
امسال را تمامی انتظار کشیدهای! انتظار، انتظار... انگار جنگ زمانه و موسیقی کهن ایران تمامی ندارد. خستهای، زده شدهای، دلزده شدهای. همهی موسیقی موردعلاقهات انگار بوی مرگ گرفته است. مشکاتیان چنان از دست میرود که بعد از شش ماه وقتی خبری از سنگ مزارش میشنوی، حیران میمانی. رفتن پایور را چنان بیسر و صدا در خوابگاه ابدیاش میبینی که زندگی را نفرین میکنی و میان این همه مرگ، انتشار «رندان مست» استاد شجریان حالت را کمی بهتر میکند. آخر با رندان مست هم دلت میگیرد. استاد فاصله دارد با شجریانی که میشناختیاش و گروه «شهناز» هم آنی نیست که برایت نویدبخش آینده باشد. خستهای، دلزدهای هنوز.
اما خبری، قهقههی شادمانی در وجودت مینشاند. کنسرت همایون شجریان و گروه «همنوازان حصار». چنان خاطرهی خوش «نقش خیال» در ذهنت مینشیند که لبریز میشوی از شوق. شیرینی آن سرمستت کرده که خبر لغو کنسرت تبریز را ـ به بهانههای واهی ـ میشنوی، تبعیضها را میفهمی، شیطنتها را درک میکنی و در آخر عکس گروههای پاپ و خوانندگان و شرکتکنندگان کنسرتهایشان را میبینی و دیگر به جان میآیی! تا خبر میرسد کنسرت در شهر قزوین برگزار خواهد شد. قزوین بر خلاف تبریز هم «دارالمؤمنین» میشود و هم «حامیالمؤمنین». مسئولین شهر چنان با رغبت، آمادگی خود را برای پذیرش کنسرت همایون و همنوازان حصارش اعلام کردهاند که به آفرینت میکشانند. میگذرد و میگذرد. بلیت میگیری. هم فروش اینترنتی هست و هم حضوری. پرواز میکنی انگار.
بالاخره بیستم اسفندماه میآید. راه تهران - قزوین را با شکوفههای رنگارنگ و کوه و تپههای بوی بهار شنیدهاش، پشت سر میگذاری. شاید کمی خندهدار باشد؛ اما اضطراب داری. اضطراب امتحانی که نمیدانی نتیجهاش چه میشود. زود رسیدهای و تأخیر اصلاً چیز عجیب و غریبی نیست؛ خصوصاً برای کنسرت شجریانها! خصوصاً وقتی کنسرت همایون باشد، با آن خاطرهی نادلخواه شهریور ۸۷. نیمساعتی در سوز و سرمای قزوین جلوی ورزشگاه «بابایی» میایستی. چقدر بدت میآید از اینکه یک سالن برای کنسرت در یک مرکز استان وجود ندارد؛ اما همه خندانند، همه آرامند و چقدر جوان اینجاست. صف طویل تکانی میخورد و یکی از برگزارکنندگان برنامه، مؤدبانه از تأخیر پیشآمده پوزش میخواهد! چه عجب... تهران از این خبرها نیست! بلیت را نشان میدهی، صندلیات را پیدا میکنی و خیالت راحت میشود که دید خوبی داری.
ادامهی گزارش را در ادامهی مطلب بخوانید...