تبليغاتX
همایون شجریان
Portal

شهنـــاز. نقطه سر خط/ علی میرزایی

عکس: محمد خیرخواه

پیش‏نوشت: این نوشته درد دل یکی از دوست‌داران استاد است. دوست‌داری که روز و شبش را با نغمه‏ی شجریان گذرانده. خواهشاً بدون تعصب این نوشته را بخوانید. قصد بی‌احترامی به هیچ کسی نبوده. آنچه به عنوان نقد اینجا خواهید خواند تماماً از سر علاقه‏مندی‌ست و امید روزهای بهتر.

بیش از سه سال از تشکیل گروه «شهناز» گذشت. گروهی از نوازندگان جوان که به همت آقای درخشانی و با حمایت جناب استاد شجریان تشکیل شد. اجرای اول در تابستان ۸۷ در تالار کشور بود؛ با تمام ماجراها. بعد از آن هم چند شبی در جشن خانه‌ی موسیقی و البته تور اروپا، استرالیا، آمریکای شمالی و اضافه کنید قونیه و سلیمانیه و لبنان و امارات و... را.

از همان ابتدا انتقادهایی درباره‌ی کیفیت کار گروه به گوش می‏رسید؛ از سوی اهالی موسیقی و البته گاهی از برخی شنوندگان دائمی شجریان. شنوندگانی تشنه‌جان، در هوس عارف‏گونه‏ای شاید و با یادگاری از دوران خوش شجریان، علیزاده و کلهر. از ایام شجریانِ جوان در گروه بزرگ پایور، در کنار بزرگان موسیقی ما. یا چشمه‏ی نوش ما ؛ یادِ خوش ِ زخمه‏ی پر طنین لطفی و از همه خوش‏تر شاهکارهای دوره‌ی همکاری با سرو آزاد موسیقی ما، پرویز مشکاتیان.

سازهای ابداعی استاد هم از سویی دست‌مایه‌ی خوبی بود برای نقد. اینکه این کار شجریان، تجاری و تبلیغاتی است. آنهایی هم که در نیت خیر استاد ذره‏ای شک نداشتند، از کیفیت آنها راضی نبودند و نیستند؛ حتی بسیاری از دوست‌داران استاد نیز. یک چیز را به جرئت می‏توان گفت. این کار استاد هلهله و ولوله‏ای انداخته میان گروه‏ها. این طرف و آن طرف، از گروه‏های آشنا گرفته تا تازه‏کارها و جوان‏ترها. این را اگر کسی انکار کند الحق بی‌انصاف است. اگر کسی از اهالی موسیقی باشد و یک نگاهی بیندازد به دور و برش، می‏بیند تأثیر حرکت ارزشمند استاد را. از بم‌کمان گرفته تا دل‏انگیز و غیره اما... کیفیت سازهای استاد هر چند چنگی نمی‏زند به دل، همان تأثیر را هم گذاشته باشد کار خودش را کرده. اینکه صدادهی ارکسترهای ایرانی ناقص است، لاغر است، یا هر چه؛ باید فکری می‏شد و باز استاد پیشرو بود. از تأثیر خود استفاده کرد. جرقه‏اش را استاد زد. جرقه‏ی شکستن طرز فکر متعصبانه که می‏گفت: «نه! همین سازها که داریم کافی‌ست. کامل است.» پس در مورد سازها هر چقدر هم که از مشکل فنی آنها بگوییم باز استاد برنده است. دلش سوخته. خواسته کاری بکند و دیدیم که کرد. چند سال دیگر به‌قطع شکل سازها در گروه‏های ایرانی و صدادهی گروه‏ها خیلی تفاوت خواهد داشت. همین الآن هم این تغییرات شروع شده. این را باید به نام استاد نوشت.

جداً که وضع جواب آوازها در کنسرت‏های تهران که ما شنیدیم، بد بود. در خارج از ایران هم که احتمالاً معلوم نبوده نوازنده‏ها چه جواب می‏دهند. چون استاد که می‏خواند و نوبت نوازنده می‏شد که جواب دهد، جمعیتِ جوگیر، کف می‏زدند با چاشنی سوت بلبلی!

در انتخاب نوازنده‏ها هم بحث زیاد بود و هنوز هم هست. این طرف و آن طرف بین اهالی موسیقی، جوان‏ترها. می‏توان شنید: اینکه این‌ها نوازندگان جوان درجه یک ما نیستند. مثال هم می‎‏شود آورد؛ مثلاً سنتور. دعواهایی بود انگار. شاگردان پایور و مشکاتیان گویا گوشه چشمی به شهناز داشتند. به‌حق می‏توان گفت از صفایی بهتر هم هست در میان نوازندگان سنتور. نمونه‏اش سیامک آقایی. اما شاید او حاضر نباشد هر کاری را در هر سطحی انجام دهد. ارزش کار خود را دانسته. شاید اصلاً تا حالا هوس تندرنوازی هم نکرده باشد. در خصوص سازهای دیگر هم همین وضع هست. برای عود، تار، دف، تنبک، نی، کمانچه، سنتور دوم و ...

البته انتخاب با شجریان و درخشانی بوده. معیارهای دیگری هم بوده در انتخاب؛ اخلاق شاید. به هر حال حداقل می‏توان گفت اگر معیار صرفاً تکنیک و توانایی فنی باشد، شهنازیان بهترین‏ها نیستند. البته همه‌ی بهترین‏ها هم حضورشان در شهناز ممکن نبوده و قرار هم نبوده که باشد. بی‌انصاف نباشیم. اما دفاع متعصبانه از این نوازندگان کمی بی‌انصافی‌ست. جداً که وضع جواب آوازها در کنسرت‏های تهران که ما شنیدیم، بد بود. در خارج از ایران هم که احتمالاً معلوم نبوده نوازنده‏ها چه جواب می‏دهند. چون استاد که می‏خواند و نوبت نوازنده می‏شد که جواب دهد، جمعیتِ جوگیر، کف می‏زدند با چاشنی سوت بلبلی!

صدادهی گروه در کنسرت تهران راضی‌کننده نبود. حتماً به مرور بهتر شده. یکی از دوستان که هم در کنسرت اول شهناز در تهران حضور داشت و هم در آخرین‌شان یعنی در دوبی، می‏گفت وضع بهتر بوده و هماهنگی بیشتر. طبیعی‌ست بعد از دو سال و نیم اجرای دو یا سه پارت!

یکی از ایرادها هم همین است. فکر می‏کنم شهنازیان دیگر خسته شده باشند از «رندان سلامت می‏کنند، جان را غلامت می‏کنند»! مقایسه کنیم با کنسرت‏های شجریان با علیزاده و کلهر. دائم کارهای جدید. هیچ دو کنسرتی عیناً مشابه نبود. کار پویا بود. همین عاملی بود که شنونده را گوش به زنگ کار این گروه می‌کرد. مخاطب مشتاق بود که این بار، این سه، چه می‏خواهند ارائه دهند. شنونده حساس بود نسبت به کار. جامعه‌ی موسیقی کلاً حساس بود. در شهناز هم به‌واسطه‌ی نام «شجریان» در ابتدا این‌گونه بود؛ اما به مرور وقتی تکرار مسلط شد، مخاطب پر و پا قرص شجریان هم خسته شد و حساسیتش را از دست داد. وقتی مخاطب حساس است، ایجاد انگیزه می‏شود در گروه برای بهتر بودن. می‏داند مخاطب پیگیر است. اما وقتی کار گروه مخاطب را به خواب ببرد، آرام آرام گروه هم باید بخوابد. این حساب دو دو تا چهارتاست. تأثیر منفی و مضاعف «تکرار» است.

از سوی سرپرست گروه هم دائم تلاش شده شایعه‏ها مبنی بر اختلاف اعضا با استاد کم‌رنگ شود. واقعی هم به نظر نمی‏رسد این شایعه‏ها. اما طبیعی است که بین اعضا اختلافاتی باشد. سطح نوازنده‏ها یکی نیست. بعضی‏ها که جواب آواز می‏دهند، انگار رمق بقیه گرفته می‏شود. این یکی شاید شایعه نباشد.

معروف است که استاد کلاً عادت به ماندن با یک گروه ندارد. خیلی بماند با یک گروه، چهار یا پنج سال است؛ بیشتر نیست. عده‏ای این را قوت شجریان و از هوشیاری و وقت‏شناسی او می‌دانند. می‏گویند می‏داند چه زمان کار به تکرار رسیده. کِی کار دیگر بازدهی ندارد. چه وقت باید تغییر سبک داد حتی. تغییر ایجاد کرد. استثناء هم داشته البته. مثلاً همچنان جای کار با مشکاتیان بود و چه بسا شاهکارهایی دیگر در راه بودند؛ اما اختلافات مانع ادامه یافتن شور مستانه‌ی این دو یار دیرین شد. برخی کلاً قائل به اختلافات هستند به‌عنوان دلیل اصلی نماندن شجریان با یک گروه. بحث اختلافات مالی را پیش می‏کشند گاهی. هر چه که باشد تا پیش از این، استاد همیشه سر بزنگاه تغییر مناسب و مورد نیاز را ایجاد کرده. همیشه مخاطب را به کار خودش حساس نگاه داشته. وظیفه‌ی هنرمند بودن و هنرمند ماندن را به نحو احسن در چهل سال زندگی هنری‏اش انجام داده.

برای شهناز می‏توان یک استثنا قائل شد که باعث تداوم کار این گروه شود. اینکه این گروه با عشق و علاقه‌ی خاص خودِ استاد تشکیل شده. شجریان همواره از علاقه‌ی‏ پدرانه‏اش به شهنازیان گفته. یک عامل هم هست که شاید عامل اول را خنثی کند و حدس ما را در خصوص ادامه‌ی کار شهناز دشوار: اینکه شجریان و شهناز نتوانستند مخاطب را راضی کنند. تکرار بر کار مسلط شده؛ به‌ویژه در تنظیم‏ها و نوع موسیقی. در شهناز انگار جایی برای موسیقی نوین اصیل ایرانی نیست. موسیقی‏ای که خود شجریان از سردمداران آن است. «قاصدک»، «زمستان است»، «فریاد»، «شب، سکوت، کویر». آیا شهناز ظرفیت این انواع موسیقی را دارد؟ آنچه تا به‌حال ارائه شده انگار صرفاً رفع تکلیف بوده. اینکه به نوازندگان جوان فرصت داده شد ـ کاملاً به حق ـ کار بسیار ارزشمندی بود از سوی استاد و جناب درخشانی؛ اما تا به کی؟

وقتی مخاطب حساس است، ایجاد انگیزه می‏شود در گروه برای بهتر بودن. می‏داند مخاطب پیگیر است. اما وقتی کار گروه مخاطب را به خواب ببرد، آرام آرام گروه هم باید بخوابد. این حساب دو دو تا چهارتاست. تأثیر منفی و مضاعف «تکرار» است.

«شهناز دست و بال شجریان را بسته؟» این سؤال من و بسیاری از عاشقان استاد است. این سه سال دوست‌داران استاد آنچه انتظار داشته‏اند را نشنیده‏اند. بزرگواری استاد در هم‌نشینی با جوانان کم‌نام و نشان برای همه‌ی ما زیباست و در امتداد همه‌ی خدمات ایشان به موسیقی ما قرار دارد حتماً. اما شاید زین پس انتظارات دوست‌داران استاد چیز دیگری باشد...

سؤال اینجاست: آیا وقت پایان شهناز است؟ یا از وقتش گذشته یا شاید هم هنوز زود است برای پایان؟ بحث دیگری هم هست در این میان که تأثیرش بر ادامه‌ی کار شهناز بسیار زیاد خواهد بود. امکان یا عدم امکان ادامه‌ی فعالیت استاد در کشور خود! بحث غریبی است. بغض، گلوی آدم را چنگ می‏زند انگار. نغمه‌ی خسروی آواز ایران دیگر آیا در آسمان وطن نمی‏پیچد؟ در خصوص کنسرت که فعلاً ناامیدی نصیب ماست. این خود شاید دلیلی باشد برای اینکه قبل از تصمیم استاد برای پایان شهناز، شهنازیان با استاد خداحافظی کنند. آنها که می‏توانند فعالیت کنند، شاید نخواهند از اینجا به بعد در جزای «صدای مردم بودن» با استاد شریک شوند. زمزمه‏هایی به گوش می‏رسد. شاید از این پس سر اعضای گروه شهناز خلوت‏تر شود. شاید تصمیم بگیرند دیگر در شهناز نمانند یا به گروه‏های خود برسند. گروه‏هایی که فعالیت آنها سه سالی است به واسطه‌ی سفرها و زندگی سرپرستان‌شان با شجریان بزرگ، موقتاً متوقف شده است.

امروز خبر دیگری هم دهان به دهان می‏چرخد. اینکه آخرین آلبوم استاد که همان آلبوم دوم گروه شهناز است چند ماهی‌ست در ارشاد مانده. انگار نمی‏خواهند به «صدای ما» مجوز بدهند. کاش خبر راست نباشد. خاطره‌ی ناخوش بی‌مجوز ماندن «قاصدک» هنوز هم دردآور است. آنجا که شجریان با نوای مستانه‌ی ساز مشکاتیان خواند: «... قاصدک در دل من همه کورند و کرند/ دست بردار از این در وطن خویش غریب/ ... / ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند...»

پی‏نوشت:

۱. برخی از سر تعصب گفتند: «این نوشته‏ات بی‏انصافی است و ...» امیدوارم روزی فرا برسد که واژه‏ی تعصب را در مورد کسی به کار نبرم. تعصب مانع پیشرفت ماست.

۲. بعد از نگاشت این مقاله خبری شنیدم در خصوص تور اروپای گروه شهناز در پاییز سال ۹۰. خبری که راستش خوشحالم نکرد!

دسته: مقاله | نویسنده: علی میرزایی | کد مطلب: 340-9 | لینک ثابت | |