تبليغاتX
همایون شجریان
 

از درج آخرین مقاله‌ام در این وبلاگ و دیگر فعالیت‌های تحقیقی‌ام، بیش از نه ماه می‌گذرد. مقاله‌هایی پژوهشی را به رشته‌ی تحریر درمی‌آوردم که بنا بر دلایلی نسبتاً شخصی و بیشتر بیرونی، این حرکت متوقف گردید. خلاصه‌ی کلام آنکه:

« ز آب خُرد ماهی خرد خیزد          نهنگ آن به که از دریا گریزد »

اما این بار، فرا رسیدن ۳۱ اردیبهشت‌ماه (که روزی آشنا برای اهالی این وبلاگ است) نگارنده را بر آن داشت تا لَختی قلم را به حرکت درآورم.

اولین دیدارم با همایون شجریان سه سال پیش در چنین روزهایی بود، که بعدها این دوستی تا حدی در مسیر فعالیت‌های نگارنده در وبلاگ ادامه پیدا نمود. هر چند که پژوهشگری فاقدِ شهرت و فارغ از آن بودم، با این حال همایون حرکت ما را پاسخ گفت ؛ هم‌او که شهرتی فراگیر داشت و می‌توانست کاری غیر از این کند. اما او می‌دانست که نام و شهرت فانی است و تلاش متعهدانه‌ی حاشیه‌نشینان و حرمت نهادن به نیت‌های پاک آنان است که ماندگار و باقی است.
این هم شاید از صفای جوانی همایون باشد که امیدوارم در سال‌های دور از جوانی هم این توفیق همچنان فراراه ایشان باقی بماند ؛ وگرنه دیگرانی که از آنان انتظار نمی‌رود گاهی از این خُلق نیکو فاصله می‌گیرند، یا شاید هم صلاح را در این رفتار تصور می‌نمایند.

بنده طبق عادت همیشگی، رک و راست، راست و حسینی عرض کردم: اگر ملاک «شرافت» است که بسم‌الله، و اگر ملاک «شهرت» است... بنده گم‌نامم ؛ پس ما را به‌خیر و شما را به‌سلامت... اما همایون، چون خود شریف بود پس مسیرمان یکی گردید.

« هر آنـکـه جـانـب اهـل ولا نگه دارد          خداش در همه حال از بلا نگه دارد »

نگارنده، بعدها نیز در برخوردهایی که با ایشان داشتم متانت و نیک‌رفتاری‌شان را می‌دیدم و لبخندی که از لبان همایون محو نمی‌گشت. رک‌گویی ذاتی و درشت‌لحنی غیرعامدانه‌ام در مقابل امواج پرمهرش ناپدید می‌شد.
همایون استغنای طبع یک محقق را بیش از دیگران درک می‌کرد. همه می‌دانند که محققان در این عرصه (و هر عرصه‌ی دیگری) بیشترین زحمت و پایه‌ای‌ترین کارها را انجام می‌دهند و در مقابل، کمترین نفع دنیوی (چه از لحاظ مالی و چه از نظر شهرت در نزد عموم مردم) نصیب‌شان می‌گردد. پس طبیعتاً وقتی یک محقق قدم در این راه می‌نهد، خواسته یا ناخواسته از این منفعت‌های چندروزه چشم می‌پوشد و به خاطر هدفش است که پا پیش می‌گذارد. اینجاست که دیگر از چنین پژوهشگری نباید انتظار داشت که مثلاً برای یک ملاقات پژوهشی، مشورت تخصصی، هم‌نشینی هنری با هنرمندان (آن هم به هدف قرابت و هم‌حس گردانیدنِ تئوری موسیقی با اجرای آن، از طریق هر چه بهتر نگاشتن این حال و هوا برای عموم علاقه‌مندان در قالب یک تحقیق) و مواردی از این دست، زیر بار ناز و منت رفته و عبور از فیلترهای آن‌چنانی را برتابد ؛ چرا که یک پژوهشگر آزاد و مستقل، از روحیه‌ی مُریدی و مرید بازی و ذوب گشتن در جاذبه‌ی شخصیت و دانش افراد پرجذبه و دارای شهرت به‌دور است، و مبنای برخوردش را در حد همان احترام به مخلوق خالق قرار می‌دهد. آخر چنین محققی را، با چنان خصلت‌هایی که برشمردیم، نمی‌توان با افرادی که به‌دنبال عکس یادگاری و امضاء گرفتن یا نزدیک شدن به شخصیت‌های مشهور با اهداف خاص کذایی و دنیوی هستند، در یک رده گنجانید و به یک نحو برخورد نمود.

صداقت و درستی در لحن و سلوک محقق واقعی مشهود و آشکار می‌باشد. او برای هدفش گام برمی‌دارد و جایگاهی محترم دارد، هر چند که گرد و خاک دیگر شهرت‌های چندروزه، این جایگاه را موقتاً کم‌رنگ نماید.
این مقدمه را عرض کردم برای این که بگویم همایون ـ لااقل بیش از دیگران ـ ما را فهمید و درک نمود. چرا که او خود مرد کار بوده است و کارنامه‌اش نیز گواه این سخن می‌باشد. همایون نسبت به جایگاهش تا به‌حال کمتر حرف زده و بیشتر عمل کرده است.
آری، همایون گویا حس می‌کرد که ما به‌صورت خودساخته و خودآموخته و بر مبنای تعهد فردی‌مان برای «فرهنگ ایرانی» تلاش می‌کنیم ؛ بنابراین او نیز به‌عنوان یک جوان ایرانی با ما همراه و همدل گشت.

گویا در همین روزها نیز، همایون و همراهانش مهیای برپایی کنسرت در آن سوی مرزها هستند، تا باز در حرکتی هنری، «فرهنگ و هویت ایرانی» را به جهانیان بشناسانند. امید توفیق برای آنان و همه‌ی جوانان این سرزمین داریم و...، روز تـولـد ایـشـان را هـم تبـریـک مـی‌گـویـیـم.

پی‌نوشت: متن جالب زیر را نیز یکی از خوانندگان وبلاگ به‌نام خانم «رومینا» به‌مناسبت این روز فرستاده‌اند:

هنوز هم مثل همیشه، آسمان دل‌مان که تنگ می‌شود، چه روزهای آفتابی و چه ابری، دفتر خیس کلمات‌مان را نسیم وصل تو ورق می‌زند، آنجا که دلِ افسردگان به سرودی پرفروغ روشن می‌شود.
آن زمان که در شب‌های طوفانی و پرموج درون، مثل دریا ناله سر می‌کنیم، صبوری‌مان به بهانه‌ی شوق دوست پناه می‌گیرد.
در انتظار هنگامه‌ی باران مهربانی و امید، آنگاه که ستاره‌ی غربی‌مان با سوسویش فریاد بر می‌آورد، ناشکیبایت پهنای قفس تنهایی‌مان را در هم می‌شکند. اکنون ندای پرخروش و فریاد آرامش توست که بر لوح وجودمان نقش خیال محبت را حک می‌کند و شب‌های روشن در نگاه‌مان به وسعت پنجره‌ها با ستاره‌های گرم و روشنت بر روح خسته‌مان تاب و توان است.

 


این مطلب را به «بالاترین» بفرستید | این مطلب را به «دنباله» بفرستید | این مطلب را به «Del.icio.us» بفرستید | این مطلب را به «Digg» بفرستید | دسته: مــقالــه | لینک ثابت |
:: نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:15  توسط ع. کتولی

طـــرح: برگرفته از روی جلد کتاب «نوشتن برای رادیو»/ چاپ دفتر پژوهش‌های فرهنگی

توضیح: در مقاله‌ی قبلی‌ام با عنوان «مقام موسیقیدانان در مقام موسیقایی» نقدی منصفانه، مستدل و به‌دور از شتاب‌زدگی را در مورد مجله‌ی «مقام موسیقایی» به رشته‌ی تحریر در آوردم. حدود یک ماه پس از آن، وقتی خبر برکناری سردبیر این مجله (و مدیر سابق حوزه‌ی هنری) را خواندم، به‌دنبال این خبر مطالبی را از برخی نویسندگان دیدم که در سایت‌ها نیز بر آن صحه گذاشته شد. این مطالب حاوی انتقادهایی علیه آقای رضا مهدوی بود، که تا او را از کرسی مدیریت کنارزده دیدند، شروع به درج این مطالب نمودند. انتقادها و اتهام‌هایی به ایشان بستند که صحت و سقم آن جای بررسی دارد و از طرفی دست ایشان هم دیگر به جایی بند نیست تا بتواند از خود دفاعی نماید ؛ آری... «وقتی درخت می‌افتد، تبرزن زیاد می‌شود». الغرض خوب است که همه‌ی ما در نوشته‌ها و گفته‌های خویش مرام انسانی، اصول اخلاقی و عدم افراط و تفریط را رعایت نماییم.

اما ذهنیت اولیه‌ی من برای نوشتن مقاله‌ی ذکرشده و مقاله‌ای که در زیر خواهد آمد، مربوط به یک سال پیش بود. منتها تا به این تاریخ صبر نمودم تا شاید اوضاع بهتر شود و نیازی هم به قلم‌پراکنی امثال ما نباشد. به‌هر تقدیر، باشد که نوشته‌های سراپا تقصیرانی همچون ما ـ که نه بر سبیل حاشیه‌پردازی و تخریب ؛ بل از روی درد و دوستی به رشته‌ی تحریر در می‌آید ـ ثمری مثبت را به‌دنبال داشته باشد. بِمنّه و کَرَمِه.

برنامه‌ی شاد و مفرّح جمعه‌ی ایرانی که در صبح‌های جمعه از رادیو سراسری پخش می‌شود، با جذابیت‌ها و جنبه‌ی فکاهی‌پردازانه‌ای که دارد در میان مردم طرفدار داشته و این برنامه سال‌هاست که با به‌کارگیری ظرفیت‌های موجود در طنز به شاد کردن دل مردم ایران مبادرت می‌ورزد. بدیهی است که این قبیل برنامه‌های طنز از آنجا که در راستای زدودن و شاد کردن دل انسان‌ها گام برمی‌دارند، شایسته‌ی تقدیر و تحسین می‌باشند. از طرفی می‌دانیم که «طنز» همچون سلاحی کارآمد است که با زبان و لحنی فکاهی‌گونه و کنایه‌آمیز به مبارزه با تاریکی‌ها و ناهنجاری‌های اجتماعی رفته و زشتی و کژی را به باد ریشخند و انتقاد می‌گیرد.
در عین حال تهیه‌کنندگان برنامه‌های طنز شایسته است که در مسیری متعادل و صحیح حرکت نموده و سلاح «طنز» را در مسیر درستش به‌کار بگیرند ؛ به‌قول شاعر:

تو را تیشه دادم که هیزم شکن          نگفتــم که دیـوار مسجــد بکن!

از سویی مسئولان صدا و سیما نیز موظف به‌رعایت تعادل و عدالت در بها دادن به انواع برنامه‌ها و موضوع‌های مختلف (اجتماعی، فرهنگی، هنری و ...) هستند. مثلاً اگر یک برنامه یا برنامه‌های رادیو و تلویزیونی علی‌رغم ایرادها و اشکالات فراوانی که در خود دارند، به‌راحتی مجوز پخش ـ آن‌هم در رسانه‌ی ملی و عمومی ـ را دریافت می‌کنند، پس برنامه های وزین و جدی نیز می‌بایست لااقل به همان اندازه از حمایت و پشتیبانی برخوردار گردند (این مسئله در ادامه‌ی مقاله بیشتر توضیح داده خواهد شد).

در همین‌جا دفعتاً می‌توان باب نقد را گشود و گفت، تعجب ما از آقایانی است که تا به موسیقی اصیل و تاریخی می‌رسند، به‌طور تلویحی موضع‌گیری نموده و پرداختن به موسیقی (با همه‌ی ابعادش) را مساوی با «عدم رستگاری» اعلام می‌نمایند! اما در مقابل انواع موسیقی‌های نازل و غیر فاخری که به‌طور شبانه‌روز، آن‌هم از رسانه‌ی ملی، در معرض شنوایی مردم قرار می‌گیرد سکوت اختیار می‌کنند! این قبیل برخوردهای ضد و نقیض از سوی این اشخاص و برخی از متولیان امور به همین‌جا خلاصه نمی‌شود. مثلاً اینان که در برخوردهای متعصبانه و حذفی‌شان، دیواری کوتاه‌تر از موسیقی ملی گیر نیاورده‌اند، در مقابل اهانت‌هایی که به اعتقادات مردم در همین برنامه‌ی «جمعه‌ی ایرانی» صورت می‌گیرد، دَم بر نمی‌آورند! در برنامه‌ی رادیویی مذکور (مورخه‌ی ۲۹/۱۰/۸۵) «حج و عمره» را به باد تمسخر می‌گیرند و صدای کسی بلند نمی‌شود ؛ آنجا که در انتقاد طنزگونه از «گران‌شدن گوجه‌فرنگی» چنین می‌گویند: «جایزه‌های بانکی ما برای افتتاح حساب شما شامل این موارد است: سفر حج و عمره، سفر عتبات عالیات، هزار سکه‌ی طلا... و جایزه‌ی ویژه‌ی ما هم: یـک کیلـو گوجــه فرنگــی!!!». و یا در برنامه‌ی مورخه‌ی ۲۳/۰۶/۸۶ (به‌مناسبت فرا رسیدن ماه رمضان) حضرات طنزپرداز «جمعه‌ی ایرانی»، لطیفه‌هایی را در همین زمینه ایراد نموده و ماه مبارک را به باد استهزاء می‌گیرند!

البته فعلاً مرا با این مباحث کاری نیست، چرا که احترام امامزاده را باید متولی‌اش نگاه بدارد ؛ اما در همین‌جا خواهم توانست به‌عنوان یک موسیقی‌نویس، گریزی به مبحث مرتبط با موسیقی داشته باشم. شما استحضار دارید که در طی سالیان اخیر موسیقی جدی و سنتی در برنامه‌های صدا و سیما به محاق غربت و انزواء رانده شده است، و این در حالی است که مثلاً در همین برنامه‌ی «جمعه‌ی ایرانی» و امثال آن شاهد یکه‌تازی انواع موسیقی‌ها و ترانه‌های جاهلی و کوچه‌باغی هستیم ؛ تا جایی که در برخی از برنامه‌های «جمعه‌ی ایرانی» موسیقی‌های مخصوص مجالس رقص و عروسی همراه با صدای کف‌زدن تماشاچیان و هلهله‌هایی که مخصوص تهییج مجالس مذکور می‌باشد پخش می‌گردد! حتی در برنامه‌ی مذکور صدای تک‌خوانی یک خواننده‌ی خانم همراه با تنبک را می‌شنویم که این اشعار را می‌خواند:
اسفند دونه دونه، اسفند و اسفند دونه، اسفند سی و سه دونه! ... (برنامه‌ی مورخه‌ی ۰۲/۰۶/۸۶)؛ و یا خواننده‌ی خانم دیگری همنوا با آهنگی با ریتم تند همراه با کف‌زدن تماشاچیان، این اشعار را می‌خواند: پنجره‌ها را وا کُن / بچه‌ها را صدا کن / با «جمعه‌ی ایرانی» / دل‌ها را پرصفا کن! ... (مورخه‌ی ۲۳/۰۶/۸۶)

این‌همه در حالی است که ما گاه و بیگاه شاهد لغو و به تعطیلی کشاندن کنسرت‌های وزین موسیقی سنتی‌ای بوده‌ایم که قرار بود در آن خوانندگان زن، برنامه‌ی «همخوانی» (نه «تک‌خوانی») را اجرا نمایند. (البته این قبیل هنرنمایی‌های خوانندگان زن در دیگر برنامه‌های صدا و سیما هم دیده می‌شود ؛ به‌خصوص در برنامه‌ی مخصوص کودکان (چه در رادیو و چه در تلویزیون) خوانندگان زن جوان، به‌اصطلاح با اندکی تغییر در صدا و کودکانه‌کردن صوت خویش (البته به‌اصطلاح!) عملاً به خوانندگی می‌پردازند و کسی را هم با آنان کاری نیست).

باید تأکید نمایم که غرضم از بحث فوق، تأیید یا تکذیب و وجود یا حذف موسیقی‌های ذکرشده در صدا و سیما نمی‌باشد ؛ بلکه می‌گویم اگر این قبیل موسیقی‌ها از فیلتر تأیید، تصویب و مجوز متولیان عبور نموده و این‌چنین مجال جولان پیدا می‌کنند ؛ پس موسیقی سنتی و جدی در کدامین سرفصل برنامه‌های شنیداری و دیداری این سرزمین جای دارد؟ در زاویه‌ی دیگری از همین بحث، می‌توان نقد دیگری را وارد میدان نمود و آن هم این است که متأسفانه برنامه‌ی «جمعه‌ی ایرانی» و همچنین برخی از برنامه‌های طنز تلویزیونی، به‌تدریج به محلی برای تمسخر هنرمندان و بزرگان فرهنگ و ادب ایران تبدیل گشته‌اند. سؤال ما این است که آیا بزرگانی که عمری است در وادی عرفان و ادب گام برداشته و همه‌ی مردم آنها را با شخصیت و آثار الهی، عرفانی و ادبی‌شان می‌شناسند سزاوار توهین و تمسخر هستند؟! جالب است که در پایان اجرای چنین برنامه‌های تمسخرآمیزی در «جمعه‌ی ایرانی»، از آن شخص که تقلید صدای هنرمندان و شخصیت‌های محترم را انجام داده است، با عنوان «هنرمند» تقدیر می‌شود! آیا چنین اشخاصی که هنرشان تمسخر و تقلید صدای بزرگان و اساتید می‌باشد با عنوان «هنرمند» قابل‌تقدیر هستند، اما شخص هنرمندان و اساتید وارسته‌ی ما شایسته‌ی تمسخر و توهین؟!

اشاره کردیم که «طنز» همچون یک سلاح است برای مقابله با ظلم، فساد و بی‌عدالتی‌های اجتماعی در هر کشوری. حال، دست‌اندرکاران برنامه‌های طنز ایران اگر راست می‌گویند در همان مسیر اصلی خود حرکت کرده و به‌طور عمیق و واقعی (نه سطحی و صوری!) به نقد این مفاسد و ناهنجاری‌ها بپردازند ؛ نه آنکه فرهیختگان و مفاخر کشور خویش را دست بیندازند. پس عجالتاً اگر طنزپردازان ما از مسیر اصلی خویش منحرف گشته‌اند، به‌ناچار ما را به این گمان نزدیک می‌کنند که آنها را از تیره و تبار «نایب کریم» معروف به «کریم شیره‌ای» (مقلد و طنزپردازِ معروف دربار ناصرالدین شاه) بدانیم. هم‌او که در مورد او در کتب تواریخ چنین آمده است:

«مردی شوخ و بذله‌گو و رند بود، و به همه لیچار می‌گفت. نایب کریم در عین حال می‌دانست به چه کسانی لیچار بگوید، به‌طوری که افراد بانفوذ از تمسخر او در امان بوده‌اند! از این‌رو بقیه‌ی افراد برای مصون ماندن از زبان نایب کریم، در اعیاد و دیگر مواقع، به او باج می‌دادند!»

در نتیجه اگر سخنگوی قوه‌ی قضائیه به‌طور رسمی اعلام می‌کند که: «فقط یک فقره از میزان فساد اقتصادی مربوط به وزارت نفت برابر با ۵۹۵ هزار دلار بوده است» (اخبار ۰۵/۱۰/۸۶) ؛ و طنزپردازان شجاع و هنرمند «جمعه‌ی ایرانی» این خبر و امثال آن را نشنیده گرفته و حرفی از آن به‌میان نمی‌آورند، می‌گوییم شاید در همان مسیری  هستند که «نایب کریم» بوده است! (با این توضیح که به گفته‌ی مجری برنامه، در تاریخ ۰۶/۰۷/۸۶، حمایت‌کننده‌ی اصلی برنامه‌ی جمعه‌ی ایرانی، شرکت ملی نفت سپاهان زیرمجموعه‌ی وزارت نفت است).

البته این عزیزان به نقد معضلات اجتماعی پرداخته‌اند و می‌پردازند، منتها متأسفانه گاهی کم‌لطفی نموده و به‌عنوان مثال اشعار طنز خود را در نقد «معضل تورم و گرانی»، با تقلید صدا و تمسخرِ «مثنوی‌خوانی» و تصنیف‌خوانی هنرمندی مانند شهرام ناظری اجرا می‌نمایند! (برنامه‌ی مورخه‌ی ۰۲/۰۹/۸۶). همان شهرام ناظری‌یی که درست در همان ایام بالاترین نشان فرهنگی فرانسه را دریافت نموده و نام او در تمام محافل هنری جهان طنین‌افکن گردید ؛ اما قدردانی رسانه‌ی ملی کشور خودش از او ... همان بود که در بالا اشاره کردیم.

مقاله را با گریزی به خارج از بحث موسیقی پایان می‌دهم. عزیزان طنزپرداز در برنامه‌ی «جمعه‌ی ایرانی»، جدا از مضحکه نمودن اساتید و هنرمندان، خرده‌فرهنگ‌های بومی و لهجه‌های مختلف شهرستان‌ها را نیز به تمسخر می‌گیرند. خلاصه بگویم، به خنده آوردن دیگران خوب است اما به چه قیمتی؟ به این قیمت که ما مردمان نجیب و فهیم شهرستان‌ها و نواحی ایران را افرادی اُمُّل و پرت‌افتاده تلقی نماییم ؛ و خود را قومی اصیل، پایتخت‌نشین، شهری و برتر بدانیم؟! افرادی که یکی از روزنامه‌های کشور را به‌دلیل قضیه‌ی آن کاریکاتور توهین‌آمیز (آن‌هم تنها در توهین به یکی از قومیت‌های ایران)، در یک اقدام درست به‌مدت چند ماه توقیف و تعطیل می‌نمایند ؛ خوب است که همین ابزار قانونی خویش را در مورد برنامه‌ی «جمعه‌ی ایرانی» و امثال آن نیز به‌کار بگیرند ؛ تا شاید در روند فعلی برنامه‌شان که شامل انواع توهین‌ها، تحقیرها و تمسخرها در حقّ اکثر قومیت‌ها، لهجه‌ها و فرهنگ‌های بومی مردم شریف ایران ـ به‌مدت دو سه ساعت در طول هفته ـ می‌باشد، تجدید نظر نمایند.

پیش از ختم مقاله، مجدداً یادآور می‌شوم که تلاش عزیزان طنزپرداز در برنامه‌ی «جمعه‌ی ایرانی» با هدف خنداندن و شاد نمودن دل مردم، امری بس ارزنده و در خور تحسین بوده و زحمات افراد متعهد را در تهیه و تدوین این قبیل برنامه‌ها نباید نادیده گرفت. هدف این حقیر نیز از بیان مطالب پراکنده‌ی فوق، تنها یادآوری برخی از اصول حرفه‌ای، حفظ حرمت فرهنگ ملی و بومی، و در نهایت نزدیک شدن به «طنز فاخر» بوده است. با آرزوی توفیق برای عزیزان «جمعه‌ی ایرانی».

در همین زمینه بخوانید:

سه تصویر از رسانــه‌ی مـلــی - وبلاگ دل‌آواز


این مطلب را به «بالاترین» بفرستید | این مطلب را به «دنباله» بفرستید | این مطلب را به «Del.icio.us» بفرستید | این مطلب را به «Digg» بفرستید | دسته: مــقالــه | لینک ثابت |
:: نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 22:45  توسط ع. کتولی

××× گفت‌وگوی اختصاصی وبلاگ همایون شجریان با... هـــمـــایـــون شـــجـــریـــان! | مصاحبه و عکس‌ها: ع.م

صحبــت آشنـــا
گفت و شنودی بداهه با همایــون شجریــان/ ع . م

 »  همایون شجریان در یک ظهر گرم بهاری، به گرمی پذیرایمان شد و با ما به صحبت نشست. با آنکه بخش اکثر، اصلی و تخصصی سؤالاتم از پیش تعیین شده نبود، در عین حال با انسجام فکری خوبی پاسخم را می‌داد که این، از اشراف و تسلط او بر جوانب موسیقی حکایت می‌کند.
وقتی اولین پیام موسیقی را « نزدیکی دل‌ها به هم » عنوان نمود، به یادم آمد که اساساً موسیقی مشرق‌زمین را حرکتی است از جزء به کل، و پیام بلند آن هم توحید است و یکی‌شدن و یگانگی.
می‌گفت که او را با ضرب و آواز پرطنین ورزش باستانی هم سابقه‌ی الفتی است ؛ آری آوا و نوای پرصلابت فرهنگ باستانی ایران‌زمین.
آنجا که از احترام به پیشکسوت سخن می‌گفت، گویی همه‌ی وجودش آکنده از حس ادب و احترام می‌گردید. این است ارزش‌های یک جوان ایرانی، و شکوه فرهنگ و هنر ایرانی.
امیدوارم که در آزمون و خطاهایش ره به‌درستی برود و در فراز و فرودهایش از اعتدال و پایبندی به ارزش‌های ملی میهنی‌اش دور نیفتد، که:

« بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام / به خون نوشته نامه وفای توست »

باشد که او و جوانانی همچون او، اندر این مهلت و «صحنه‌ی یکتای هنرمندی»شان، با ضمیری راضی و قلبی مطمئن به کارنامه‌ی خویش نظر افکنند؛ که:

« هر دم از عمــر مـی‌رود نفسـی / چـون نگــه می‌کنـم نمانده بســی »

با عرض سلام و ادب خدمت شما. اولین سؤالم در مورد چگونگی علاقه‌مندی شما به موسیقی و نیز تأثیر محیط هنری خانواده در رشد و علاقه‌تان به موسیقی می‌باشد.

در همان دوران کودکی آن محیطی که همیشه با موسیقی آمیخته بود در من علاقه ایجاد می‌کرد و باعث می‌شد که این علاقه روز به روز شدیدتر شود تا در آینده به‌طور جدی‌تر به این فکر باشم که خودم نیز برای نوازندگی و خوانندگی، قدم در این راه بگذارم.

چرا ساز تنبک و بعدها ساز کمانچه را به‌عنوان ساز تخصصی‌تان برگزیدید؟

حدوداً چهار-پنج ساله بودم که خیلی علاقه به ریتم داشتم و روی اشیای مختلف ضرب می‌گرفتم. پدر ابتدا تنبکی تهیه کرد و سپس از شادروان استاد ناصر فرهنگ‌فر خواهش کرد که مرا به شاگردی بپذیرد.
با اینکه سن من کم بود، اما استاد فرهنگ‌فر بسیار باحوصله و واقعاً صبورانه، تدریس تنبک را با من شروع کردند. روحشان شاد و یادشان گرامی باد. در همان زمان من نزد جناب آقای جمشید محبی هم کلاس می‌رفتم و با ایشان تمرین داشتم ؛ تا زمانی‌که تصمیم گرفتم یک ساز ملودیک را انتخاب کنم. من خودم همه‌ی سازها را دوست داشتم. به پیشنهاد و توصیه‌ی پدر، کمانچه را انتخاب کردم ؛ چون کمانچه سازی بود که کمتر هنرجو داشت. تا بعدها که دیگر روی آواز متمرکز شدم و کم‌کم کمانچه را رها کردم.

سؤال بعدی من هم همین است که از خاطرات و روند دوران فراگیری آواز نزد پدر صحبت کنید.

دوران مختلفی بود. دوره‌ای که کلاس‌های خانوادگی داشتیم من خیلی کوچک بودم و خیلی جسته و گریخته در آن کلاس‌ها شرکت می‌کردم ؛ این کلاس‌ها در حدود ده دوازده جلسه انجام شد. بعد دوران بلوغ بود که من می‌بایست صدایم را می‌ساختم. خب، در این دوران صدا صد و هشتاد درجه عوض می‌شد و می‌بایست زیاد تمرین می‌کردم.
یک دوره هم سال‌های بعد از آن بود که این کلاس‌ها خیلی جسته و گریخته انجام می‌شد و بیشتر خودم کار می کردم و کلاس‌های‌مان در همین حد بود که صرفاً ایرادها را نزد پدر برطرف کنم. در حال حاضر در کنسرت‌ها یا هر جا که امکان‌پذیر باشد سعی می‌کنم که مطلبی یا چیزی را از ایشان یاد بگیرم، حتی اغلب بدون اینکه خود ایشان متوجه بشود. اصولاً همیشه روش من این بوده که تنها به پرسش و پاسخ اتکا نکنم ؛ بلکه همیشه سعی کردم از طریق گوش هر چه لازم است بگیرم و برای سؤالاتم تا حد امکان جوابی پیدا کنم و اگر مطلبی بود که از تشخیصم خارج بود برای گرفتن مُهر تأیید نزد استاد ببرم.

یعنی در واقع یک شاگرد کم‌دردسر؟

کاملاً.

در مجله‌ی «مادران» (فروردین ۸۶) مصاحبه‌ای را از مادر بزرگوار شما چاپ کرده بودند (حالا نمی‌دانم که این مصاحبه مستند است یا خیر؟).

بله، مستند است. البته در یکی از سؤالات بخشی از جواب مادر را در جواب سؤال بعدی چاپ کرده‌اند. بعد هم که من از مادر پرسیدم، گفت: بله، من این جواب را برای سؤال قبلی‌اش داده بودم ولی به اشتباه در جواب سؤال بعدی چاپ شده است.

... مادرتان اشاره کرده بودند که شما در محضر مرحوم استاد دادبه (جانسوز) نیز بوده‌اید.

بله، از کودکی نزد ایشان هم می‌رفتم و از محضرشان استفاده می‌کردم.

شما در دوران کودکی و نوجوانی، نزد استادانی مانند مرحوم دادبه و فرهنگ‌فر ـ که از لحاظ فضایل اخلاقی زبانزد بوده‌اند ـ تلمذ کرده‌اید. می‌خواستم کمی از آن دوران صحبت کنید.

گزیده‌ی متن مصاحبهالبته مرحوم استاد دادبه و فرهنگ‌فر دو شخصیت مختلف بودند. من با استاد فرهنگ‌فر صرفاً تنبک را کار می‌کردم. اما در مورد استاد دادبه، کلاس‌هایی را با شاگردان ارشدِ ایشان و با خود ایشان داشتم که بیشتر فرهنگ‌سازی و راجع به شاهنامه‌خوانی و این مسائل بود. گاهی اوقات در کلاس‌های بزرگ‌ترها هم شرکت می‌کردم. معمولاً می‌بایست از آموخته‌های‌مان در این کلاس‌ها برای جلسه‌ی بعد، دریافتی تهیه می‌کردیم و سؤالاتی را از استاد دادبه می‌پرسیدیم. در مراحل بعد از آن هم چون من موسیقی را دنبال می‌کردم، با استاد دادبه چندین جلسه کلاس داشتیم که در مورد نقطه‌نظراتی بود که ایشان راجع به موسیقی و هدف از موسیقی داشتند.

از همکاری خویش در کنسرت‌ها با استادان بزرگ موسیقی، و تأثیر هم‌نفسی با این بزرگان سخن بگویید.

تقریباً هفده سال است که با پدر و دیگر عزیزان و استادان موسیقی به‌روی صحنه می‌روم. طبیعتاً تمامی این سال‌ها برای من سراسر تجربه و درس و خاطره بوده که می‌تواند چراغی باشد برای روشن‌تر کردنِ راهی که پیش رو دارم.

بهترین خاطرات شما در سفرها و کنسرت‌های داخل و خارج از کشور، چه بوده است؟

بهترین خاطرات من در کنسرت‌ها دیدار با عزیزانی است که با اشتیاق به سالن می‌آیند ؛ اغلب بعد از اجرا با هم صحبت می‌کنیم و به یادگار عکس می‌گیریم.

در کنسرت‌های شما در خارج از کشور، نوعاً برخورد مردم غیرایرانی چگونه بوده است؟

بسیار عالی است. مخصوصاً در این هفت-هشت ساله‌ی اخیر، ما حضار زیادی از مردم غیرایرانی همان کشوری که در آن کنسرت برگزار می‌کنیم، داریم. مخصوصاً زمانی که برنامه‌گذار، یک فستیوال یا یک فیلارمونی باشد. و نکته‌ای که برای من جالب است این‌که اغلب با دقت خاصی گوش می‌دهند. حالا که این سؤال را پرسیدید به‌یاد خاطره‌ای افتادم که به سؤال قبل شما هم ربط دارد. یک بار اجرایی داشتیم که در آن حدود بیست، سی نفر مهمان فرهنگی خاص هم ـ که غیرایرانی بودند ـ حضور داشتند. اینان افرادی بودند که همه‌شان شخصیت‌های برجسته‌ی فرهنگی محسوب می‌شدند و از مدیران ارشد فرهنگی بودند ؛ به‌همین دلیل خیلی مهم بود که در آن شبِ بخصوص جوانب موسیقی ما را بهتر بشناسند. این بود که من هم به سهم خودم در کار تنبک‌نوازی تکنیک‌هایی را به‌کار بردم که هیچ‌وقت اجرا نمی‌کنم. بعد از کنسرت یکی از حضار غیرایرانی به من گفت شما امشب کمی متفاوت و نمایشی ساز زدید ؛ و این نشانه‌ی توجه و درک و شناخت این شنونده‌ی غیرایرانی نسبت به سازی بود که شاید در کشور خودم برای خیلی از شنوندگان مهم جلوه نمی‌کند. حتی خیلی از آنها که شعر و کلام فارسی را متوجه نمی‌شوند و نمی‌توانند به اندازه‌ی ما فارسی‌زبان‌ها لذت ببرند و صرفاً به موسیقی و فراز و فرود آن دل می‌سپارند، می‌گویند که این موسیقی مانند مِدیتیشن می‌ماند و به انسان تمرکز و آرامش می‌دهد.

تنبک‌نوازی در کنار یک بداهه‌نواز، با زمانی که مثلاً قطعات از پیش تعیین شده است، چه تفاوت‌هایی دارد؟

هر چند که تنبک یک ساز ملودیک نیست و خیلی مشکل است که شما بخواهی همه‌ی حس خود را با آن ابراز کنی ؛ ولی در فرم کارِ خیلی از نوازندگان و به‌خصوص در شیوه‌ی استاد فرهنگ‌فر، ملودی‌پردازی کردن و متنوع ساز زدن بسیار مهم است و در واقع به کارِ تنبک‌نواز ارزش دیگری می‌بخشد ؛ تا اینکه فقط یک ریتم ثابت تکرار شود. هم‌حس شدن با نوازنده‌ای که او را همراهی می‌کنی بسیار مهم است. به‌همین دلیل دو نوازنده که سال‌ها با هم ساز زده‌اند، بهتر می‌توانند این هماهنگی را به‌وجود بیاورند و در حین اجرای بداهه فکر یکدیگر را بخوانند. تنبک‌نواز اگر در حد نوازنده‌ای باشد که دارد با او می‌نوازد؛ یعنی، به ابعاد موسیقی احاطه داشته باشد و نیز ذهن خلاق و ملودیک داشته باشد، می‌تواند دوش به دوش او را همراهی کند. اما اگر ذهن ملودیک نداشته باشد و فقط به ریتم بیندیشد کارش دائم محدود می‌شود و از حس می‌افتد. به‌نظر من یک نوازنده‌ی تنبک می‌بایست علاوه بر شناخت ریتم، موسیقی بداند و ردیف موسیقی را بشناسد.
این نکته را هم اضافه کنم که در کار دونوازی برخی از بزرگان این اتفاق افتاده است که تنبک ایده‌ی ریتمیک را به نوازنده‌ی دیگر می‌دهد. در واقع نوازنده‌ی ساز ملودیک این ایده را از میان ریتم‌های تنبک‌نواز برداشت می‌کند ؛ که این نشانه‌ی خلاقیت تنبک‌نواز و هوش و تمرکز بالای نوازنده‌ی ساز ملودیک و توجه به یکدیگر در حین اجرای بداهه می‌باشد.

بداهه‌نوازی در تنبک هم صدق می‌کند...

صد در صد، آن کس که توان بداهه‌پردازی دارد می‌تواند از این توان استفاده کند و خالق باشد ؛ حال چه در نوازندگی و چه در زمینه‌های دیگر.

ساز تنبک قلب تپنده‌ی موسیقی ایرانی + است. شما پیشرفت و تکامل این ساز را در سالیان اخیر چگونه ارزیابی می‌کنید؟

فکر می‌کنم در سالیان اخیر، تنبک‌نوازی ابعاد خیلی گسترده‌ای پیدا کرده است، چه از نظر تکنیک‌هایی که به آن اضافه شده و چه از نظر فرم و شیوه‌ی نوازندگی. ریتم در سالیان دور به‌صورت ایقاعی و دوری اجرا می‌شده که الآن دیگر این نوع نوازندگی در موسیقی ما فراموش شده است. از طرفی در گذشته‌ی نه چندان دور نوازندگان تنبک خیلی به‌حساب نمی‌آمدند و برخی‌شان در نقش سازکِش نوازنده‌ی ملودیک نیز ظاهر می‌شدند و اگر جایی برای نوازندگی می‌رفتند، نوازنده‌ی تنبک می‌بایست علاوه بر ساز خود ساز دیگری را هم به‌دوش می‌کشید و در پایان هم از همه‌ی توجهات و تشویقات بی‌بهره می‌ماند ؛ تا آنکه استاد حسین تهرانی و دیگران این فضا را عوض کردند و فرم نواختن را نیز تکامل بیشتری بخشیدند. بزرگان دیگری در تنبک‌نوازی آمدند که هر کدام نقش بسیار مهم و برجسته‌ای را ایفا کردند و سبک‌های متنوعی را ارائه کردند. امروز هم جوان‌های بسیار بسیار مستعد، مسلط، خوش‌فکر و خوش‌سلیقه‌ای هستند که هر کدام می‌توانند تنبک‌نوازی را گامی به پیش ببرند. من همیشه به سهم خودم ستایشگر هنرشان بوده و هستم.

در زمینه‌ی تنبک به‌جز مرحوم فرهنگ‌فر، از دیگر اساتید ـ چه مستقیم و چه غیرمستقیم ـ تا چه حد استفاده کردید؟

این‌گونه می‌توانم پاسخ شما را بدهم که غیر از استاد فرهنگ‌فر با آقای محبی که ایشان نیز از شاگردان استاد بودند در حیطه‌ی شیوه‌ی فرهنگ‌فری کار کردم ؛ ولی به‌طور غیرمستقیم، شاگرد همه هستم.

عکس اختصاصی وبلاگ همایون شجریاندر نوار «طبیب دل» با صدای آقای سیامک شجریان، شما سنتور و دایره و دهل نواخته‌اید. آیا احتمالاً تصمیم دارید که راه استاد فقید ابوالحسن صبا را ـ که دایرةالمعارف موسیقی ایران و مسلط به نواختن انواع سازهای ایرانی بودند ـ بروید؟

خیر، من چنین ادعایی ندارم و می‌دانم نفَس پیمودن راه استادی چون ابوالحسن صبا و رسیدن به قله‌ای که او در آن ایستاده را نخواهم داشت. اما نواختن اغلب سازها را تجربه کردم. چون همه‌ی سازها در خانه‌ی ما بود، من از روی علاقه و کنجکاوی، هر سازی را که به‌دستم می‌رسید، برمی‌داشتم و پیله می‌کردم که آن‌را یاد بگیرم. چون به تار و سنتور علاقه‌ی بیشتری داشتم بیشتر هم تمرین می‌کردم ؛ گاهی اوقات هم چهار مضراب‌های آقای مشکاتیان را می‌زدم و یا شیوه‌ی استاد شهناز را تقلید می‌کردم.

در گذشته‌های دور، سازهای کوبه‌ای دیگری مانند دف، کاسه، دایره‌ی کوچک، دهل و... نیز مانند تنبک در کنار موسیقی رسمی ایرانی حضور داشتند. به‌نظر شما چگونه می‌توان این سازها را به بستر اصلی خودشان برگرداند؟ و اصولاً استفاده از این سازها تا چه حد می‌تواند به وسعت و تنوع بخشیدن هر چه بیشتر به موسیقی ایرانی کمک کند؟

اول باید به نکته‌ای اشاره کنم ؛ این سؤالاتی را که شما از من می‌پرسید، من در آن حد که به ذهن خودم می‌رسد پاسخ می‌دهم، و شاید اگر شما این سؤالات را از یک متخصص در این زمینه همانند استاد درویشی و استاد علیزاده می‌پرسیدید به جواب‌های بهتری هم می‌رسیدید.
لزومی ندارد که حتماً از این سازها متعصبانه استفاده کنیم و یا آنها را کنار بگذاریم. استفاده‌ی بجا از این سازها می‌تواند جذابیت‌های خیلی تازه و و ویژه‌ای را به‌وجود بیاورد ؛ تمام این‌ها به ذهن و سلیقه‌ی آهنگساز برمی‌گردد.
بجاست که خاطره‌ای از شادروان آقای مجتبی میرزاده برایتان نقل کنم: ایشان در یکی از کارهایش به‌صدای خاصی نیاز داشت و ساز موردنظر را هم برای ایجاد این صدا در اختیار نداشت ؛ برای همین یک مشت پول خُرد را جمع کرد و با قرار دادن این پول خردها در کف دستش و به‌صدا در آوردن آنها، صدایی را که می‌خواست به‌وجود آورد و ضبط کرد. آیا حالا پول خرد جزو سازهای موسیقی محسوب می‌شود و یا شما به‌عنوان شنونده برایتان مهم است که این صدا از چه منبعی بوده است؟ مسلماً هر ذهنی فکر خواهد کرد که این صدا از ساز خاصی است. همه‌ی این‌ها به نبوغ و سلیقه‌ی هنرمند برمی‌گردد که چگونه و به چه طریقی در قالب هدف خود صدا را آن جور که می‌خواهد خلق نماید، و از سازهای شناخته و ناشناخته استفاده کند و زیبایی و تنوع موسیقی هم در همین است که افرادی می‌آیند و با شناخت و آگاهی و توانایی خود کارهای شگفت‌انگیز انجام می‌دهند.

اما سؤال بعدی من این است که موسیقی ایرانی شامل حالت‌های گوناگونی مانند موسیقی حماسی، شاد، عرفانی، غمناک و... می‌باشد. اما ظاهراً آنچه که امروزه بیشتر بر آن تاکید می‌شود جنبه‌ی غم‌انگیزی این موسیقی است که برخی بر این موضوع خرده گرفته و آن‌را اساساً جزو عیوب و یا ضعف کل موسیقی ایرانی می‌دانند! نظر شما در این مورد چیست؟

حتماً این نیاز جامعه‌ی ما بوده است که از میان فرم‌هایی که ذکر گردید، به بیان غم و درد و رنج و شِکوه و شکایت و یا فراق و وصل بیشتر پرداخته شده است. در نظر داشته باشید که اساساً موسیقی حالات ویژه‌ای را در انسان ایجاد می‌کند که این حالت با حال خود انسان در موقع شنیدن موسیقی بی‌ارتباط نمی‌باشد. صرفاً همه‌ی ما موسیقی را در یک شرایط گوش نمی‌کنیم. یک نفر ممکن است از شنیدن یک موسیقی شاد و ریتمیک به‌یاد خاطره‌ای بیافتد و بگوید من این موسیقی را با عزیزی گوش می‌کردم که حال، او را از دست داده‌ام و این موسیقی خاطرات او را برای من زنده می‌کند. در نتیجه در چنین موقعی حتی از شنیدن یک موسیقی شاد ممکن است در غم و اندوه فرو برویم. این است که موسیقی همواره با انسان کارهای پیچیده‌ای می‌کند و یا آنچنان را آنچنان‌تر می‌کند. این یک بخش است، بخش دیگر هم این است که ما وقتی در موسیقی« کلام » را داریم، این کلام خیلی نقش بازی می‌کند. شما وقتی قرار است کلامی را ارائه کنید طبیعتاً باید موسیقی مناسبی را هم برای آن انتخاب نمایید. حال چرا کلام و موسیقی به این سمت‌وسو کشیده می‌شود علت آن‌را باید در تاریخ و فرهنگ‌مان جستجو کرد. تاریخ یک ملت را که ورق بزنی و خط سیر و آداب و سُننش را که بررسی کنی، می‌بینی که موسیقی‌اش هم جدا از آن نیست ؛ حال اگر بخش عمده‌اش هم غم‌انگیز است باید علتش را در همین‌جا یافت.

مثلاً ببینید، اساس موسیقی غرب دو گام است: گام بزرگ و گام کوچک ؛ ما به‌غیر از این دو گام، گام چهارگاه را داریم، سه‌گاه را داریم، گام شور را داریم. اما تنوعی که غربی‌ها به موسیقی‌شان داده‌اند به نسبت خیلی بیشتر از ما است. احساس نمی‌کنید که ما هم یک مقداری...؟ منظورم کارهایی است که امروز ارائه می‌شود.

نه، تنوع و امکانات موسیقی ما کمتر نیست. حتی امروزه غربی‌ها به‌سوی ساختن کارهایی با رنگ و بوی شرقی و یا استفاده از ربع‌پرده که از مشخصات بارز موسیقی ما است روی آورده‌اند. همه‌ی این‌ها برمی‌گردد به آهنگسازان، محققان و کسانی‌که خالق هستند و یا در جایگاه و پُستی هستند که می‌توانند برای موسیقی کاری بکنند و آن‌را حمایت کنند. ما کارهای خوب و باارزش ـ که هر یک شاید به ده کار بیارزد ـ کم نداریم ؛ امروزه شرایط کلی مثل همیشه برای موسیقی و موسیقی‌دان‌ها سخت و مه‌آلود است. حتی برخی از هنرمندان ما مجبور هستند برای فرار از شرایط سخت اقتصادی دست به خلق آثاری بزنند که تنها به اندازه‌ی برآورده‌کردن نیاز اقتصادی خود و تهیه‌کننده ارزش دارد.
نکته‌ی دیگر جرئت تجربیات جدید و پذیرفتن آن از سوی جامعه است که متأسفانه جامعه‌ی ما و شکل سنتی آن، این امکان را نمی‌دهد که شما هر چقدر که می‌خواهید تجربه کنید حتی به اشتباه. همیشه چهارچوب وجود دارد. همه می‌خواهند فقط آن ایده‌آل از قبل تجربه شده را دنبال کنند ؛ چرا که می‌ترسند جامعه محکوم‌شان کند که از فرم خارج شده یا کاری ارائه کرده‌اند که با ذائقه‌ی جامعه هماهنگ نیست. در چنین فضایی مسلماً موسیقی نخواهد ایستاد اما لنگ‌لنگان پیش خواهد رفت.
من نیز سعی کردم در ارائه‌ی چند آلبوم منتشر شده با فرم‌های متفاوت و یا حتی نخواندن آواز در آلبوم «با ستاره‌ها» و استفاده از ساز دلنشین گیتار در کارم، بتوانم راه را برای امتحان کردن ترکیب‌ها و یا فرم‌های متفاوت و تازه که شاید از من انتظار نمی‌رود باز کنم. تا در آینده با دست و پایی بسته شده در یک فرم خاص روبه‌رو نباشم، که آن‌وقت دیگر خیلی دیر است. من از اینکه کاری را دوست داشته باشم انجام دهم اما به‌خاطر ملاحظاتی خودداری کنم، بیزارم و هیچ‌گاه به چنین چیزی تن نخواهم داد. به‌هر حال منظورم از همه‌ی این صحبت‌ها این است یک هنرمند برای کار کردن باید بتواند در فضایی که می‌خواهد آزادانه حرکت کند و خودسانسوری نکند.

[گزیده‌ی متن مصاحبه] [عکس اختصاصی وبلاگ همایون شجریان] [exclusive]

بعضی‌ها متأسفانه خیلی بر علیه «سنت‌های ملی» ما تاخت‌وتاز می‌کنند، و این در حالی است که همه‌ی موسیقی‌دانان تعهد نکرده‌اند که ببینند جریان‌سازهای اجتماعی چه‌کار می‌کنند، آنها هم همان راه را بروند. نظرتان در این مورد چیست؟

دائماً جامعه و ریتم زندگی ما رو به تغییر بوده که به همان نسبت سلیقه و عادات ما هم در حال تغییر است ؛ حال یک عده هستند که مسئولیت نگه‌داشتن سنت‌ها را بر عهده گرفته‌اند و سعی می‌کنند که ریشه را آبیاری کنند و کارشان بسیار باارزش و تخصصی است. ولی همه چیز این نیست ؛ همان‌گونه که لباس و پوشش ما به ده‌ها گونه‌ی مختلف تغییر شکل داده است، ده‌ها گونه موسیقی نیز به‌وجود آمده است. عده‌ای همانند ما موسیقی اصیل را دنبال می‌کنند، یعنی از سنت‌ها و اصالت‌ها استفاده می‌کنند و با توجه به آن، کارهای تازه را ارائه می‌دهند. عده‌ای هم در انواع دیگر فعالیت می‌کنند. جامعه نشان داده که به همه‌ی این‌ها نیازمند است و برای هر کدام مخاطب وجود دارد.
ردیف موسیقی به‌عنوان یک اصل و مرجع از موسیقی دستگاهی است تا ما بدانیم موسیقی ما و ابعادش چه بوده است، تا آن کس که خلاق است بتواند از این مجموعه استفاده کرده و کارهای تازه‌تری را ارائه بدهد.

به‌نظر شما اصول و قاعده‌ی نوآوری در موسیقی ایرانی چه چیزی می‌تواند باشد؟

شاید نشود اصول درستی برای این موضوع تصور کرد، تنها این نکته به ذهنم می‌رسد که دو تا از مهم‌ترین ارکان نوآوری «شناخت» و «جرئت» است.

در زمینه‌ی تنبک زورخانه هم کار کرده‌اید؟

چون کارهای مرشد مرادی را خیلی گوش می‌کردم برای همین، یک مقدار کمی با فرم خواندن و نواختنش آشنایی دارم، که آن‌را هم به‌واسطه‌ی نوارهای ایشان تجربه کردم.

جان‌مایه‌ی فرهنگ و هنر ایران، تفکر، معنا و معنویت هنر می‌باشد. می‌خواستم شما کمی در این مورد هم صحبت کنید.

شناخت، تکنیک، دانش، تفکر، وارستگی، تجربه و دیدگاه و شعور هنرمند نسبت به دنیای پیرامونش ؛ همگی این‌ها مهم و دخیل هستند. برای یک هنرمند حرفه‌ای در اختیار داشتن مرز بین احساس و تفکر بسیار کلیدی است. به‌عنوان مثال فرق یک خواننده‌ی حرفه‌ای که از خیلی جهات به آمادگی لازم رسیده است با غیرحرفه‌ای این است که او می‌تواند به نهاد شاعر و آهنگساز برود، گویی که آن موضوع برای خود او اتفاق افتاده است ؛ یعنی، همانند یک بازیگر در قالب نقش خود برود و در لحظه کنترل همه‌چیز یعنی ژوست خواندن، حالت‌ها، کنترل صدا، لحن و بیان شعر، فضای دهان، تحریرها و... را در دست داشته باشد. یاد شعری افتادم که می‌گوید: « جمال شخص نه لب لعل و خط زنگاریست / هزار نکته در این کار و بار دلداریست »

گزیده‌ی متن مصاحبهآواز ایرانی همواره با اشعار گران‌سنگ و عرفانی شاعرانی همچون مولوی، سعدی، حافظ و... عجین بوده است. انس با این اشعار چه تأثیری بر زندگی فردی و هنری شما داشته است؟

خب برای من همیشه آن اشعاری که خوانده‌ام چیزی نبوده که فقط مصرف کرده باشم، بلکه سعی کردم از این مفاهیم بهره بگیرم. شما اگر دریچه‌های نگاه و ذهنت باز باشد و مفاهیم را درست درک کنی، خواه ناخواه در دیدگاهت تأثیر می‌گذارد. به‌قول معروف « در خانه اگر کس است؛ یک حرف بس است ». حافظ، سعدی، مولانا، خیام، عطار، باباطاهر، نظامی، فردوسی و دیگر بزرگان ادب پارسی جملگی از گنجینه‌ها و سرمایه‌های فرهنگی و فرهنگ انسانی هستند. شما اگر سنگ هم باشید در اثر تماس مدام با کلام این بزرگان که مانند رودخانه‌ای پاک و زلال از روح‌وجان شما می‌گذرد و آن‌را صیقل می‌دهد، تغییرشکل می‌دهید.

در انتخاب اشعار برای اجرای آواز، به چه طریقی عمل می‌کنید؟ آیا با اهالی شعر و ادب و اهل ذوق هم حشر و نشر دارید؟

اگر جایی نیاز باشد، حتماً با شعرا صلاح و مشورت می‌کنم. برای انتخاب شعر، طبق دستگاهی که می‌خواهم در آن آواز بخوانم شعرهای مناسب با پیام و فضای آن دستگاه را انتخاب می‌کنم ؛ ماه‌ها می‌نشینم و اشعار را زیر و رو می‌کنم تا آن شعری که مناسب باشد را پیدا کنم.

به‌نظر شما رمز و راز ماندگاری یک اثر هنری چه چیز می‌تواند باشد؟

برخی از اصول می‌تواند مؤثر باشد و کار را نه حتماً ماندگار بلکه پربارتر کند. به‌عنوان مثال در کار خود جدی باشی و به کاری که می‌کنی اعتقاد داشته باشی. دوم اینکه حرف دل مردم را بزنی. خیلی از مواقع حقیقتی است که دارد بیان می‌شود و توخالی نیست ؛ یعنی شرایطی که یا جریان دارد و یا در گذشته و تاریخ یک ملت بوده است. سوم سلیقه در ساخت ملودی و انتخاب کلام و شکل و فرم اجرا و هماهنگی بین کلام و ملودی و سلیقه در انتخاب نوع ارکستر و رژیست سازها. چهارم اینکه اگر با کلام است ؛ اجرای ارکستر و خواننده و جنس صدای خواننده و یا حتی اجرای گام از نتی که برای خواننده‌ی موردنظر مناسب و نیز هماهنگ با پیام موسیقی و کلام باشد ؛ و لحن و حس و حال اجرا بسیار مهم است. پنجم، شنونده خیلی فوری بتواند پیام را دریافت کند و حتی بتواند پس از شنیدن، بخشی از موسیقی را در حافظه‌ی شنیداری خود تکرار و آن‌را زمزمه کند. ششم اینکه حتی ریا و خودنمایی هم در کار، خود را نشان خواهد داد و شنونده‌ی موسیقی آن‌را فوراً حس می‌کند و نهایتاً اینکه استفاده از عوامل توانا و حرفه‌ای در کیفیت و تأثیرگذاری بسیار مؤثر است. از مواردی که برای نمونه ذکر شد گاهی یک مورد شناخته و یا ناشناخته به‌تنهایی یک اثر را ماندگار می‌کند و در دل و جان شنونده می‌نشاند. در شکل کلی می‌گویند: کاری که از دل برآید، بر دل هم می‌نشیند.

وقتی می‌گوییم «موسیقی»، اولین پیامی که به دل شما می‌آید چیست؟

نزدیک‌تر کردن دل‌ها به هم. موسیقی می‌تواند دشمنی‌ها را به دوستی و دوستی‌ها را آنچنان‌تر سازد. این چیزی است که من در مکتب استاد دادبه آموخته‌ام.

برای جوانانی که در حال یادگیری آواز ایرانی هستند، چه توصیه‌ای دارید؟

اینکه برای تمرین در مرحله‌ی اول از الگویی تقلید کنند و به آن چیزی که می‌خواهند بخوانند و تقلید کنند خیلی درست و بادقت گوش بدهند. حال اگر نزد استادی می‌روند استادشان حتماً آنها را راهنمایی خواهد کرد ؛ ولی اگر استادی ندارند، سعی کنند که آواز موردنظرشان را با دقت هر چه تمام‌تر ضبط و پس از اتمام گوش کنند تا عیوب‌شان را متوجه شوند ؛ چون اگر خشت اول را کج بگذارند، آن‌وقت درست کردن آن چیزی که عادت شده بسیار مشکل است. سراغ چیزهای سخت هم نروند، چرا که از همان ابتدای کار می‌باید مرحله به مرحله و درست مسیر را طی کرد و برای پیشرفت کردن نباید عجله داشت. برای انتخاب الگو نیز می‌بایست صدایی را انتخاب کنند که با صدای‌شان هماهنگ است.
مشکلی که امروزه وجود دارد این است که زندگی‌مان آپارتمان‌نشینی شده است و دیگر از آن خانه‌های بزرگ خبری نیست. به‌همین دلیل سعی کنند که در آپارتمان‌ها تمرین آواز نکنند.

...که مشکل «صدا دزدی» به‌وجود نیاید.

بله، این خیلی مطلب مهمی است. انسان ناخودآگاه ملاحظه‌ی همسایه‌ها را می‌کند. برای همین بهتر است که برای تمرین آواز به در و دشت و فضای باز و راحت بروند ؛ مثلاً کوه برای تمرین آواز جای بسیار مناسب و عالی است ؛ هم، نفَس خواننده را زیاد می‌کند و هم برای کنترل نفس مفید است. این‌ها نکات اولیه است و مابقی آن هم به عهده‌ی استادشان است که آنها را راهنمایی کند و ایرادهای‌شان را برطرف کند.

گزیده‌ی متن مصاحبهبیان خواننده در اجرای آواز خیلی اهمیت دارد، یعنی خوانندگانی که با لهجه‌های سرزمین مادری خودشان صحبت می‌کنند، برای اینکه بتوانند آواز رسمی ایرانی را به‌خوبی اجرا کنند، باید به این موضوع توجه نمایند. نظر شما در این مورد چیست؟

صد در صد، یعنی شما اگر بخواهید موسیقی با کلام فارسی ارائه بدهید، باید حتماً روی لهجه‌تان کار بکنید. درست همانطور که در موسیقی محلی، با همان لهجه‌ی محلی، زیباتر و شیواتر است، در موسیقی با کلام فارسی نیز هنگامی که کلام بدون لهجه بیان می‌شود مخاطب بیشتری دارد و از نظر اصول رایج در موسیقی اصیل ایرانی صحیح‌تر و موردپسندتر است و زیباتر به‌نظر می‌رسد.

لطفاً کمی در مورد کارتان با آقای درویشی توضیح دهید.

جناب درویشی واقعاً برای این کار زحمت کشیدند و تحقیقات مفصلی را انجام دادند، و زمان زیادی را صرف این مجموعه کردند. واقعاً باید قدر ایشان را دانست. ما افرادی مانند محمدرضا درویشی کم داریم که این‌گونه به موسیقی خدمت کنند. گروهی را تشکیل داده‌اند که این دوستان بسیار زحمت می‌کشند و قطعات پیچیده‌ای را اجرا می‌کنند. پروژه‌ی ما ضبط بیست و چهار تصنیف منسوب به عبدالقادر مراغه‌ای است که این کار را با کانون پرورش فکری قرارداد بسته‌ایم و از همکاری و نگاه مثبت کانون بسیار سپاسگزاریم.
همه‌ی ما این کار را یک کار فرهنگی دیدیم و در واقع می‌خواهیم بخشی از تاریخ موسیقی این سرزمین را که تا به‌حال شنیده نشده از دل تاریخ بیرون بکشیم و همانند یک بنای باستانی به نمایش بگذاریم.

جای شگفتی است که آقای درویشی چگونه این قطعات را از دل تاریخ بیرون کشیده‌اند؟

ایشان با آن مهارت و پشتکاری که دارند این کار را انجام دادند. بیشتر این قطعات را هم در ترکیه به‌دست آورده‌اند، و نُسَخ زیادی را مورد تطابق قرار داده‌اند.

شما در زمینه‌ی ضبط صدا، میکس و تدوین و مسترینگ دیجیتال هم تخصص دارید. در این مورد کمی توضیح دهید.

خواهش می‌کنم... تخصص که نه البته، فقط یک مقداری آگاهی دارم. دوره‌ای بود که می‌خواستم کارهای قدیمی پدر را روی سی‌دی بیاورم. یک پروژه‌ی سه ساله بود که من هفته‌ای چهار روز از صبح تا آخر شب در استودیو بودم و این آثار را با وسواس پالایش می‌کردم. برای همین یک مقداری با کار تدوین و پالایش آشنا شدم.

یعنی به‌صورت خودساخته؟

خیر، با یکی از دوستانم آقای ریموند موسسیان در استودیو بل. البته ایشان همیشه من را تهدید می‌کرد که اگر جایی بگویی شاگرد من بودی، من هم یک آلبوم می‌خوانم می‌گویم شاگرد تو بودم! فکر می‌کنم بعد از چاپ این مصاحبه باید منتظر آلبوم جدیدی با صدای ریموند موسسیان باشیم و البته با پالایش و تدوین من.

اما در انتهای مصاحبه وارد بحث مرتبط با وبلاگ کوچک خودمان می‌شویم.

بله، بله. در واقع وبلاگی که کاملاً به‌صورت خودجوش از سوی شما علاقه‌مندان عزیز شکل گرفت و من را کاملاً غافلگیر کرد.

[عکس اختصاصی وبلاگ همایون شجریان] [exclusive]بعضی از طرفداران موسیقی اصیل به شخص شما علاقه‌ی زیادی دارند ؛ آیا در صدد نیستید که ولو به‌صورت محدود و در حد امکان و وقت با این عزیزان تماس‌ها و ارتباط‌هایی را داشته باشید؟

من که خیلی دوست دارم، برای اینکه اولاً واقعاً مدیون آنها هستم. ثانیاً خودم اصلاً دوست دارم که ارتباط داشته باشم. ارتباط داشتن و هم‌نفس شدن با مردم و علاقه‌مندان، بزرگترین سرمایه‌ی یک رهروی هنر است. ولی متأسفانه کارهای ما، مخصوصاً در این اواخر به‌خاطر کنسرت‌ها، به‌گونه‌ای شده است که من این امکان را ندارم، ساعت‌ها در اینترنت بروم و با علاقه‌مندان ارتباط برقرار کنم. حتی ایمیل‌های کاری خودم را گاهی اوقات یک ماه می‌گذرد تا چک کنم و جوابِ مثلاً موضوع یا طرح و بروشوری را ایمیل کنم. همه‌ی این‌ها از مشغله‌ی زیاد است.
در این وضعیت در واقع محرومیت برای خود من است که فرصت هم‌صحبت‌شدن با دوستان را از دست می‌دهم. چرا که اشتیاق از سمت من بیشتر است. ای کاش این فرصت را داشتم.
بخشی از زمان من محدود می‌شود به زندگی شخصی و خانوادگی و کارهای خودم، و بخشی دیگر به کنسرت‌ها و کارهای شرکت دل‌آواز و یا تهیه‌ی آلبوم جدید و... . با توجه به تعداد زیاد علاقه‌مندان ـ که واقعاً به من لطف دارند ـ اگر من بخواهم جواب‌گوی همه باشم، بر خلاف خواسته‌ی خودم امکان‌پذیر نیست. برای همین ترجیح می‌دهم که وارد هیچ ارتباطی نشوم، یا در سایت با چند نفر وارد صحبت نشوم که بعداً جواب دیگر دوستان را نتوانم بدهم و مجبور به عذرخواهی شوم. به‌همین دلیل فقط به یک تشکـــر اکتفا کردم که علاقه‌مندان بدانند که خیلی برای من عزیز و محترم هستند.

من از شما به‌خاطر وقتی که برای مصاحبه گذاشتید، تشکر می‌کنم و امیدوارم که موفق و مؤید باشید.

لطف کردید. شما و جمع دوستان برای وبلاگ‌تان خیلی زحمت می‌کشید ؛ از تلاش‌های شما هم ممنونم.

[متن ارسالی جناب آقای همایون شجریان برای وبلاگ]

مصاحبه و عکس‌ها: ع. م

با تشکر از آقای غزنوی که در برخی از مراحل مصاحبه ما را یاری نمودند.



این مطلب را به «بالاترین» بفرستید | این مطلب را به «دنباله» بفرستید | این مطلب را به «Del.icio.us» بفرستید | این مطلب را به «Digg» بفرستید | دسته: گفت‌وگو | لینک ثابت |
:: نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 22:22  توسط ع. کتولی

مقام موسیقی‌دانان در مقام موسیقایی | ک. حسینی کتولی | طرح: سهند سلطاندوست

علی‌رغم حصارِ تنگ و انحصارطلبانه‌ای که برخی از مجلات و مطبوعات موسیقی به‌دور خویش کشیده‌اند ؛ باز جای خرسندی است که قلم به‌دستان متعهد و دردآشنایی هستند که مشغول فعالیت، تحقیق و نویسندگی آن‌هم در وبلاگ‌ها و سایت‌های موسیقی می‌باشند ؛ همانند دوستان‌مان در وبلاگ‌هایی نظیر: وبلاگ تحریر، دل‌آواز، دود عود، نیواک، نغمه، کرشمه، همنوا با سوز نی و دیگر دوستان بزرگوار...
برای همه‌ی این عزیزان (و همچنین مدیر محترم این وبلاگ، سهند سلطاندوست) آرزوی توفیق روزافزون داریم.

در این مقاله قصد دارم نکاتی گذرا و اجمالی را در مورد ماهنامه‌ی «مقام موسیقایی» مطرح نمایم ؛ چه که: در خانه اگر کس است / یک حرف بس است
در مجله‌ی مقام موسیقایی (جدا از مقاله‌ها، مصاحبه‌ها و تحلیل‌های مفید و خوبی که ارائه می‌گردد) متأسفانه شاهد برخی اهانت‌ها و مطالب ناروایی خطاب به اساتید وارسته و هنرمندان نجیب این سرزمین هستیم، که این موارد از فقدان تقوای نوشتاری و شاید هم اغراض پشت‌پرده‌ی برخی از قلم به‌دستان نشئت می‌گیرد. من برخی از این مطالب را (که حتی تکرار آنها هم کراهت‌بار است) عیناً نقل می‌نمایم و خواهید دید که گویی اساساً حفظ حرمت و مقام هنرمند، یا حداقل مقام انسان، برای برخی از افراد معنا و مفهومی ندارد!

در مقاله‌ی « با خشم به گذشته منگر! » می‌خوانیم: « برخی از استادان بزرگ تا شاگردان کوچک و پرمدعایشان، با سرسختی تمام، گذشته‌شان را می‌پوشانند و انکار می‌کنند تا بتوانند از این رهگذر در چشم مردم برای خود اشرافیتی(!) جدیدالتأسیس و یا وجهه‌ای عرفانی(!) کسب کنند... » (مقام موسیقایی - شماره‌ی ۳۴)

در مصاحبه‌ای با یکی از افراد (در همان شماره) این سخنان را می‌بینیم:
« کنجکاو شده بودم که بدانم با چه ملاک و معیاری می‌توان «مطربان عشق» را از «مطربان زر !» تمییز داد... دریافتم در سطح عالی موسیقی کلامی ایران عده‌ی «قاریان راستگو» به تعداد بسیار بسیار اندکی می‌رسد (!)... » « چه در زمینه‌ی موسیقی و چه هنرهای دیگر... بسیاری از ایشان برای رسیدن به آن ثروت و شهرت و محبوبیت، حتی هنر را فدای خود کرده‌اند (!) »

در مقاله‌ای دیگر آمده است:
« هنرمند و روشنفکر ما... از مخاطب فقط یک انتظار دارد: تحسین و کف زدن (!). به‌قول یکی از ظریفان، تمام آن مجاهدت‌ها و ریاضت‌ها همه برای آن کف آخر مجلس است (!) » « طبقه‌ی روشنفکر جماعت مملکت ما، شخصیت خودشان را معمولاً پشت هنر و فضل و دانش‌شان پناه می‌دهند. » « موسیقی‌دان‌های ما یک مشکل فرهنگی تاریخی بزرگ دارند که در روحشان ریشه دوانده است و آن غرور و تعصب و احساس سیادت و سروری است (!). » (شماره‌ی ۴۱ - صص. ۳۱ و ۳۲)
و مطالب دیگری از این دست...

آیا این است شأن و مقام موسیقی‌دانان ما در نگاه مجله‌ی مقام موسیقایی ؟!
روند این انتقادها (یا به‌عبارتی اهانت‌ها) به‌گونه‌ای است که این سؤال جدی برای مخاطب به‌وجود می‌آید که چرا این افراد، مثلاً طی یک مقاله‌ی انتقادی از یک اثر موسیقایی یا نقدی در مورد یکی از موسیقی‌دانان، بی‌محابا تمامی اهل موسیقی و اساتید و هنرمندان را آماج توهین قرار می‌دهند. گویی اینان هر سوژه‌ای را دستاویزی قرار می‌دهند برای اینکه صنف موسیقی‌دانان را مورد هجمه‌ی خویش قرار دهند. چرا؟ پاسخ به این سؤال را باید در ناآگاهی، و شاید هم برخی طراحی‌های پشت‌پرده ارزیابی نمود. این قبیل نقدهای احساسی و غیر علمی، و گاهی هم مغرضانه، در تاریخ نشریات و کتب هنری بی‌سابقه نبوده است. مثلاً می‌توان به قضیه‌ی آن کاریکاتور و مقاله‌ی انتقادی که بر علیه مرحوم وزیری در روزنامه‌ی «ناهیدِ» آن سال‌ها چاپ گردیده بود اشاره نمود، که تصویری از وزیری را در حالی که با تبر مشغول خرد کردن سازهای «موسیقی ایرانی» بود نشان می‌داد!
و یا « نگاه کنید به مطبوعات زمان شاه، مثلاً روزنامه‌ی فردوسی، نگین، خوش و ده‌ها مجله و روزنامه‌ی ویژه‌ی اهل هنر که بدون رعایت اخلاق حرفه‌ای همدیگر را با قلم‌هایشان ریزریز کرده‌اند. این سنت متأسفانه مقداری هم از طریق درگیری‌های رهبران احزاب و سازمان‌ها با هم قوت می‌گرفته است. » آری:

ناجوانمـردانـه با ما غمزه بازی می‌کنند                  ما که با سیمای درویشی به میدان آمدیم

گزیده‌ی متنهر چند که معمولاً همه‌ی مجلات در نخستین صفحه‌ی خود چنین می‌نویسند که: « مطالب چاپ شده در این مجله، الزاماً مطابق با دیدگاه‌های مسئولان و گردانندگان مجله نمی‌باشد » ؛ اما این سخن یک جور کلی‌گویی و توجیهی نه چندان قابل‌قبول می‌باشد که در مورد آن باید گفت: « دیوار حاشا بلند است، اما دیوار توجیه از آن‌هم بلندتر می‌باشد! » از طرفی بنده می‌توانم چند نمونه از اظهارات و نوشته‌های شخص سردبیر مجله‌ی مقام موسیقایی را در اینجا نقل قول نمایم که شاید نشان‌دهنده‌ی بخشی از مکنونات قلبی ایشان برای ما بوده و نیز این بار دیگر « مطابق با دیدگاه‌های مسئولان و گردانندگان مجله » هم باشد.

ایشان در جایی از ماهنامه‌ی مورد بحث، از « لشکر مدعیان (!) حراست از بنای رفیع موسیقی ایران »، و یا از « تمام دغدغه‌ها و اندیشه‌های محدودکننده‌ی (؟!) نسل و نسل‌های پیشین موسیقی » یاد می‌کنند (شماره‌ی ۱۱ - ص. ۲) و یا دفعتاً و بی‌چون و چرا معتقدند که: بخش اعظم (؟!) ساخته‌های موسیقایی ما (از مجاز تا غیرمجاز) در سطحی نازل، غیر قابل اعتنا و گاه خجالت‌آور بوده و فاقد روحیه‌ی متعالی و متفکر و سرافراز می‌باشد!(شماره‌ی ۳۳ - ص. ۳) جناب سردبیر در  همان‌جا پس از بیان یک شبه‌مقدمه در مورد عنوان «موسیقی فاخر»، و آوردن بُریده‌ای از جملات برخی اساتید بزرگ، چنین نتیجه می‌گیرند که علت فقدان یا کمبود در تولید «موسیقی فاخر» تماماً به‌خاطر کم‌کاری خود اهل موسیقی بوده و «هر اشکالی هست از موسیقی‌دانان است»! (همان مأخذ)

سردبیر ماهنامه‌ی مقام موسیقایی بر این عقیده است که: « دیگر دوره‌ی ردیف‌خوانی‌های مکرر گذشته و مردم... حوصله نمی‌کنند که ۴۵ دقیقه بنشینند و مثلاً به دستگاه دل‌انگیز سه‌گاه گوش بسپارند(!) ... به‌ویژه در زمانی‌که قحط‌الرجال نوازنده و آهنگساز حرفه‌ای است (؟!) ... روزگاری شده است که خواننده و نوازنده‌ی سنتی از شنونده طلبکار است و غرق در تفکرات و اصول خودساخته‌ی خویش... (!) » ؛ بنابراین آقای سردبیر نتیجه می‌گیرد که: نظر اکثر اهل موسیقی برای خودشان محترم بوده! چرا که الآن سطح فروش نوارهای موسیقی ایرانی (از ردیف‌نوازی تا تصنیف‌خوانی) پایین آمده است و این صدای ... و ... خواننده است که از لحاظ اقتصادی جواب می‌دهد (!؟)  (شماره‌ی ۱۵ - ص. ۴۴)

گزیده‌ی متنجالب است که ایشان از یک طرف (و در مطالب نقل قول شده در بالا) پرونده‌ی موسیقی ملی و ردیفی را می‌بندند و از طرف دیگر و در همان شماره‌ی مجله، از «مرکز موسیقی» گلایه می‌کنند که چرا در اوایل انقلاب دستور به حذف چهارمضرابِ سه‌گاه درویش‌خان از نوار گروه شیدا ـ آن‌هم به‌دلیل «ضربی و محرک بودنِ» آن! ـ صادر نموده ؛ اما امروز همین مرکز موسیقی برای صدای ... و ... (از خوانندگان پاپ) مجوز صادر می‌کند! (همان - ص. ۴)

آقای سردبیر را با اهل موسیقی ماجراهاست! ایشان در جایی پس از توضیحاتی پیرامون عرفان و معنویت در موسیقی ایرانی، می‌نویسند: « عرفان ... نیازی به ظاهرسازی و عوام‌فریبی و تغییر شمایل ندارد... امروز برخی از موسیقی‌دان‌های ما... به اصطلاح آن‌قدر عرفانی می‌شوند که می‌زنند به درویش‌بازی و یا آن‌قدر دور که منکر حقیقت می‌شوند! » (شماره‌ی ۴۱ - ص. ۳) ایشان درست پس از بیان این مطالب، به نیمه‌ی اول سال ۸۶ و اجرای کنسرت توسط لطفی، شجریان، ذوالفنون و... اشاره می‌نمایند! که اگر بخواهیم خوش‌بینانه قضاوت کنیم نباید این کنار هم گذاشتن مطالب و برآیند نهایی آن‌را حاصل ترفندی روزنامه‌نگارانه و یک نتیجه‌گیری کنایت‌آمیز و هجوگونه تلقی نماییم.

مدعی گو لغُز و نکته به حافظ مفروش            کلــک ما نیز زبـانــی و بیـانــی دارد

به هر تقدیر، این‌ها بخشی از روحیه‌ی کلی حاکم بر مجله‌ی مقام موسیقایی بود که من صرفاً به آن اشارتی نمودم و قصد نداشتم که به‌صورت جزء‌به‌جزء و دقیق به آن‌ها بپردازم ؛ چرا که این خود موضوع مقاله‌ی علی‌حده‌ای است که واقعاً ارزش نوشتن را هم ندارد.
در پایان باید یادآور شوم که عناصر و نویسندگان خدوم و متعهدی هم در ماهنامه‌ی مقام موسیقایی مشغول به فعالیت یا همکاری غیرمستقیم می‌باشند که مطالب مطرح‌شده در این مقاله، هیچ تعارضی با نیت‌های پاک این عزیزان نداشته و چیزی از ارزش‌های کار این قبیل افراد دلسوز و دردآشنا کم نخواهد کرد. به‌طوری که ما شاهد درج مطالبی مفید، پژوهشی و علمی نیز در این ماهنامه بوده و هستیم ؛ و از جمله کارهای ارزشمند این ماهنامه را می‌توان پرداختن مفصل به موسیقی مقامی و فرهنگ بومی، موسیقی نقالان و خنیاگران، ارائه‌ی گزارش‌های دقیق و دلگرم‌کننده از جشنواره‌ها و فعالیت‌های مربوط به موسیقی ملی و نواحی دانست.
از سویی این حقیر، تمامی انتقادهای نقل قول شده در این مقاله و همچنین دیگر موارد ذکرنشده را نمی‌توانم و نباید، ناشی از غرض‌ورزی ارزیابی نمایم ؛ بلکه بخشی از این انتقادها ممکن است تنها برخاسته از حس آرمانخواهی جوانانه باشد و نه چیز دیگر.
     والله اعلمُ بحقایق الاُمور...

 


این مطلب را به «بالاترین» بفرستید | این مطلب را به «دنباله» بفرستید | این مطلب را به «Del.icio.us» بفرستید | این مطلب را به «Digg» بفرستید | دسته: مــقالــه | لینک ثابت |
:: نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 2:0  توسط ع. کتولی

تحول در موسیقی ملی/ ک. حسینی کتولی/ وبلاگ اختصاصی همایون شجریان

به تصدیق اهل فن امکان تغییر و بازنگری در ردیف دستگاهی وجود دارد؛ به‌طوری‌که می‌توان گوشه‌های جدید به آن اضافه نمود و یا گوشه‌های موجود را با حالت و بیانی دیگر اجرا نمود. بالاتر از آن امکان خلق ردیفی جدید نیز وجود دارد؛ یعنی، ردیف فعلی به قوت خویش باقی بماند و ردیفی دیگر، که حتی شاید دیگر در نام «ردیف» هم نگنجد، به‌وجود بیاید. همه‌ی این‌ها امکان‌پذیر است و نمی‌توان پرونده‌ی مغز بشری را مختومه اعلام نمود؛ منتها چنین جنبشی نه پهلوان، بل پهلوانانی را می‌طلبد که آن‌هم نه دور از هم بلکه گرد یکدیگر و در یک اجماع بلند پژوهشی، پایه‌های چنین تحولی را پی بریزند.
امروز روزی است که دیگر می‌بایست معدود شاگردان بازمانده‌ی آخرین بازماندگان سنت‌ها و اصالت‌ها گرد هم آیند و همان کنند که به صلاح این هنر و اقتضای تاریخ آن است.

پس از بیان شبه‌مقدمه‌ی فوق، اذعان می‌دارم که از پس عنوان پرطمطراق مقاله (تحول در موسیقی ملی) بر نخواهم آمد، لیکن «به‌قدر وُسع بکوشم.»
بر آنیم که بی‌شک ردیف برادران فراهانی چه از لحاظ کمّی و چه کیفی حرف آخر را نزده است و خود آن بزرگواران بی‌ادعا نیز هرگز مدعی چنین قال و مقالی نبوده‌اند؛ بلکه مکتب آنان پرورش‌دهنده‌ی شاگردانی فعال و جریان‌ساز (نه مریدانی منفعل) همچون علینقی وزیری، غلامحسین درویش، یا آن گل شاداب بوستان هنر «ابوالحسن صبا» بوده است که بعدها خود، صاحب ردیفی جدید و پویا گردیده بود. پس اگر نخواهیم از کم‌لطفی برخی خودی‌های ناامید که معتقدند موسیقی ملی را باید برای همیشه به موزه‌ها سپرد، متأثر گردیم و در عوض با تلنگر برخی غیرخودی‌های منصف که سازمان یونسکوی‌شان «ردیف موسیقی» ما را به‌عنوان یک میراث فرهنگی اعلام نموده و برای حفظ آن هم بودجه‌ای اختصاص داده است، مصمم‌تر به‌خود بیاییم ؛ آنگاه خواهیم توانست داشته‌های دیروز را با افزوده‌های امروز عجین نموده و چرخه‌ی خلاقیت و به‌روز نمودن هنرهای ملی را همچنان در حرکت نگاه داریم. باری «هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است»
و بعد... اعتدالیون هنر موسیقی معتقدند هر گونه تغییر یا تطور در موسیقی ردیف نیاز مبرم به دانش و اشراف کامل دارد، و در واقع گردآوری و کنار هم قرار دادن نغمه‌ها و الحان (یا به عبارتی «ردیف» نمودن آنها) می‌بایست با هم‌خوانی و توازن و توالی لطیف همراه باشد. نقل است که مرحوم صبا یکی از گوشه‌ها را شاید در ده روایت مختلف به خاطر داشت، اما وقتی همان گوشه را به‌طور اتفاقی در پرسه‌خوانی‌های یک درویش رهگذر شنید، از جا جست و با فراست و نیز تحلیل عمیقی که از متون ردیفی در چنته داشت، دریافت که این روایت تازه از نغمه‌ی مذکور باید همان باشد که در شخصیت آن گوشه می‌گنجد و خوب می‌نشیند.

از طرفی برخی صاحب‌نظران با صلاحیت، در نگاهی تازه به موسیقی دستگاهی، اخیراً این سؤال را مطرح و تا حدی در عمل هم اجرا کرده‌اند که: « آیا می‌شود ساختار ردیف‌های کنونی را کرسی‌بندی جدید نمود؟ آیا می‌شود بیات اصفهان را در جایی از آواز شور گنجانید یا خیر؟ ». و نیز معتقدند: « شاید روزی بشود در یک صورت‌بندی تعریف شده‌ای که از پی تحقیق برآمده باشد، راهی برای ایجاد ردیف‌های دیگر باز کرد؟ ».

می‌دانیم که اساس موسیقی غرب دو گام است و موسیقی ما علاوه بر این دو گام از سه گام دیگر نیز بهره‌مند می‌باشد ؛ غربی‌ها با همین دو گام تنوع و رنگ‌آمیزی فراوانی به موسیقی خویش داده‌اند و ما...  باید بیش از این تلاش نماییم. اشاره کردیم که ردیف فعلی موسیقی پایان راه نیست ؛ یا می‌توان تحولاتی در آن به‌وجود آورد و یا اینکه صرف‌نظر از دست بردن در ردیف، ساختار جدیدی از موسیقی را جست‌وجو و پایه‌گذاری نمود.
برخی موسیقیدانان به‌درستی تابع این طرز فکرند که موسیقی ملی ما دارای وسعتی نهفته در کمون خویش است و هنوز قابلیت‌های بسیاری را برای مکاشفه‌های گوناگون در اندرون خویش دارد، به‌طوری‌که هر گوشه از دستگاه‌های مختلف موسیقی می‌تواند همچون آوردگاهی برای جلوه‌گری موسیقیدانان صاحب‌ذوق باشد. اینان می‌گویند در حالی که ما هنوز از همه‌ی ظرفیت‌های ردیف فعلی حظ کافی و وافی را نبرده‌ایم، پس نامربوط است اگر بخواهیم به مباحثی نظیر «تحول در ردیف»، «ردیف‌های جدید و امروزی» و... دامن بزنیم. دغدغه و خاستگاه این طرز تفکر، بجا و ارزشمند است اما ؛ این دیدگاه نباید سدّ راه و به عبارتی شامل حال کسانی باشد که امروز از مرز اجتهاد هنری عبور کرده و سیاق هنرشان به‌گونه‌ای گردیده است که خود دیگر صاحب یک سنت جدید و مکتب پویا گشته‌اند.

اگر هنوز از همه‌ی ظرفیت‌های موسیقی رسمی استفاده‌ی کامل نشده است، باید بدانیم که همه‌ی ظرفیت کل موسیقی ایران هم در همین مقدار خلاصه نمی‌شود. پس تکلیف موسیقی فراز پایه‌ی بومی و محلی، موسیقی تعزیه، موسیقی صنفی و شغلی (مانند موسیقی قالیبافی و...)، موسیقی ورزش باستانی و... چه می‌شود؟ معمولاً مسیر موسیقی در یک سده‌ی اخیر از حالت تعادل به‌دور بوده است ؛ یا در به کرسی نشاندن موسقی پاپ، نوین و غربی کشمکش کرده‌اند و یا به سنت‌های قدیم بسنده نموده‌اند و به‌دنبال آن هم تمام حمایت‌ها و بودجه‌ها به هر سمت و سویی کشیده شد الّا به سمت موسیقی مناطق و بارور نمودن موسیقی ملی توسط انواع موسیقی‌هایی که در دل فرهنگ کهن ما ریشه دارد. بنابراین آنان‌که از صلاحیت هنری و توان علمی در موسیقی برخوردارند نمی‌توانند چشم خویش را بر این حقیقت ببندند که موسیقی ما با همه‌ی ابعادش (اعم از مقامی، تعزیه، آئینی و...) دارای پهنه‌ای وسیع و در عین حال بکر و دست‌نخورده می‌باشد که حیف است بیش از این گمنام و بلااستفاده باقی مانده و به‌صورت رسمی و ملی در دسترس عموم قرار نگیرد. در همین موسیقی بومی ما که وسعتی به درازای وسعت تمام روستاها و مناطق ایران دارد، نغمه‌ها و الحان فراوانی وجود دارد که علی‌رغم دلپذیر بودنشان هنوز به موسقی ملی راه پیدا نکرده‌اند. فقط به‌عنوان نمونه، گوشه‌ی «شوشتری» را در برخی مناطق ایران در چند نوع مختلف و حالتی لطیف و موزون می‌خوانند و می‌نوازند، منتها فقط یک الی دو روایت از آن به ردیف موسیقی راه یافته است ؛ آن‌هم نه به‌خاطر کارآمد نبودن این الحان و امثال آن، بلکه به‌دلیل «نخواستن» و در مواردی هم «غفلت» از این گنجینه‌های نهفته در سینه‌ی مردمان و روستاییان این سرزمین.

همین وضعیت را در مورد موسیقی پرطنین و ریشه‌دار ورزش باستانی هم شاهد هستیم. موسیقی زورخانه از دیرباز تا به امروز از کیفیتی انرژی‌بخش و حماسی و یا حتی تفکربرانگیز برخوردار بوده است. چندی پیش اجرای یکی از مرشدهای زورخانه را می‌شنیدم که شعری را با حالتی مطبوع و خوش‌وزن در مایه‌های راست‌پنجگاه (شبیه به ضربی «نغمه پروانه») می‌خواند، که این ملودی و امثال آن خود می‌تواند سرچشمه‌ی مکاشفه‌های بسیاری برای موسیقی ملی گردد.
البته برخی محققین معتقدند در موسیقی زورخانه و دیگر انواع مختلف موسیقی، الحانی وجود دارد که اصلاً در چهارچوب ردیف دستگاهی نگنجیده و شخصیتی کاملاً مجزا و مستقل دارند. این است که می‌گوییم هنوز تمامی ظرفیت‌های موسیقی ایران‌زمین را نشناخته‌ایم، چه رسد به اینکه آنها را در حیطه و ذائقه‌ی موسیقی رسمی و ملی به‌کار گرفته باشیم.

برخی باور کرده‌اند که تمام موسیقی ما همین موسیقی سنتی (ردیفی) است، حال آنکه موسیقی سنتی فقط بخشی از سنت‌های موسیقی ایران است نه تمام آن. سنت‌های موسیقایی دیگری هم وجود دارد که ریشه‌ای بس کهن دارند. مانند:
موسیقی مذهبی زرتشتی (در قالب اوستاخوانی و گاتاخوانی)، نغمات مخصوص تنبور در منطقه‌ی کردستان و کرمانشاهان (به‌ویژه نغمات