مذکور بود که در آن نوشته شده بود «صدای شجريان که امروزه يک صدای ملی است، زمانی بر جاودانگی و ماندگاری تکيه خواهد زد که صاحبش نيز برای مردم و با مردم بخواند.»

اما نکته‌ی جالب اينجا است نويسنده‌ی مطلب مذکور در ابتدا استقبال چشمگير از کنسرت‌های شجريان را توصيف می‌کند و بارها به عبارت غريب صدای ملی اشاره می‌کند. همين‌ها برای جاودانگی صدای محمدرضا شجريان کافی است. شجريان اگر از همين امروز ديگر نغمه‌پردازی نکند، باز هم ماندگار است. شجريان اگر برای مردم و با مردم نخوانده بود، پرمخاطب‌ترين موسيقيدان تاريخ ايران نمی‌شد. بی‌شک محمدرضا شجريان برگی از تاريخ موسيقی هفت‌دستگاهی ايران است و مدت‌ها است که بر ماندگاری و جاودانگی تکيه زده است.

در قسمتی ديگر خوانديم «استاد ديگر نمی‌تواند از اين يا آن مسئول گله‌مند باشد». اما بايد اشاره کنيم اصلاً تمامی اهالی مظلوم پديده‌ی مظلوم موسيقی می‌توانند گله‌مند باشند از اين شرايط سختگيرانه برای برگزاری کنسرت‌ها، از اين موانع بسيار برای نشر يک آلبوم، از اين کم‌لطفی نسبت به موسيقی و اهالی آن و...

در ادامه‌ی همين مطلب نويسنده اشاره به اين موضوع می‌کند که «استاد ديگر نمی‌تواند در حاشيه بخواند» و منظور خود از «حاشيه» را کنسرت اخير استاد بيان می‌کند. اگر کنسرت در تالار بزرگ وزارت کشور با بيش از سه هزار نفر گنجايش، آن هم با تعداد اجرای بالا حاشيه است، پس متن چيست؟ اگر همکاری با حسين عليزاده و کيهان کلهر و کانديداتوری جايزه‌ی گرمی و تعداد بسيار زياد اجراها در اروپا و آمريکا و... حاشيه است، پس متن چيست؟ بيش از ۱۸ هزار بليت با قيمت‌های بسيار بالا در کمتر از نيم‌روز تمام می‌شود. در يکی از نشريات خوانديم که سفرهای بين شهری به تهران به‌علت کنسرت محمدرضا شجريان افزايش يافته است. اين‌ها تنها گوشه‌يی از حضور پررنگ شجريان در متن اصلی فرهنگ و هنر امروز ايران است.

در انتها خوانديم که «استاد نبايد با اجرای کنسرت‌های چندصدميليونی، صدای خود را در الواح چندهزار تومانی محبوس کند.»
و نکته‌ی آخر اينکه اجاره‌ی سنگين سالن و لوازم صوتی و تصويري، بهای طراحی‌های حرفه‌ای صحنه، لباس‌ها، نور و... دستمزد عوامل برگزاری و هزينه‌ی تبليغات را هم در نظر بگيريد. ولی ما نيز موافقيم که قيمت بليت‌ها بسيار سنگين بود.

منبع: اعتمادمنبع: روزنامه‌ی اعتماد - شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۶ - شماره‌‌ی ۱۴۷۹
نویسنده: پوریا پارسا